پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۵۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۵۴–

گفت بیم من از آنست که اگر من در دریا فرو شوم آن جنس ماهیان مرا بخورند عبدالله بحری جوابداد بیم مدار که چون او ترا ببیند و بشناسد که آدمیزاد هستی از تو هر اس کرده بگریزد که او از هیچ چیز چنان نترسد که از آدمیزاد از آنکه اگر او آدمیزاد بخورد در حال بمیرد که شحم بنی آدم از بهر آن زهر کشنده است در هر مکانی که آدمیزاد باشد اگر در آن مکان یکصد یا دویست یا بیشتر از آن ماهیان باشند و آواز بنی آدم بشنوند همگی در همان ساعت بمیرند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب نهصد و چهل و پنجم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت عبدالله بری گفت توکلت علی الله پس جامه خود بر کند و در ساحل در زیر خاک کرده تن خود از فرق تا قدم بآن روغن چرب کرد و در آب فروشد و چشمان خود بگشود آب بروی زیان نرسانید آنگاه بچپ و راست برفت و هر وقت میخواست بالا میآمد و هر وقت میخواست در ته آب میشد و آب دریا را میدید که مانند خیمه برافراشته عبد الله بحری پرسید ای برادر چه میبینی جواب داد ترا سخن راست بوده است آب بر من زیان نمیرساند عبدالله بحری گفت از پی من بیا عبدالله بری از پی او روان شد و از مکانی بمکانی همی رفتند و او در پس و پیش و چپ و راست خویش ماهیان گوناگون تفرج میکرد که پارۀ بزرگ و پاره خورد بودند و در آب چیزی چون گاومیش و چیزی مانند گاو و چیزی مانند سگان بود و چیزی دیگر بود که به آدمیان می مانست و هر صنفی از آنها چون عبدالله بری را میدیدند می گریختند عبدالله بری می گفت ای برادر چونست که همۀ اصناف حیوانات چون مرا می بینند می گریزند عبدالله بحری میگفت ای برادر از بیم تو گریزانند از آنکه هر چه خدای تعالی آفریده از آدمی هراس کنند و پیوسته عبدالله بعجایب دریا تفرج میکرد تا اینکه بکوهی بلند برسیدند عبدالله بری بسوی آن کوه همی رفت که ناگاه صیحه بزرگ بشنید نگاه کرده چیزی بزرگ سیاه بمقدار شتر یا بزرگتر بدید که از کوه بسوی او فرود می آید و فریاد همی زند عبدالله بری گفت ای برادر این چیست بحری گفت این دندانست که بطلب من همی آید که مرا بخورد تو پیش از آنکه او نزد ما رسد بانگ بروی زن عبدالله بری بانگ بروی زد در حال دندان مرده بیفتاد عبدالله گفت سبحان الله من او را با کارد و تیغ نزدم چگونه مخلوقی باین بزرگی طاقت صیحة ما نیاورد پس از آن بشهری رسید همۀ اهل آنجا را دید که دخترانند عبدالله بحری گفت این شهر دختران دریائیست بری پرسید در میان ایشان مردی هست یا نه بحری جواب داد مردی در میان ایشان نیست بری پرسید که ایشان بی مرد چگونه آبستن میشوند و چگونه زایند بحری جواب داد ملک بحر ایشان را بدین شهر فرستاده و ایشان آبستن نشوند و نزایند بهر یکی از ایشان ملک خشم گرفته بدین شهر فرستاده است و بیرون رفتن نتوانند و اگر بیرون روند درندگان دریا ایشان را بخورند و اما در شهرهای دیگر مردان و دختران هستند بری پرسید آیا در دریا جز این شهری دیگر هست بحری جواب داد آری شهر بسیار است بری گفت آیا شما پادشاه دارید بحری گفت آری بری گفت ای برادر در دریا بسی عجایب دیدم بحری گفت هنوز چه دیده مگر نشنیده که عجایب بحر از بر بیشتر است پس از آن بدختران تفرج کرده دید که روهای ایشان چون ماهست و گیسوان ایشان بگیسوان زنان همیماند و لکن دست و پای ایشان در شکم ایشان است و مانند ماهیان دمها دارند آنگاه از آن شهر بیرون آمدند و همی رفتند تا بشهر دیگر برسیدند که زن و مرد در آن شهر بسیار بودند ایشان نیز دمها داشتند و در آن شهر بیع و شری نبود و جامه نداشتند همگی برهنه بودند و عورت ایشان مکشوف بود عبدالله بری گفت ای برادر زنان و مردان را همی بینم بینم که مکشوف العورة هستند بحری جوابداد دریائیان جامه ندارند بری گفت وقتی که تزویج میکنند چگونه میکنند بحری گفت در میان دریائیان تزویج نباشد هر کس که زنی را پسندد مقصود از او حاصل کند بری گفت این حرام است چرا بسنت رسول علیه السلم تزویج نکنند گفت ما همه یک ملت نیستیم در میان ما مسلمان و نصاری و یهود هستند مسلمانان بسنت رسول عیله السلم تزویج کنند بری گفت شما برهنه اید و در نزد شما بیع و شری نیست در مهر زنان چه میدهید آیا گوهر و لؤلؤ میدهید بحری گفت در نزد ما گوهرها و معدنیات سنگ هستند و قیمت ندارند ولی هر کس که تزویج کند چیزی از اصناف ماهیان را معین گرداند که هزار یا دو هزار یا هر چه بر وی اتفاق کنند صید نماید که اهل عیش ماهیان را بجای ولیمه بخورند بری گفت اگر کسی زناکند او را حال چگونه گردد بحری گفت اگر زن باشد او را از شهر بیرون کرده بشهر زنان فرستند و اگر آبستن باشد او را میگذارند تا بزاید اگر دختر بزاید او را با مادرش از شهر بیرون کنند و او ر از انیه بنت زانیه نامند و اگر مولود پسر باشد او را نزد پادشاه دریا برند سلطان او را بکشد عبدالله بری را این کارها عجب آمد و عبدالله بحری او را شهر بشهر همی گردانید تا اینکه بهشتاد شهر تفرج کرد و مردمان هیچ شهر باهل شهری دیگر شبیه نبودند بری گفت ای برادر در دریا شهری دیگر مانده یا نه بحری گفت تو از شهرها و عجایب آنها چه دیده من ترا جز سرزمین خودمان بجای دیگر نبردم به پیغمبر رؤف سوگند که اگر هزار سال ترا در هر روز بهزار شهر برده در هر شهر هزار عجایب بتو بنمایم یک قیراط از بیست و چهار قیراط شهرهای دریا و اعجوبه های آنها نتوانم نمود بری گفت ای برادر چون چنین است آنچه تفرج کرده ایم بس است که من از ماهی خوردن آزرده شده ام و اکنون هشتاد روز است که در صحبت تو هستم و در صباح و مسا چیزی جز ماهی نا پخته نمیخورم بحری گفت شما خود چگونه میخورید بری گفت ما او را در آتش بریان کنیم و در روغنش بپزیم بحری گفت ما آتش از کجا آوریم و روغن از کجا یابیم بری گفت ای برادر مرا بشهرهای بسیار بردی ولی بشهر خویش نبردی بحری گفت ما را شهر بساحل نزدیکست من نخست ترا بدین شهرها آوردم که در شهرهای دریا تفرج کنی عبدالله بری گفت آنچه تفرج کردیم بس است اکنون قصد من اینست که مرا بشهر خویشتن بری آنگاه عبدالله بحری او را بسوی شهر