پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۱۷

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۱۳–

ضایع میگذرد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست

چون شب هشتصد و هشتاد و هشتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت در و قنیکه دختر وزیر گوش باشعار نورالدین میداشت مریم زناریه در قصری که وزیر از بهر او بنا کرده بود محزون و ملول نشسته میگریست دختر وزیر را از ملالت او یاد آمده در حال برخاسته بسوی مریم شد که او را از حدیث آن پسر با خبر کند و ابیاتی که از و شنیده بود با مریم باز گوید مقارن آن حال سیده مریم نیز کسی از پی او بفرستاد در حال دختر وزیر نزد سیده مریم شد او را دید که سرشک از چشمان همی ریزد همی خواند

  بیا که دمبدمت یاد میرود هر چند که یاد آب بجز تشنگی نیفزاید  
  بانتظار تو آبی که میرود از چشم بآب دیده نماند که چشمه میزاید  
  من آن قیاس نکردم که زور بازوی عشق عنان عقل ز دست حکیم برباید  

دختر وزیر گفت ای ملکه از بهر چه گریانی ملکه چون سخن او بشنید ایام وصال بخاطر آورده این دو بیت برخواند

  روزگار خرم و خوش بگذرانم گر مرا با مساعد یار بنشاند مساعد روزگار  
  ز آرزوی آنکه گیرم در کنار آنماه را شد کنارم ز آب دیده راست چون دریاکنار  

دختر وزیر گفت ایملکه تنگ دل و محزون مباش برخیز تا بمنطرۀ قصر شویم که در اصطبل ما جوانی است نکو روی و سرو قامت و شیرین گفتار گویا که او عاشقی است از یار جدا گشته مریم گفت بکدام علامت دانستی که او عاشق است دختر وزیر گفت ایملکه او شب و روز شعرهای عاشقانه میخواند ملکه با خود گفت اگر سخن دختر وزیر راست باشد او عاشق حزین علی نورالدین خواهد بود در حال ملکه برخاسته با دختر وزیر بمنظره نظاره کرده چشمش بخواجه خود نورالدین افتاد دید که از رنج عشق و محنت جدائی نزار گشته و این شعر همی خواند

  جانا دلم ز عشق تو پالوده شد همه بالوده شد و زود خم آلوده شد همه  
  شخصی که دی بوصل تو آسوده داشتم امروز در فراق تو فرسوده شد همه  

چون ملکه نورالدین را بدید و ابیات بشنید کار خویش از دختر وزیر پوشیده داشت و با و گفت بمسیح سوگند مرا گمان این بود که تو از بهر دلتنگی من معالجتی خواهی کرد مرا دل ازین کارها نگشاید پس در حال برخاسته بمکان خود بازگشت و دختر وزیر نیز از پیکار خود رفت و اما ملکه ساعتی صبر کرده پس از آن بسوی منظره بازگشت و خواجه نورالدین را دید که با حسرت و اندوه سرشک از چشمان همی ریزد و این ابیات همی خواند

  ای دوست غم تو برد هوشم بگذاشت چو دیگ پر ز جوشم  
  بی روی تو خسته گشت چشمم بی گفت تو بسته گشت گوشم  
  خونست ز حسرت تو اشکم زهر است ز انـده تو نوشم  

چون ملکه ابیات از نورالدین بشنید سرشک از دیده فرو ریخت و این دو بیت برخواند

  کند بدوزخ اگر جای چون تو غلمانی بهشتی از سر سودای حورعین خیزد  
  زهر زمین که فقد عکس عارض تو بدو قسم بجان تویک عمر یاسمین خیزد  

چون نورالدین آواز ملکه بشنید سخت بگریست و با خود گفت بخدا سوگند این آواز بآواز ملکه همی ماند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هشتصد و هشتا دو نهم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت نورالدین فهمید که این آواز بخواندن ملکه همی ماند گفت کاش میدانستم که این اوست یا نه پس از آن آه بر کشیده این دو بیت را برخواند

  از درون سوز ناک و چشم تر نیمه ای در آتشم نیمی در آب  
  هر که میآید زدر پندارم اوست تشنه مسکین آب پندارد سراب  

چون نورالدین ابیات بانجام رسانید ملکه دوات و قرطاس حاضر آورده کتابی بدین مضمون بنوشت که کنیزک تو مریم ترا سلام میرساند و او را اشتیاق بسوی تو افزون گشته این نامه از وست بسوی تو چون این نامه بخوانی در حال برخیز و در انجام کار خود بکوش چون سه یک شب بگذرد آن ساعت بهترین ساعتهاست باید بر آن دو اسب زین برنهی و آنها را بخارج شهر بری و هر کس ترا بیند و از تو بپرسد که بکجا میروی تو باو بگو که اسبها همی گردانم چون این سخن گوئی کسی ترا ممانعت نکند از آنکه مردمان شهر چنان دانند که دروازه های شهر بسته است پس از آن ملکه ورقه در دستارچه حریر فرو پیچید و از منظره بسوی نورالدین انداخت نورالدین ورقه گرفته بخواند و مضمون بدانست و خط ملکه را ببوسید و بچشمانش بسود و ایام و صال او را بخاطر آورده سرشک از دیده روان ساخت و این دو بیت برخواند

  این خط شریف از آن بنانست این نقل حدیث از آن دهانست  
  این بوی عبیر آشنائی از ساحت یار مهربانست  

پس چون شب تاریک شد نورالدین بهر دو اسب زین بنهاد و صبر کرد تا سه یک شب بگذشت آنگاه برخاسته اسبها را از اصطبل بدر آورد و در اصطبل را فروبست و اسبها را بدروازه شهر برده بانتظار ملکه بنشست علی نورالدین مصریرا کار بدینجا رسید و اما ملکه بسوی حجله که در قصر از بهر او ترتیب داده بودند برفت وزیر اعور را دید که بر بستری از پر نعام نشسته و بمتکای دیبا تکیه کرده ملکه چون او را بدید با پروردگار مناجات کرده گفت بار خدایا او را از من بمقصود مرسان و پس از پاکی مرا در پلیدی میفکن پس از آن ملکه روی بوزیر کرده باو مودت آشکار کرد و در پهلوی او بنشست و با او ملاطفت کرده گفت ایخواجه این چه سرگردانی است که با من داری ایخواجه اگر تو بنزد من نیائی و با من سخن نگوئی من نزد تو آیم و با تو سخن گویم وزیر جواب داد ایملکه من از خادمان و پستترین غلامان تو هستم ولی مرا سخن نگفتن از شرمساری است ملکه گفت این سخنان یک سوی نه مأکول و مشروب حاضر آور در حال وزیر بانگ بر غلامان و کنیزکان زد و خوردنی بخواست کنیزکان سفره بگستردند و خوردنیهای لذیذ و گوناگون فروچیدند ملکه دست بسوی سفره برده خوردنی بخورد و لقمه در دهان وزیر بگذاشت و دهان او ببوسید چون از خوردن طعام فارغ شدند کنیزکان سفره بر داشتند و شراب بنهادند ملکه قدح گرفته باده همی نوشید تا اینکه مستی بوزیر چیره شده و خردش بزیان رفت ملکه دست در جیب برده قرصه بنگ مغربی بدر آورد و وزیر را غافل کرده بنگ در قدح بوزیر داد وزیر را از غایت فرح عقل پریدن