پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۵۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۴۷–

دینار از وی بستان ابو صبر گفت ایملک همه کس مساوی نیستند بلکه پارۀ فقیر و پارۀ توانگرند اگر از هر کس هزار دینار بخواهم گرما به از کار بیفتد ملک پرسید اجرت چگونه خواهی گرفت ابو صبر جواب داد اجرت موقوف بمروت شخص است هر کس بهر چه که قدرت داشته باشد و هر چه بذل تواند کرد بحسب حال آن شخص خواهم گرفت وقتی که کار بدین قرار باشد مردمان بسوی ما میل کرده توانگر و فقیر هر کس بقدر حال خویشتن چیزی خواهد داد و اما هزار عطیت ملک است همه کس برو قادر نیست بزرگان دولت او را تصدیق کردند و گفتند همه کس چون تو نتوانند بود ملک گفت راست میگوید ولکن این مرد غریبست و در شهر ما این گرما به بنا نهاده اگر او را اجرت بیشتر دهند اسراف نخواهد بود که لا اسراف فی الخیر یعنی در خوبی اسراف نباشد و لکن شما هر یک صد دینار و یک مملوک وبک کنیز با و بدهید بزرگان دولت فرمان ملک قبول کردند و هر یک صد دینار و یک کنیز و غلامکی با بوصبر بدادند و بزرگان در آن روز چهار صد تن در گرمایه بودند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد و سی و ششم در آمد

گفت ایملک جوانبخت آنچه که با بوصبر از بزرگان دولت عاید شد چهل هزار دینار و چهار صد مملوک و چهار صد کنیزک بود و اما ملک ده هزار دینار و ده تن غلام و ده کنیز بروی عطا فرمود آنگاه ابوصبر پیش رفته در برابر ملک زمین ببوسید و گفت ایملک پیروز بخت این همه غلامان و کنیزان در کدام مکان جای دهم ملک گفت من بزرگان دولت خود را باین کار نفر مودم مگر از آنکه مالی بسیار از بهر تو جمع شود که هر وقت تو شوقمند بلاد و پیوندان خود شوی و قصد سفر کنی مالی بیشمار از این سفر ببری و در شهر خود بعیش و کامرانی زندگانی کنی ابو صبر گفت ایملک این همه غلامان و کنیز کان ملوک را شاید اگر از برای من بدل اینها نقد دهند هر آینه از این همه غلام و کنیز بهتر است از آنکه هر چه من پدید آورم بخورش و پوشش آنها صرف میشود ملک گفت راست گفتی ایشان بقدر لشکر شدند تو بسیر کردن ایشان مقدرت نداری و لکن هر یکی از ایشان بیکصد دینار بمن بفروش ابوصبر گفت بهمین قیمت فروختم در حال ملک خازن را بحاضر آوردن مال بفرمود خازن مال حاضر آورده قیمت تمامت ایشان را بشمرد وملک ایشان را ببزرگان خود ببخشود و گفت هر کس غلام و کنیز خود را ببرد و از آن خودش باشد ابوصبر گفت ایملک خدا ترا راحت بخشد که مرا از این غولان راحت بخشیدی و گرنه من بسیر کردن ایشان قدرت نداشتم ملک از سخن او بخندید پس از آن با بزرگان از گرمابه بدر آمده بسوی قصر روان شدند و آن شب را ابو صبر با فرحی تمام زرها را شمرده در همیانها میکرد و مهر بر آن میزد و در نزد او چهار مملوک و چهار کنیز از بهر خدمت بودند پس چون با مداد شد ابو صبر گرما به بگشود منادی ببازار فرستاد که ندا در دهد که هر کس میخواهد بگرما به اندر شود و غسل کند و باجرت گرما به هر چیز که مروت او اقتضا کند بدهد کسی را با وی سخنی نخواهد بود آنگاه ابو صبر در نزد صندوق بنشسته و مردمان بگرما به هجوم آوردند هر کس هنگام بیرون رفتن هر چه قدرت داشت به روی صندوق میگذاشت و هنوز شام نشده بود که صندوق از سیم پر پس از آن ملکه خواست که بگرما به در آید روز را دو بخش کرد از صبح تا ظهر از بهر مردان قرار داد و از ظهر تا شام از برای زنان وقتی که ملکه بگرما به در آید ابو صبر کنیز کی را در سر صندوق بنشاند چهار تن کنیزک که دلاکی آموخته بودند از بهر خدمت در گرما به بگذاشت چون ملکه به گرما به اندر شد عجب آمدش و خاطرش بگشود و هنگام بیرون آمدن هزار دینار بصندوق بگذاشت و خبر گرمابه در شهر شایع شد هر کس که بگرما به در می آمد خواه توانگر خواه فقیر ابوصبر را محبت میکرد و باکرام او میافزود و از هر سوی منفعت با بوصبر روی گذاشته و ملک هفته یکبار بگرما به میرفت و هزار دینار بابو صبر میداد و سایر ایام هفته بزرگان دولت و فقیران رعیت بگرما به در می آمدند و ابو صبر با مردم با مدارا و حسن سلوک رفتار میکرد اتفاقا قبطان ملک که در کشتی بابوصبر احسان کرده بود بگرما به در آمده ابوصبر جامه برکنده با او بگرمابه شد و او را بمالید و تن او را شست و زیاده از حد با او مهربانی کرد چون بیرون آمد ابو صبر شربت و قهوه از بهر او مهیا کردچون قبطان خواست چیزی دهد ابو صبر سوگند یاد کرد که چیزی نگیرد قبطان را از جوانمردی او عجب آمد ابو صبر را کار بدینجا رسید و اما ابوقیر شنید که نام گرما به همه را ورد زبان است و همه کس میگوید که گرما به بهترین نعمتهای دنیاست و ما او را ندیده بودیم ابوقیر با خود گفت من نیز باید باین گرما به شوم و او را تفرج کنم پس جامه فاخر پوشیده باستری سوار شد و چهار مملوک و چهار غلام در چپ و راست او همی رفتند تا بگرما به برسیدند آنگاه از استر فرود آمده رایحه عود بمشامش رسید و گروهی را دید که بگرما به اندر میشوند و گروهی دیگر بیرون می آیند چون به گرما به اندر شد بزرگان و رعیت را را دید که در مصطبه ها نشسته اند ابو صبر را چشم بروی افتاد در حال بر پای خاسته از دیدن او فرحناک شد ابوقیر باو گفت مگر شیوۀ دوستی ما همین است که من مصبغه گشوده استاد این شهر گشته ام و در نزد سلطان معروف و بسعادت و سیادت قرین شده ام و تو هیچ نزد من نمی آئی و حالت من نمی پرسی و نمی گونی که رفیق من چه شده من بسکه جستجوی تو کردم عاجز شدم همه روزه غلامان و مملوکان بجستجوی تو بکاروانسراها فرستادم کسی بر تو راه نیافت و خبری از تو باز نیامد ابو صبر گفت نه من بودم که نزد تو آمدم و تو مرا دزد گفتی و مرا بزدی و در میان قومم رسوا ساختی ابوقیر حزن آشکار کرده پرسید این سخنان چیست مگر تو همان بودی که من او را بزدم ابو صبر جواب داد آری من بودم ابوقیر سوگندها یاد کرد که من نشناخته ام اما کسی شبیه تو بود که همه روزه میآمد و متاع مردم همی دزدید گمان کردم که تو اولی و ابوقیر پشیمانی مینمود و دست بر دست همی سود و می گفت با تو بدی کرده ام ولکن تو خود را بایست بمن بشناسانی و بگوئی