بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب نهصد و چهل و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت صیاد گفت خدا تو را پاداش نیکو دهد پس از آن نان برداشته با درمها گوشت بخرید و بخانه خویش در آمد فرزندان خود را دید که از گرسنگی گریانند و مادر ایشان دلجوئی همی کند و بایشان میگوید که همین ساعت پدر شما باز آید و خوردنی از بهر شما بیاورد پس چون صیاد وارد خانه شد نان و مطبوخ بگذاشت خوردنی بخوردند آنگاه عبدالله زن خود را از آنچه روی داده بود آگاه کرد زن گفت خدای تعالی کریمست روز دیگر صیاد دام برداشته از خانه بیرون شد و می گفت بار خدایا مسئلت من اینست که امروز چیزی بمن رسانی که در نزد خباز رو سفید شوم چون بدریا رسید دام در دریا افکنده خالی همی کشید و تا هنگام شام کار او همین بود ولی چیزی پدید نیاورد با اندوهی بزرک بازگشت و راه خانه او از دکان خباز بود با خود گفت از کجا بخانه خود روم که خباز مرا ببیند چون بدکان خباز رسید ازدحام مردم بدید و از خجلت خباز گام بسرعت بر میداشت که خباز او را نبیند ناگاه خباز چشم بر کرده او را بدید و بانک بر وی زد که صیاد بیاو نان و درم بستان صیاد گفت از تو شرم همی دارم که امروز ماهی صید نکرده ام خباز گفت از من شرم مدار نگفتمت که ترا مهلت دهم تا گشایش بر تو روی دهد پس از آن خباز پنج درم نقره بدو داد و صیاد بخانه باز آمد و زن خود را از چگونگی آگاه کرد زن جواب داد خدا کریم است انشا الله گشایشی روی دهد و دین خباز ادا کنی و صیاد را تا چهل روز حال بدین منوال بود همه روزه بیرون رفته با دست تهی باز میگشت و خباز نان و درم باو داده میگفت تا وقتی که خدایتعالی ترا گشایشی دهد صیاد او را دعا کرده شکر گویان از نزد او میرفت چون روز چهل و یکم شد صیاد با زن خود گفت قصد من اینست که این دام پاره کنم و از این رنج راحت یابم زن پرسید از بهرچه این کار میکنی صیاد جواب داد زیرا که روزی من از دریا بریده گشته تا چند بدینحالت باشم بخدا سوگند از خجلت خباز بمردن راضی گشته ام پس از این هرگز بسوی دریا نخواهم رفت که مرا راهی جز بدکان خباز نیست و هر وقت که من از آنجا عبور کنم او مرا آواز داده نان و درم همی دهد تا کی از و وام گیرم زن صیاد گفت منت خدای را که دل خباز بتو مهربان کرده چرا تو این کار ناخوش میداری صیاد گفت او را وامی بسیار در ذمت منست و ناچار حق خود طلب خواهد کرد زن صیاد گفت مگر خباز با تو سخنی گفته و ترا آزرده است صیاد جواب داد لا والله او پیوسته با من میگوید که همه روزه تو نان از من بستان تا ترا گشایشی روی دهد زن صیاد گفت حالا که چنین است غم مخور و از پی کار خویشتن شو که خدای تعالی کریم است صیاد جواب داد راست میگوئی پس از آن دام گرفته بسوی دریا شد و میگفت بار خدایا روزی من برسان اگرچه یک ماهی باشد او را بخباز هدیت برم پس از آن دام در دریا انداخت چون خواست او را بیرون کشد گران یافت و پیوسته در آوردن او میکوشید تا اینکه با رنج سخت و تعب بسیار بیرونش آورد لاشه خری گندیده در دام یافت سخت ملول شد و لاشه دور انداخته گفت سبحان الله من هر چه باین زن میگویم که مرا در دریا روزی نمانده بگذار که من این صنعت ترک کنم او با من میگوید خدایتعالی کریم است بزودی ترا گشایش دهد اما گشایش این لاشه خر بود که پدید آمد پس از آن غمین و محزون از آنمکان دور رفت که از رایحه ناخوش آن لاشه دور شود و دام در دریا انداخته ساعتی صبر کرد پس از آن دام بر کشیده او را سنگین یافت و پیوسته در بیرون آوردن دام همی کوشید تا اینکه خون از کف او جاری شد پس چون دام بیرون آورد یکی آدمی در دام یافت گمان کرد که عفریتست از او بگریخت آدمی بانک بروی زد که ای صیاد مگریز من نیز مانند تو آدمی هستم بیا مرا از دام خلاص کن تا بمزد خود برسی چون صیاد این سخن بشنید خاطرش بر آسوده نزد او آمده از او پرسید مگر تو نه عفریتی او جواب داد من از انسیانم بخدا و پیغمبر او ایمان آورده ام صیاد پرسید ترا که در دریا انداخت او جواب داد من از آدمیان دریا هستم و در دریا همی گشتم که تو دام بر من بینداختی ما طایفه هستیم که از فرمان خدا بیرون نرویم و ببندگان خدا مهربانیم و اگر من بیم از عصیان پروردگار نداشتم دام پاره میکردم ولکن بتقدیر خدا راضی شدم و تو اکنون اگر مرا خلاص کنی مالک من خواهی بود و من ترا اسیر شوم آیا سر آن داری که مرا در راه خدا آزاد کنی تا من و تو با یکدیگر عهد بر بندیم که هر روز در این مکان نزد تو آیم و تو نیز از میوه های بری از قبیل انگور و و خربزه و شفتالو و انار از بهر من هدیت آوری و در نزد ما مرجان و لؤلؤ و زبرجد و زمرد و یاقوت و گوهرهای دریائی بسیار است من آن ظرف را که تو میوه دران مینهی از این گوهرها پر کنم صیاد گفت من باین عهد راضیم آنگاه او را از دام رها کرده از و پرسید نام تو چیست جواب داد نام من عبد الله بحری است هر وقت که بدین مکان آئی و مرا نبینی آواز ده و بگو عبد الله بحری کجائی من در حال نزد تو خواهم بود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب نهصد و چهل و دوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت پس از آن عبدالله بحری نام صیاد باز پرسید جواب داد مرا نام عبدالله است آنمرد گفت تو عبدالله بری من عبدالله بحری ام در این مکان بایست تا من هدیتی از بهر تو بیاورم عبدالله بحری این بگفت و در دریا فرو رفت آنگاه عبدالله بری از رها کردن او پشیمان شد و با خود میگفت او هرگز بسوی من باز نخواهد گشت او مرا مسخره نموده خود را از من خلاص نمود اگر من او را نگاهداشته بشهر میبردم مردم برو تفرج کرده در می چند بمن میدادند و او را بخانه بزرگان میبردم پس عبدالله بری از رها کردن او بندامت و افسوس ایستاده خویشتن ملامت همی کرد که ناگاه عبدالله بحری بسوی او بازگشت و هر دو دست او پر از لولو و مرجان وزمرد و یاقوت بودند و باعبدالله بری گفت ای برادر بر من مگیر که ظرفی با خود نداشتم که آنرا پر کرده نزد تو آورم در آن