پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۵۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۴۶–

بآفتاب انداخته اند و مردمان از بهر تفرج در آن مکان گرد آمده اند ابو صبر از یکی از اهل شهر سؤال کرد که اینمکان چیست و از بهر چه ازدحام کرده اند آنمرد جواب داد اینجا مصبغه سلطانست که مردی غریب ابوقیر نام او را بنا کرده و مردم بتفرج صباغت او گرد آمده اند از آنکه در شهر صباغی نبود که این رنگهای گوناگون بداند پس حکایت ابو قیر که او را با صباغان چه در میان رفت و بسلطان چگونه شکایت کرد و سلطان بچه سان سرمایه بدو داد همه را با ابو صبر باز گفت ابوصبر فرحناک شد و گفت حمد خدای را که او را گشایش داده و او در این شهر رئیس صباغان گشته و او معذور بوده است زیرا که بسبب این صنعت از من مشغول شده و مرا فراموش کرده است و لکن من او را گرامی داشته ام و در هنگامی که او بی کار بود بدو احسان کرده ام اگر او مرا ببیند گرامی خواهد داشت و پاداش نیکوئیهای من بخواهد داد آنگاه ابو صبر بدر مصبغه رفته ابوقیر را دید که در مصبغه بلند نشسته و حله از جامۀ ملوک در بردارد و چهار غلام و چهار مملوک حریر پوش در برابر او ایستاده اند و ده تن عمله بصباغت مشغولند و او خود مانند وزیران تکیه کرده و نشسته است ابو صبر در مقابل او بایستاد و گمانش این بود که اگر ابوقیر او را ببیند فرحناک خواهد شد و او را سلام داده اکرامش خواهد کرد و دل او را بدست خواهد آورد چون ا بو قیر را چشم بروی افتاد بانک بروی زد که ای پلیدک چند بار با تو گفتم که در اینجا مایست ای دزد مگر قصد تو این است که مرا در نزد مردم رسوا کنی پس بانک بر ملازمان زد که این را بگیرید غلامان از پی او دویده او را بگرفتند و خود برخاسته عصا بگرفت و گفت او را برگرداندند صد عصا بر شکمش زد و گفت ای پلیدک دزد اگر بار دیگر ترا بر در مصبغه ببینم در حال ترا نزد ملک فرستم تا ترا بوالی سپارد که سر ترا از تن جدا کند آنگاه ابوصبر با خاطری گداخته از نزد او بیرون رفت حاضران بابوقیر گفتند این مرد چه کار کرده که مستوجب عقوبت آمد ابوقیر گفت او دزد است که متاع مردم همی دزدد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد سی و پنجم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت ابوقیر گفت این دزد است مال مرد همی دزدد و بارها متاع از من دزدیده من از وی در گذشته ام و قیمت متاع مردم غرامت کشیده ام و او را بخوشی نهی کرده ام چون او نهی من نپذیرفت او را بیازردم و اگر بار دیگر بدینمکان آید نزد سلطان فرستم تا او را بکشد تا مردم از وی براحت اندر باشند و اما ابوصبر بکاروانسرا بازگشته بفکرت بنشست و از کاری که ابوقیر کرده بود بحیرت اندر بود چند روزی بنشست تا الم ضربتش ساکن شد پس از آن برخاسته بازار آمد و از خاطرش گذشت که بگرمابه شود از یکی راه گرمابه بپرسید او گفت ای برادر گرما به چیست ابو صبر گفت جایی است که در آن غسل کنند و چرک از تن پاک سازند و او از بهترین نعمتهای دنیاست آن مرد پرسید اگر قصد غسل داری و یا تن همی خواهی بشوئی بدریا شو ابو صبر جواب داد قصد من گرمابه است آن مرد گفت ما گرمابه را ندانسته ایم که چگونه میشود اگر ما بخواهیم غسل کنیم بدریا همی رویم چون ابوصبر دانست که آنشهر گرمابه ندارد و مردمان آن شهر گرمابه نمیدانند چیست در حال رو ببارگاه ملک نهاده حاضر شد و زمین بوسیده او را دعا کرده گفت ای ملک من مردی ام غریب صنعت من گرما به است چون بشهر در آمدم خواستم که بگرمابه شوم در این شهر گرما به ندیدم مراعجب آمد که شهری بدین خوبی چگونه گرما به ندارد که گرمابه بهترین لذت های دنیاست ملک پرسید گرما به چیست ابو صبر اوصاف گرما به از بهر ملک بیان کرده گفت شهر تو کامل نشود مگر اینکه در آن گرما به بنا نهی ملک او را خلعتی و اسبی با دو غلام ببخشود و چهار کتبز باو داده خانه فرش کرده از بهر او مهیا کرد و او را بیش از صباغ گرامی بداشت و بنایان با او بفرستاد و گفت هر مکانی که بپسندد در آنجا گرمابه بنا کنند ابو صبر با بناها در شهر گشت تا مکانی را بپسندید بنایان را به بنا کردن اشارت نمود و کیفیت گرمابه بایشان همی آموخت تا اینکه گرما به بی نظیر بنا نهادند و نقاشان را حاضر آورده نقشهای عجیب در او بنگاشتند بدانسان که ناظران را بهجت میافزود پس از آن بنزد ملک آمده او را از انجام بنا و نقش گرما به آگاه کرد و با و گفت گرما به را نقصانی جز فرش و فوطه نمانده ده هزار دینار با بو صبر داد ابو صبر فرش و فوطهای حریر شری کرد و هر کس که از در گرما به میگذشت چشم بر آن دوخته در آن حیران میشد و تمامت خلق بروی هجوم آورده تفرج میکردند و میگفتند این چیست ابو صبر بایشان میگفت این گرما به است ایشان شگفت میماندند پس از آن ابو صبر آب به گرمابه کرد و آب بحوض ها بسته قواره بکار انداخت و هر کس از اهل شهر او را میدید عقلش حیران میشد و از ملک ده تن غلام نابالغ گرفته کیسه کردن و مالش دادن بدیشان بیاموخت پس از آن بخور در آتش افکنده منادی را گفت در شهر ندا در دهد و مردمرا به گرمابه بخواهد مردمان گروه گروه بگرما به در می آمدند و ابو صبر غلامان خوردسال را بشستن ایشان میفرمود پس از آن مردم بآب گرم فرو رفته بیرون می آمدند و در خلوتگاه مینشستند غلامان بدانسان که ابو صبر آموخته بود کیسه و مالش میکردند و تا سه روز مردم بگرما به اندر آمده حاجتهای خویشتن رفع میکردند و اجرت نداده بیرون میرفتند چون روز چهارم شد ابو صبر ملک را بگرما به دعوت کرد ملک با بزرگان دولت سوار گشته رو بگرما به گذاشتند ملک جامه برکند بدرون شد و ابو صبر نیز باندرون گرما به رفته ملک راکیسه همی مالید و چرک از تن او فتیله بیرون می آمد و آنها را بملک همی نمود ملک از آنحالت فرحناک می شد و ابو صبر دست بتن ملک میمالیدو تن او از غایت نعومت و نرمی صدا میکرد پس از آن که ملک را بشست گلاب در آب گرمخانه بیامیخت و ملک را بگرمخانه در آورد پس از آن ملک از گرمخانه بیرون آمد و تنش از نعومت و طراوت مانند برک گل بود و از آنحالت نشاط و سرور بی اندازه داشت و بابو صبر گفت ای معلم بجان خودم سو گند که شهر من بی این گرما به شهر نبود پس از آن ملک گفت از هر کس چند اجرت میستانی ابو صبر گفت هر چه بفرمائی بستانم ملک گفت هر کس که در گرما به غسل کند هزار