پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۹۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۹۲–

آنشخص اسلام برایشان عرضه کرد مسلمان نشدند آنشخص گفت اکنون غضب پروردگار بشما بنمایم گفتند بنمای آنگاه دو دست برداشته گفت الهی و سیدی انت ثقتی و رجائی فاستجب دعائی ای پروردگار من تو این کافران را که نعمتهای تو میخورند و دیگری را میپرستند سنک گردان که تو بر همه چیز قادری در حال خدایتعالی مردمان این شهر را سنک گردانید و اما من چون برهان اورا بدیدم مسلمان شدم و از آنچه بر ایشان رسید سالم بماندم پس از آن آنشخص نزدیک گشته با من گفت سعادت بر توروی کرد و توفیق الهی یار تو گردید پس آداب اسلام بر من بیاموخت و در آنوقت سال عمر من هفت بود و اکنون سی ساله ام پس من با آنشخص گفتم ایخواجه نام خود با من بگو و مرا مدد کن با چیزی که من او را قوت خود کنم گفت مرا نام ابوالعباس خضر است پس از آن بدست خود درخت اناری بر نشاند و در حال برک و بار آورد با من گفت از این انار ها بخور و خدا را پرستش کن پس از آن تلاوت قرآن بر من بیاموخت اکنون بیست و سه سال است که من خدایتعالی را می پرستم و مراقوت از این درختست و خضر علیه السلام هر روز آدینه نزد من آید و او نام تو با من گفته و مرا بآمدن تو بشارت داده است و با من گفته است که هر وقت او بیاید او را گرامی بدار و امر او را اطاعت کن و از مخالفت او بپرهیز و او را شوهر خود گرفته با او بهر جا که خواهد برو من چون ترا دیدم شناختم و حکایت اینشهر همین بود و السلم پس از آن دخترک درخت انار بر من بنمود دانه انار بر آن درخت بود نیمۀ آنرا خود خورده نیمی دیگر بر من بخورانید من از آن لذیذتر چیزی نخورده بودم پس از آن با او گفتم آیا برانچه شیخ بر تو گفته راضی هستی و مرا شوهر خود گرفته بسوی شهر من میروی یا نه گفت آری مطیعم و ترا مخالفت نخواهم کرد پس با او پیمان بر بستم مرا بخانه پدر برده آنچه که میتوانستیم برداشتیم و از آن شهر بدر آمده روان گشتیم تا ببرادران خود رسیده دیدیم که جستجوی من میکنند پس با من گفتند کجا بودی که دیر کردی مارا خاطر بتو مشغول بود و اما رئیس کشتی گفت عبدالله مدتی است که باد مراد همی آمد ولی تو سفر ما بتاخیر انداختی گفتم باکی نیست که در این تاخیر منفعتی کردم و مال بسیار آوردم و بآرزوی خویش رسیدیم اکنون چنانم که شاعر گفته

  هم بارمۀ اسبم و هم با گله میش هم با صنم چینم و هم با بت فرخار  

پس از آن بایشان گفتم بر آنچه در زمان غیبت از بهر من پدید آمده نظر کنید پس من دختر را بر ایشان بنمودم و آنچه در ینشهر دیده بودم با ایشان حدیث کردم و گفتم اگر شما نیز آمده بودید سودهای گران میآوردید. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد و هشتاد و چهارم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت من با برادران خود گفتم برشما باکی نیست که آنچه من آورده ام همۀ ما را کافی است پس من آنمالی که آورده بودم درمیان خود و برادران و رئیس کشتی قسمت کردم و خادمان کشتی را نیز بی نصیب نگذاشتم همگی فرحناک گشته مرا دعا کردند و بر آنچه داده بودم راضی شدند مگر برادران من که حالت ایشان دگرگون شد من حالت ایشان ملاحظه کرده بایشان گفتم گمان دارم که بر آنچه داده ام قانع نیستند و لکن من و شما از هم جدا نیستیم آنچه مرا هست از شما است که اگر من بمیرم جز شما وارثی ندارم پس ایشان را دلجوئی کردم و دخترک را در خزانه کشتی جای دادم و خوردنی از بهر او فرستاده خود با برادران بحدیث بنشستیم ایشان گفتند ای برادر این دختر بدیع الجمال را چه خواهی کرد گفتم قصد من اینست که او را بخود تزویج کنم یکی از ایشان گفت ای برادر این دختر بسی شمایل نیکو دارد مرا خاطر بمحبت او مفتون گشته همی خواهم که او را بمن دهی پس از آن دیگری گفت من نیز بدینسان هستم او را بمن تزویج کن من بایشان گفتم ای برادران اواز من عهد گرفته و پیمان بسته که من او را بخود تزویج کنم اگر من او را بشما دهم پیمان شکن خواهم بود و او آزرده خاطر خواهد شد و اینکه گفتید ما او را دوست میداریم و با و متعلق گشته ایم مرا محبت بر وی از شما افزونتر است محالست که من او را بشما دهم و لکن چون بشهر بصره برسیم دو دختر از دختران اشراف بصره شما را خواستگاری کنم و مهر ایشان از مال خود داده بکابین شما بیاورم وعیشی بزرک از بهر شما و خود برپا کنم و هر سه برادر در یکشب از عروسهای خویش تمتع برگیریم شما از این دختر چشم بپوشید که این نصیبه منست پس ایشان سخن نگفتند گمان کردم که بسخن من راضی شدند پس از آن بسوی بصره روان گشتیم و در هنگام چاشت و شام خوردنی از بهر دخترک میفرستادم و او از خزانه کشتی بیرون نمیآمد و من با برادران بفراز غلیون میخفتیم و تاچهل روز بدینحالت بودیم تا اینکه شهر بصره نمودار شد ما را فرح روی داد و من از برادران ایمن بودم که جز پروردگار کسی غیب نمیداند پس آنشبرا بخفتیم در حالتیکه مستغرق خواب و از همه جا غافل بودیم دیدم که همین دو برادر من مرا برروی دستها برداشته یکی از دو پای من و دیگری از دو دست من گرفته همی خواهند که مرا بدریا افکنند من چون خود را بآن حالت دیدم گفتم ای برادران از بهر چه با من این کار میکنید گفتند تو چگونه خاطر ما از بهر دختر بشکستی ما نیز اکنون ترا در دریا افکنیم پس از آن مرا بدریا انداختند آنگاه عبدالله روی بآن دو سگ کرده گفت راستست اینکه گفتم یا نه آنها سر بزیر انداخته چشمان بر هم نهادند گویا سخن او را تصدیق میکردند خلیفه از آن کار شگفت ماند پس از آن عبدالله گفت ایها الخلیفه چون مرا بدریا انداختند بقعر دریا فرو رفتم پس از آن آب مرا بالا آورد و گمان زندگی نداشتم که ناگاه پرنده بزرگ بر من فرود آمده مرا در ربود و بسوی هوا بپرید من از غایت بیم مدهوش شدم وقتی که چشم بگشودم خود را در قصری محکم و منقش دیدم که با همه گونه زیورها آراسته بود و در آنجا کنیز کانی دیدم که دست بر سینه ایستاده و زنی در میان ایشان بر کرسی زرین نشسته و جامه فاخر در بر داشت و از پرتو گوهرهایی که در آن مکان بود چشم خیره میشد و آن زن منطقه گوهرین برمیان و تاج مرصع بر سر داشت که خزانه پادشاهان بقیمت آن