داد از همۀ آنها توانم گذشت زن گفت ای فرزند بر خیز و یکی از آن نگین ها که پانصد دینار قیمت دارد بگیر بدکان استاد عبید شیخ گوهریان شو او را می بینی که در دکان نشسته و جامهای فاخر در بردارد بروی سلام کن و بردگان بنشین و نگین بدر آورده با و بگوای استاد این نگین را از بهر من انگشتری بساز و او را بزرگ مکن و از یکمثقال زیاده مساز و او را نیکو صباغت کن آنگاه بیست دینار باو ده و به هر یکی از شاگردان او یک دینار عطا کن و ساعتی در نزد او نشسته با او حدیث گوی اگر سائلی برسد یک دینار بسائل ده و کرم و بذل خویش آشکار کن تا بر تو مهربان شود پس از آن بر خاسته بمنزل خویش رو و شب را در منزل خویش بروز آور چون با مداد شد یک صد دینار با خود بیاور و بپدر خود دلاک بده که او مردیست فقیر قمر الزمان جواب داد چنین کنم آنگاه از نزد زن دلاک بیرون آمده بمنزل خویش رفت و نگینی که پانصد دینار قیمت داشت برداشته ببازار گوهریان شد دکان شیخ گوهریان بپرسید او را بدکان شیخ دلالت کردند قمر الزمان بدکان شیخ در آمد شیخ گوهری را دید مردی است با هیبت و جامهای فاخر در بر دارد و چهار تن صنعتگران در زیر دست او هستند قمر الزمان شیخ را سلام داد شیخ رد سلام کرده او را بنشاند پس از آن قمرالزمان نگین بدر آورده گفت ای استاد همی خواهم که این نگین را صباغت کنی و انگشتری زرین بسازی و لکن از یک مثقال زیاده نباشد آنگاه بیست دینار بدر آورده بشیخ گوهری گفت اینها اجرت نقشی است که در نگین خواهی گذاشت مزد صباغت را خواهم داد و بهر یکی از صنعتگران نیز دیناری بداد ایشان را مهر بقمرالزمان در دل فزود و هر سائلی که از آنجا میگذشت قمرالزمان دیناری باو بذل میکرد ایشان را کرم او عجب آمدوشیخ گوهری را آلت کار چنانچه در دکان بود در خانه نیز داشت و او را عادت آن بود که هر وقت میخواست صنعتی طرفه بکار برد در خانه مشغول کار میشد که آن صنعتگران صنعت غریبه یاد نگیرند و دخترک ماه روی که زن او بود در وقت کار کردن در برابر او می نشست و شیخ بروی نظاره کرده صنعتی که از آن طرفه تر نباشد بکار می برد پس شیخ گوهری برخاسته بخانه رفت و در آنجا بصباغت انگشتری بنشست چون زن او را مشغول یافت پرسید این نگین را چه خواهی ساخت استاد جواب داد همی خواهم که او را انگشتری زرین بسازم که قیمت این نگین پانصد دینار است زن پرسید این نگین از کیست جوابداد از پسری است بازرگان که ایروان بهم پیوسته و زلفکان شکسته دارد و او را دهانی است چون حلقه انگشتری و رخانیست مانند زهره و مشتری و او ظریف و لطیف و خوش خوی و عنبرین مویست گاهی صفت حسن و جمال او بیان میکرد و گاهی کرم و حسن اخلاق او همی گفت تا اینکه زن بوی عاشق شد و بشوهر خود گفت از خوبی های من چیزی درو یافت میشود شیخ جوا بداد همه خوبی های تو درو جمع است و او بر تو بسی مانند است و سال عمر او از سال عمر تو فزونتر نیست و اگر من از تو بیم نداشتم و پاس خاطر تو نبود هر آینه میگفتم که او از تو هزار مرتبه در نکوئی افزونتر است دخترک خاموش شد ولی آتش محبت پسر در دلش فروزان گشت و شیخ گوهری پیوسته خوبیهای قمرالزمان می شمرد تا اینکه از صباغت انگشتری فارغ گشت پس از آن انگشتری بزن خویش داد آن ماه روی انگشتری در انگشت کرده اندازه انگشت خویش یافت بشوهر گفت ای خواجه دل من باین انگشتری مایل شده و میخواهم که او از آن من باشد و او را از انگشت بر نکنم شیخ گوهری باو گفت صبر کن که خداوند این انگشتری پسری است باذل من شری کردن انگشتری از و بطلبم اگر بفروشد انگشتری نزد تو آورم و اگر در نزد او نگین دیگر باشد او را خریده انگشتری مانند این بسازم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نهصد و شصت و نهم در آمد
گفت ایملک جوانبخت گوهری را بازن خود کار بدینجا رسید و اما قمر الزمان آن شب را در منزل خود بسر برد علی الصباح یکصد دینار گرفته نزد زن دلاک شد و با و گفت این یکصد دینار زر بگیر زن دلاک گفت زرها بپدر خویش ده قمر الزمان زرها بدلاک بداد پس از آن زن با و گفت آنچه گفته بودم کردی یا نه قمر الزمان گفت آری عجوز گفت اکنون برخاسته بنزد شیخ گوهری شو چون انگشتری بتو باز دهد توانگشتری بر سر انگشت بنه و بسرعت بیرون آورده بگو ای استاد انگشتر مرا تنگ ساخته اگر او بتو بگوید که آنرا شکسته دوباره صباغت کنم تو بگو که احتیاج بشکستن و صباغت کردن او نیست او را بیکی از کنیزکان خودده آنگاه تو نگین دیگر که قیمة او هفتصد دینار باشد بدر آورده و بگو این نگین از بهر من صباغت کن که این از او بهتر و گرانبها تر است و سی دینار زر باو داده بهر یکی از صنعت گران نیز دو دینار عطا کن پس از آن بمنزل خویش بازگشته دویست دینار با خویشتن بیاور تا من بقیت حیلت از بهر تو تمام کنم در حال قمر الزمان بر خاسته نزد گوهری شد گوهری او را سلام داد و بنشاند قمر الزمان گفت کار مرا تمام کرده یا نه گوهری انگشتری بیرون آورد قمرالزمان انگشتری بر سر انگشت نهاده بسرعت برکند و بسوی گوهری انداخته گفت این اندازه انگشت من نیست گوهری پرسید آیا او را شکسته دوباره صباغت کنم قمرالزمان جوابداد حاجت بشکستن آن نیست او را بیکی از کنزکان خود ده که قیمه او پانصد دینار است و در نزد من محلی ندارد که احتیاج بشکستن باشد پس از آن نگین دیگر بدر آورده باسی دینار زر بگوهری داد و کارگران را بهر یکی دو دینار عطا کرد و گفت ای استاد چون انگشتری تمام کنی ترا اجرت خواهم داد این مزد نقشی است که در نگین خواهی کرد پس از آن قمر الزمان او را گذاشته برفت گوهری از بسیاری بذل و کرم قمر الزمان خیره ماند در حال برخاسته نزد زن خویش رفت و با و گفت ای فلانه من از این جوان باذل تر کسی ندیده بودم و ترا اقبال بلند و بخت فیروز است که آنجوان انگشتری را بی بها داد و بمن گفت این را بیکی از کنیزکان خود ده پس از آن با زن خود گفت گمان دارم که آن پسر بازرگان زاده نباشد که فرزندان ملوک همی ماند و هر چه گوهری