-۶۹-
اسب او را بسوی بیابان برد نیمه شب به بیشه رسید که درختان انبوه داشت و شرکان بیدار نشد تا اینکه اسب شیهه کشید و سم بر زمین کوفت آنگاه ملک زاده بیدار گشت و خویشتن را در میان درختان یافت و ماه را دید که طالع گشته و پرتو آن جهان را فرو گرفته چون خود را در آنمکان بدید بوحشت اندر شد و حیران بایستاد و راه بسوئی ندانست و بچپ و راست نظر همیکرد بروشنی ماه مرغزاری دید خرم و آوازی ملیح و صدای خندهای بشنید که هوش از تن و عقل از سر میبرد آنگاه بسوی آواز برفت و بدانسوی مرغزار رسید نظاره کرد در آن مکان نهرهای روان و درختان سبز و مرغان نغمه سنج دید بدان سان که شاعر گفته
طبل عطار است گوئی در میان گلستان
تخت بزاز است گوئی در میان لاله زار
از زمین گوئی برآوردند گنج شایگان
در چمن گوئی پراکندند در شاهوار
پس شرکان نظر کرده در آن مکان دیری و در پهلوی دیر قلعهای دید سر به آسمان میسود و در میان دیر نهر آبی روان بود که بسوی مرغزار همی آمد و در آنجاده تن از کنیزکان ماه روی دوشیزه دید که خویشتن را بزیورهای گران آراسته اند و در حسن و دلبری چنانند که شاعر گفته
اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند
کارام جان و مونس دل نوردیده اند
لطف آیتیست در حق ایشان و کبروناز
پیراهنیست بر قد ایشان بریده اند
رضوان مگر دریچه فردوس باز کرد
کاین حوریان بساحت دنیا خزیده اند
پس شرکان بآن دخترکان نظر کرده در میان ایشان دختری دیده ماه روی مشگینموی بدانسان که شاعر گفته
ماند بصنوبر قد آن ترک سمن بر
گر سوسن آزاد بود بار صنوبر
آن سوسن آزاد پر از حلقه و زنجیر
و آن حلقه و زنجیر پر از توده عنبر
در دیده من رشته گوهر بگسسته
تا دیده ام اندر دهنت رشته گوهر
شرکان شنید که آن پری روی آن کنیزکان گفت بیاید که تا ماه ننشسته با یکدیگر کشتی بگیریم ایشان یک یک همی آمدند و کشتی همیگرفتند پری پیکر برایشان چیره گشته بازوان ایشان باز نار فرو می بست تا همه را بازوان ببست. آنگاه پیرزنی که در آنجا بود رو به آن زهره جبین کرده چون خشمگینان گفت ای روسبی از چیره شدن بر دخترکان شادانی و فخر همی کنی من زنی هستم پیر و ناتوان و چهل کرت بیشتر با ایشان کشتی گرفته غالب گشته ام اگر ترا نیز با من قوت کشتی گرفتن است پیش آی تا برخیزم و سرت را بمیان هر دو پایت فرو کنم دخترک سیم تن از این سخن بظاهر نرم نرم بخندید ولی اندرونش پر از خشم شد برخاسته باو گفت ای خاتون من ذات الدواهی ترا بمسیح سوگند میدهم که بمزاح سخن گفتی یا با من سر کشتی گرفتن داری عجوز گفت براستی سخن گفتم و مزاح نکردم با تو کشتی باید گرفت چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون چهل و هفتم و آمد
گفت ای ملک جوان بخت پیرزن گفت مزاح نمیکنم دختر قمر منظر گفت اگر توانی که با من کشتی بگیری برخیز عجوز از این سخن در خشم شد و موی بر اندامش بسان خارپشت راست گردید و با دلارام گفت ای روسبی با تو کشتی نگیرم مگر اینکه خود عریان باشم و تو نیز عریان باشی پس برخاسته دستارچه حریر بگرفت و جامه خود بکند و بدستار چه اش بنهاد و بعفریت و افعی همی مانست و با نازنین دختر گفت تو نیز چنین کن که من کردم شرکان برایشان نظاره میکرد و بر هیئت عجوز و منظر قبیح او همی خندید پس آن صنم نیز برخاسته شلوار بدر آورد آنگاه باعجوز بیاویختند و شرکان سر بآسمان برداشت و خدارا بچیره شدن دلارام همیخواند تا اینکه زهره جبین دست چپ بمیان دو پای پیره زن انداخته با دست راست پشت گردن او را بگرفت و برهوا بلند کرد و پیره زن دست و پا میزد و میخواست خود را خلاص کند که بر پشت بیفتاد و شرکان تیغ بر کشیده بچپ و راست نظاره کرد دید که بدیع الجمال از پیروزن عذر میخواهد وجامه او همی پوشاند و میگوید ای خاتون من ذات الدواهی من نخواستم که ترا بزمین بیندازم ولی تو دست و پازدی و خود برافتادی شکر خدارا که آسیی بتو نرسید عجوز با او سخن نگفت و پاسخش نداد برخاسته شرمگین همیرفت تا اینکه از دیده پنهان شد و آن کنیزکان همه بازوان بسته برزمین افتاده بودند و پری پیکر در میان ایشان ایستاده بود ملک زاده شرکان با خود گفت هیچ رزق را نتوان خورد و اینکه مرا خواب بر بود و اسب بدینجا آورد سبب این شد که این صنم با کنیزکان دیگر غنیمت من باشند آنگاه اسب خود را تند براند و با تیغ بر کشیده نزدیک رفت و تکبیر گفت چون ماهروی او را بدید برپای خاست و از این سوی نهر که شش ذرع بود بآن سوی جست و بآواز بلند گفت کیستی که فرح و شادی از ما ببردی و چنان با شمشیر کشیده آمدی که گویا بسیاهی حمله میکنی بازگو که از کجا آمدهای و بکجا خواهی رفت و سخن راست گو که نجات در راست گوئی است و از دروغ بپرهیز که دروغ گویان زیان کارانند شک نیست که تو راه گم کرده باین مقام آمده ای خلاصی تو بس دشوار است بدان که تو در سرزمینی هستی که اگر فریاد برآرم چهارهزار مرد دلیر گرد آیند اکنون بازگو چه میخواهی اگر راه راست میخواهی بنمایمت و اگر خواهی خفت بخوابانمت چون شرکان سخنان او بشنید گفت مردی غریب هستم و از زمره مسلمین میباشم امشب تنها بیرون شدم و از برای غنیمت همیگشتم و بهتر از این کنیزکان غنیمتی نیست همی خواهم که اینها را گرفته نزد یاران خود برم دختر گفت این کنیزکان ترا غنیمت نیستند با تو نگفتم که راستگو و از دروغ بپرهیز بجان مسیح سوگند که اگر نمیترسیدم که در دست من هلاک شوی هر آینه چنان فریاد میکشیدم که سرزمین از سواره و پیاده پر میگشت ولی من بغریبان مهربان هستم و آزردنشان روا ندارم هرگاه تو قصد غنیمت داری از اسب فرود آی و بدین خود سوگند یاد کن که دست بسلاح نبری و با من کشتی بگیری اگر تو بر من چیره شوی مرا بر اسب خویش بنشان و این کنیزکان نیز بگیر که همه غنیمت تو هستیم و اگر من بر تو غالب آیم آنچه که دانم بکنم ولی سوگند یاد کن که من از مکر تو ایمن باشم و بدانسوی نهر بگذرم و بنزد تو بیایم ملکزاده شرکان طمع بگرفتن او کرد و با خود گفت او مرا نمیشناسد که من دلیر و شجاع هستم پس با ماهروی گفت بهر چیز که تو اعتماد داری سوگند یاد کنم اگر تو بر من چیره شوی مرا چندان مال هست که خویشتن بخرم و اگر من بر تو غلبه کنم غنیمت بزرگ هستی دختر گفت من در سر این پیمان هستم تو سوگند یاد کن بر کسی که روان برتن بیافرید وشریعتها بما بیاموخت شرکان بدانسان سوگند یاد کرد دخترک سوگند او بپذیرفت و از آنسوی نهر بدینسوی جست و خندان خندان با شرکان گفت که