پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۷۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۷۵–

همی رفت تا ببصره رسید اتفاقا آمدن او ببصره روز جمعه بود و شهر از زن و مرد چنانکه درویش خبر داده خالی بود قمر الزمان بازارها خالی دید و دکان ها را گشوده یافت در بازار تفرج همی کرد که ناگاه آواز دهل بشنید در دکه پنهان شد تاکنیزکان بیامدند قمر الزمان بایشان نظر همی کرد تا اینکه دخترک خورد سال سواره برسید عشق آندخترک بر قمر الزمان چیره شد و طاقت برخاستنش نماند پس از زمانی بازاریان باز آمدند قمرالزمان بیرون آمده نزد گوهر فروش شد نگینی از آن چهل گوهر که هزار دینار قیمت داشت بدر آورد و او را بگوهری فروخته بمکان خود باز گشت و شب را بروز آورد چون با مداد شد جامه تبدیل کرده بگرمابه شد و از گرمابه مانند بدر بدر آمد و از نگینها را چهار نگین بچهار هزار دینار بفروخت و جامهای فاخر پوشیده در کوچه و بازار بصره تفرج همی کرد تا اینکه مردی دید دلاک نزد او رفته سر بتراشید و از هر سوی با او حدیث میکرد پس از آن گفت ای پدر من در اینشهر غریبم دیروز که بدین شهر داخل شدم این شهر را از ساکنان خالی یافتم پس از آن دخترکانی دیدم که در میان ایشان دختری سواره همی رفت دلاک پرسید ای پسر آیا این خبر جز من بدیگری گفته یا نه قمر الزمان جواب داد لا و الله دلاک گفت ایفرزند مبادا که این سخن در نزد کسی بزبان آوری که همه کس راز نپوشد و تو کودکی خورد سالی همی ترسم که این سخن از دهان بدهان منتشر گشته کشته شوی ایفرزند بدان آنکه تو دیده کسی جز تو او را ندیده در هر روز آدینه هنگام ظهر سگان و گربگان حبس کنند و تمامت اهل شهر بجامعها داخل گشته درها فروبندند کسی را قدرت گذشتن از بازار نباشد و کسی از منظره نظر نتواند کرد و هیچکس سبب این بلیت نمیداند ولکن ایفرزند من امشب سبب او را از زن خود باز پرسم که او بخانهای بزرگان داخل شود و خبرهای این شهر از من بهتر داند تو فردا نزد من آی که هر چه او با من گفته باشد با تو بگویم آنگاه قمر الزمان مشتی زر بدر آورده گفت ای پدر اینها را بزن خویش ده که او مرا بجای مادر است و مشتی زر بدلاک داده گفت که این زرها تو خود صرف کن دلاک جواب داد ای فرزند تو در همین مکان بنشین من بسوی زن خود رفته از سبب آن کار سئوال کنم و خبر صحیح از بهر تو بیاورم پس دلاک او را در دکان گذاشته بسوی زن خویش رفت و حکایت پسر با او فرو خواند و با او گفت قصد من اینست که تو مرا از حقیقت کار آگاه کنی تا من خبر بجوان بازرگان برم که او بدانستن این خبر حریص است و گمان دارم که او عاشق باشد و او جوانی است باذل و کریم اگر ما این خبر باو بگوئیم از و سودهای گران بما رسد زن گفت برو آنجوان را پیش من آور دلاک بسوی دکان بازگشت قمر الزمان را دید که چشم براه انتظار دوخته با و گفت ایفرزند بسوی مادر خود بیا که اوترا سلام میرساند و میگوید حاجت تو برآورده است پس دلاک او را نزد زن خویش برد زن دلاک برو سلام کرده او را بنشاند آنگاه قمر الزمان صد دینار زر بدر آورده با و داد و گفت ای مادر مرا از آن دخترک با خبر کن که او کیست زن دلاک جواب داد ای فرزند بدانکه از نزد ملک هند گوهر گران قیمتی از بهر پادشاه بصره آورده بودند و او همی خواست که آن گوهر سفته شود همه گوهریان را حاضر آورد و بایشان گفت از شما همی خواهم که این گوهر سفته کنید و هر کس که او را سفتن تواند من تمناهای او بجا آورم اگر کسی او را بشکند او را بکشم گوهریان بترسیدند و گفتند ایملک کمتر کسی گوهر را نا شکسته تواند سفت ما را بچیزی که طاقت نداریم تکلیف مکن که سفتن آن گوهر نمیتوانیم و شیخ ما در اینکار از ما استادتر است ملک گفت شیخ شما کیست ایشان گفتند شیخ ما استاد عبید است ملک او را حاضر آورده سفتن گوهر فرمود و باو گفت هر چه تمنا کنی بجا آورم و اگر گوهر بشکنی ترا بکشم شیخ گوهریان گوهر گرفته بدانسان که ملک گفته بود بسفت ملک گفت تمنای خود آشکار کن شیخ جواب داد ایملک مرا تا فردا مهلت ده و سبب مهلت خواستن این بود که میخواست با زن خود مشورت کند وزن او همان دخترکی است که تو او را دیده و شیخ گوهریان او را سخت دوست دارد و از بسیاری محبت بی مشورت او کار نمی کرد و بدین سبب در تمنای خود مهلت خواست تا او مشورت کند پس چون شیخ گوهریان نزد زن خود آمد با و گفت بدانکه من از بهر ملک گوهری سفته ام و او با من شرط کرده که هر چه تمنا کنم مضایقت نکند من از ملک مهلت خواستم تا با تو مشورت کنم زن جواب داد مارا حاجت بمال نیست اگر تو مرا دوست داری از ملک تمنا کن که او فرمان دهد در کوچهای بصره ندا در دهند که اهل بصره هر روز آدینه دو ساعت پیش از نماز بجامعها داخل شوند و در شهر از خورد و بزرگ کسی نباشد مگر اینکه بمسجد و خانها نشینند و درهای مسجدها و خانه ها فرو بندند و دکانها گشوده بگذارند آنگاه من سوار گشته با کنیزکان خود در شهر بگردم و کسی از منظره یا از طاق بر من نظاره نکند اگر کسی را بینم که بمن نظاره میکند او را بکشم شیخ گوهریان بسوی ملک رفته همین تمنا از او بخواست ملک تمنای او بجا آورده فرمود که در شهر بصره ندا در دهند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد و شصت و هشتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت فرمود در میان شهر ندا در دادند مردمان شهر گفتند که ما ببضاعتهای خویشتن از سگان و گریگان بیم داریم ملک فرمود در آن روز سگان و گربگان حبس کنند و از آنوقت این دخترک هر روز آدینه دو ساعت پیش از نماز با کنیزکان خود در کوچه و بازار همی - گردد و کسی یارای آن ندارد که ببازار بگذرد و یا از منظره نظر کندای فرزند سبب این بود ولکن قصد تو دانستن این خبر بود و یا وصل او همی خواهی قمرالزمان گفت ایمادر وصل او همی خواهم زن دلاک گفت ای فرزند در نزد تو چه مقدار ذخیره هست جواب دادای مادر از معدنیات چهار صنف دارم صنفی را قیمت پانصد دینار است و صنفی هفت صد دینار و صنفی هشتصد دینار و صنفی هزار دینار قیمت دارد زن دلاک پرسید آیا میتوانی از چهار دانه آن گوهر ها بگذری قمر الزمان جواب