خویش برد چون بدان شهر بر سیدند بری دید که آنجا شهریست از همه شهرها محقر تر پس بر آن شهر داخل شده برفتند تا بغاری رسیدند عبد الله بحری گفت این غار خانه من است و همه خانهای شهر بدینسان هستند که غارهای خورد و بزرگ در کوه دارند و همه شهرهای دریا چنین انداز آنکه هر کس بخواهد در دریا مکانی سازد بنزد ملک رفته با و گوید که من در فلان مکان خانه همی خواهم ملک ماهیان را که نقار نام دارند و آنها را منقار هاست بفرماید نقارها بسوی کوه آیند و بصفتی آن شخص خواسته از بهر او در کوه خانه بکنند که آن ماهیان سنگهای سخت کندن توانند و در مزد آن ها خداوند خانه ماهی خوردنی گرفته بآنها بدهد و آنها در چاشت و شام بخورند و تمامت اهل دریا بدین حالت هستند که معاملت نکنند و خدمت ننمایند مگر بماهی پس از آن بعبدالله بری گفت داخل غار شو او داخل شد عبدالله بحری دختر خود بخواند دختر کی آفتاب روی سیاه چشم کمر باریک بیامد ولی عریان بود و مانند ماهیان دم داشت چون دخترک عبدالله بری را بدید با پدر گفت این کیست که با خود آورده عبدالله بحری جواب داد این رفیق بری منست که از میوههای بری بسوی تو می آوردم بیا او را سلام ده دخترک پیش آمده او را سلام داد پدرش گفت توشه از بهر مهمان بیاور دخترک دو ماهی بزرگ از بهر او بیاورد که هر یکی از آنها بقدر بزغاله بودند عبدالله بری خواه مخواه از غایت گرسنگی از آنها بخورد و از خوردن ماهی نفرت داشت ولی نزد ایشان جز ماهی چیزی نبود ساعتی نگذشت که زن عبدالله بحری نیز آمد و دو پسر با او بودند هر یکی بچه ماهی در دست گرفته میخوردند بدانسان که آدمیان خیار میخورند پس از آن زن و فرزندان عبدالله بحری پیش آمده بعبدالله بری نظاره میکردند و برو میخندیدند و تعجب میکردند عبدالله گفت ای برادر مرا آوردی که مضحکه زن و فرزندان خود کنی چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب نهصد و چهل و ششم در آمد
گفت ایملک جوانبخت عبدالله بحری گفت ای برادر ببخشای که در نزد ما کسی یافت نمیشود که دم نداشته باشد اگر کسی بیدم یافت شود سلطان او را از بهر مضحکه نگاهدارد ولکن ای برادر تو از کردار زن و فرزند ملول مباش که ایشان ناقص العقول هستند پس از آن عبدالله بحری بانک بزن و فرزندان خود زد که خاموش باشید ایشان بترسیدند و ساکت شدند و بحری از بری دلجوئی همی کرد که ناگاه ده تن خادمان غلاظ و شداد پدید گشتند و گفتند ای عبدالله ملک شنیده است که در نزد تو کسی از بریان هست که دم ندارد عبدالله گفت آری همین مرد است که مهمان منست اکنون همی خواهم که بسوی خشکی بازش گردانم گفتند ما بی او نزد سلطان نتوانیم رفت اگر ترا جوابی هست بر خیز و با ما نزد ملک شو آنچه بما میگوئی باو بگو عبدالله بحری به بری گفت ای برادر فرمان ملک را مخالفت نتوانم کرد تو با من نزد ملک بیا که من انشا الله در خلاصی تو بکوشم و تو هیچ هراس مکن که اگر ترا ببیند خواهد دانست که تو درخشکی پرورش یافته و بری هستی او ترا گرامی داشته بسوی خشکی بازگرداند عبدالله بری گفت رای رای تست من توکل بخدا دارم پس ایشان نزد ملک برفتند و ملک چون او را بدید بخندید و او را سلام داد و هر کس که در نزد ملک بود بروی میخندیدند که چگونه او دم ندارد آنگاه عبدالله بحری پیش رفته ملک را از حالت او آگاه کرد و گفت این از پریان و بامن رفیق است و این در آب زندگانی نتواند کرد و گوشت ماهی نا پخته و بریان نگشته نتواند خورد تمنای من اینست که دستوری دهی تا او را بسوی خشگی باز گردانم ملک دستوری داد که او را بخشکی بازگرداند پس از آن ملک گفت خوردنی بیاورند در حال ماهیان گوناگون بیاوردند عبدالله بفرمان برداری ملک از آنها بخورد پس از آن ملک گفت ای بری از من تمنائی کن عبدالله بری گفت تمنای من اینست که گوهرهای خوب بمن دهی ملک فرمود که او را بخزانه برند که هر چه میخواهد که هر چه میخواهد برگزیده فرو چیند عبدالله بحری او را بگوهر خانه برد عبدالله بری آنچه میخواست جدا کرد پس از آن بشهر عبدالله بحری بازگشتند و عبدالله همیانی بیرون آورد و گفت این امانت گرفته بقبر پیمبر علیه السلام برسان بری همیان بگرفت و نمی دانست که در آن همیان چیست پس از آن عبدالله بحری با او روان گشت که او را بخشکی برساند در میان راه عیشی برپا و سماطی گسترده یافت و آواز تغنی بشنیدند و گروهی را بعیش مشغول دیدند عبدالله بری گفت ای برادر این مردمان از بهر چه بنشاط و انبساط مشغولند مگر ایشان را عیشی برپاست بحری جواب داد کسی از ایشان بمرده و بدان سبب شادی همی کنند بری گفت مگر وقتی که کسی از شما بمیرد فرحناک می شوید و تغنی میکنید بحری جواب داد آری ای برادر بازگو که شما چه میکنید بری گفت وقتی که کسی از ما بمیرد ما بروی محزون و گریان شویم و زنان بر سر و روی خویش طپانچه زنند و جامه ها بدرند چون عبدالله این سخن بشنید چشمانش بگشت و در خشم شد و با بری گفت امانت باز پس ده بری امانت بداد و بحری عبدالله بری را بخشکی بیرون آورده با او گفت تو ازین پس مرا نخواهی دید و من ترا نخواهم دیدن بری سبب چیست بحری گفت ای اهل بر مگر شما امانت پروردگار نیستید بری گفت آری ما امانت خدائیم بحری گفت چگونه بشما دشوار میآید که خدایتعالی امانت خود باز پس گیرد پس من چگونه امانت پیغمبر علیه السلام بتو بدهم که شما از مولود فرحناک میشوید که خدایتعالی روح در وی بامانت گذاشته وقتی که خواهد امانت باز پس گیرد چرا بر شما دشوار مینماید و محزون و گریان میشوید مارا برفاقت شما حاجتی نیست این بگفت و بدریا فرو رفت پس از آن عبدالله بری جامۀ خود پوشیده گوهرهای خویشتن برداشت و بنزد ملک شد ملک گفت ای داماد سبب غیبت درین مدت چه بود عبدالله قصه بروی فرو خواند و عجایب دریا که دیده بود با ملک باز گفت ملک شگفت مانده پس از آن عبدالله بری آنچه از عبدالله بحری شنیده بود بر ملک بیان کرد ملک گفت او را از آگاهانیدن کار بریان خطا کرده پس از آن همواره عبدالله