برگه:Sage-velgard.pdf/۵۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۶۰
سگ ولگرد

آمد، محسن ساعت مکب را باو داده بود که برای مرمت به ساعت‌ساز بدهد. اتفاقاً ساعت در جیب او مانده بود و هنوز هم آنرا مانند چیز مقدسی با خودش داشت. شریف بالاخره از مأموریت استعفا داد و به تهران برگشت. چندین‌بار جویای زن و بچهٔ محسن شد، ولی اثری از آنها به‌دست نیاورده و بمرور ایام این خاطرات از نظرش محو شده بود. اما ورود ناگهانی مجید تأثیر غریبی در او کرد و زندگی قوی‌تر و دردناکتری به این یادبودها بخشید. حالا همزاد زندهٔ رفیقش از گوشت و استخوان جلو او نشسته بود! کی میدانست، شاید خود او بود. چون پیری محسن را که ندیده بوده. در همین سن و با همین قیافه و اندام رفیقش ناگهان از نظر او ناپدید شد. شریف پی‌برد که محسن نمرده بود، بلکه روح او در جسم این جوان حلول کرده بود – شاید این دلیل و برگهٔ زندگی جاودان بود، شاید همان چیزی را که زندگی جاودانی می‌گفتند مبداءِ خود را از همین تولید مثل گرفته بود. – پس از این قرار محسن نمرده بود، در صورتیکه او تا ابد میمرد، چون از خودش بچه نگذاشته بود! – در عین حال شادی عمیقی باو دست داد که بکلی نیست و نابود خواهد شد. – عقربک ساعت مکب دقایق او را که بسوی نیستی میرفت میشمرد.

* * * * * * * * * * * * * * *

شریف در رختخواب غلت میزد، با فکر محسن بخواب