پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۷۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۷۰-

دوری تو به یارانت دشوار است تا زود است بنزد یاران خود شو بیم آن دارم که بامداد شود دلیران بیایند و تراطعمه سنان و نیزه کنند. این بگفت و روی از شرکان بتافت شرکان گفت ای خاتون آیا مرا غریب و دل شکسته گذاشته همیروی آن لعبت چین بازگشت و بخندید و گفت حاجت خود با من بگو شرکان گفت چگونه بسرزمین تو آمده خوردنی نخورم و باز گردم من اکنون از جملهٔ خادمان توهستم دخترک گفت لئیمان ابا کنند و از مهمان بگریزند تو بر اسب بنشین من از آنسوی نهر و تو ازین سوی برویم تا مهمان من شوی شرکان فرحناک شد و زود بر اسب بنشست بدیع الجمال از آنسوی نهر و ملک زاده از اینسوی همیرفتند تا اینکه پلی دیدند چوبین که چوبهای آنرا بازنجیرهای آهنین بهم بسته بودند شرکان ایستاده برپل نظاره میکرد دید کنیزکانی که کشتی میگرفتند و بازوانشان بسته بود بدانجای ایستاده اند آن زهره جبین بایکی از ایشان بزبان رومیان گفت که لجام اسب بگیر و بدیر آندر آر پس کنیزک از پیش و شرکان بدنبال از پل چوبین بگذشتند شرکان بوحشت وحیرت اندر بود و با خود میگفت که کاش وزیر دندان با من بودی و این کنیزکان بدیدی پس ملکزاده با آن صنم فتان گفت من اکنون مهمان توام و بر تو حق صحبت و حق ضیافت دارم و عهد ترا پذیرفته ام باید بر من ببخشایی و با من نکوئی کنی و با من بشهر اسلام روی و شجاعان و دلیران را تفرج کنی و مرا نیز بشناسی چون آن بدیع الجمال سخن شرکان بشنید در خشم شد و گفت بحق مسیح من ترا خردمند میدانستم اکنون از فساد رأی تو با خبر شدم چگونه از تو پسند آید که این سخنان گوئی و خویشتن بتهمت اندازی و من نیز چگونه این کار بکنم با این که میدانم که اگر من بنزد ملک نعمان حاضر آیم دیگر خلاص نیابم که او بقصر اندر مانند من همسر ندارد اگر چه او را سیصد و شصت قصر و بهر قصر همسریست چون رشک قمر ولی چون مرا بیند رها نکند و بعقیدت اسلامیان که در فرقان میخوانند (و ما ملکت ایمانکم) گوید که این مملوک منست پس از من تمتع بردارد و اما اینکه گفتی تفرج شجاعان و دلیران بکنم این سخن نیز درست نبود بحق مسیح که من سه روز پیش سپاه اسلامیان را دیدم که بسرزمین روم میآمدند و نظم ایشان را نظم سپاهیان نیافتم بلکه ایشانرا گروهی دیدم هر جائی که بیکجا گرد آمده اند و این که گفتی که مرا بشناس من با تو نکوئی نمیکنم از برای اینکه ترا بزرگ دانسته ام یا تو مرا بزرگ دانی و قصد من ازین یا احسان تفاخر است و نباید مثل تو با مثل من چنین سخن گوید اگر چه شرکان پسر ملک نعمان باشد که درین زمان بدلیری طاقت شرکان با خود گفت شاید که آمدن سپاه را دانسته و شاید اینرا نیز دانسته که پدر من ما را به نصرت ملک قسطنطنیه فرستاده پس او را بدین خود سوگند بداد و با او گفت ای خاتون من براستی سخنگوی پریروی گفت بحق دین تو اگر نترسم که مردم آگاه شوند که از دختران روم هستم خود را بمهلکه انداخته با ده هزار تن مبارزت میکردم و بزرگ ایشان وزیردندان را کشته سپهسالار ایشان شرکان را باسیری میبردم ای جوان بدان که من خویشتن را بشجاعت نمی ستایم ولکن اگر شرکان امشب بجای تو بودی با او میگفتم ازین نهر بایدت جست او نمیتوانست و بعجز اعتراف میکرد از مسیح سؤال میکنم که شرکان را بسوی این دیر بیندازد و من در جامه مردان بمبارزت او بیرون شوم و او را باسیری بزنجیر اندر کنم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.

چون شب چهل و هشتم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت دختر نصرانیه چون این سخنان با شرکان گفت شرکان را غرور جوانی و حمیت دلیری بر آن بداشت که خویشتن باو بشناساند و بدو خشم آورد ولی حسن بدیع و فزونی جمالش شرکان را منع میکرد و میگفت ای ماهرو

گر تو بشمشیر نیز حمله بیاری رواست

چاره ما هیچ نیست جز سپر انداختن

پس دختر نصرانیه بفراز دیر برفت و شرکان بر اثر او همیرفت تا بدر دیر برسیدند دختر در بگشود با شرکان بدهلیزی بلند در آمدند که قندیلها بدانجا افروخته و مانند آفتاب پرتو افکنده بود چون دهلیز بنهایت رسید کنیزکانی دیدند که شمعهای افروخته بدست ایستاده‌اند پس کنیزکان پیش افتاده دختر نصرانیه بدنبال و شرکان از پی ایشان همی رفتند تا بدیر برسیدند دیدند که سریرها مقابل هم گذاشته اند و پرده های دیبا بر آنها آویخته و زمین دیر را رخام و مرمر گسترده‌اند و در میان دیر حوضیست بزرگ که بیست و چهار فواره زرین در آن حوض نشانده اند و آب بسان نقره خام از آن فواره‌ها میریزد و در صدر دیر تختی گذاشته اند و فرشهای حریر بدانجا گسترده اند دختر بشر کان گفت یا سیدی بفراز تخت شو شرکان بفراز تخت بر شد و دختر از دیده او پنهان گردید شرکان از خادمان پرسید که خاتون بکجا رفت گفتند به خوابگاه خویش رفت و ما بخدمتگذاری تو ایستاده ایم پس از آن هرگونه خوردنی بیاوردند شرکان خوردنی بخورد و دست بشست و خاطرش به سپاه اسلام مشغول بود و نمیدانست که بر ایشان چه گذشت و تا بامداد در کار خود حیران و از کرده پشیمان بود و این شعر همیخواند

راحت همه پیش غم بر انداخته‌ایم

در بوته روزگار بگداخته‌ایم

کاری نه چو کار عاقلان ساخته‌ایم

نقدی بامید نسیه در باخته‌ایم

چون روز بر آمد دید که بیست تن کنیزکان ماهروی و آن دختر در میان ایشان چون ماه در میان ستارگان همی آیند چون نزدیک شدند ملکزاده شرکان از مهابت حسن و جمال او بر پای خاست آن زهره جبین دیر زمانی بشرکان نگریست و تأمل کرد شرکان را بشناخت و گفت یا شرکان مکان ما را با ورود خود مزین و مرا مشرف کردی و بر بهجت منزل ما بیفزودی حال بگو دوش ترا چگونه گذشت پس از آن گفت دروغ ملکزادگان را ننگست خاصه چون تو ملکزاده‌ای که از همه ملوک برتر هستی خود را پوشیده مدار و حسب و نسب پنهان مکن و بجز راستی سخن مگو که دروغ دشمنی فزاید چون شرکان دید که جای انکار نماند با او گفت من شرکان بن نعمان هستم پس دختر سیمین بر با او گفت خاطر آسوده دار و هیچ مترس که تو ما را مهمانی و میان ما حق نمک پدید آمده و دوستی و مودت بهم رسیده تو در پیمان من هستی بحق مسیح اگر مردم روی زمین آزار ترا خواهند نتوانند مگر اینکه من بمیرم که تو در امان مسیح بن مریمی