ترا بکشند خاصه اینکه ترا شناخته اند نورالدین گفت ای عم بگذار تا سفر کنم که اگر در راه او بمیرم بهتر است از آنکه در جدائی او بمیرم از قضا کشتی بکنار بسته و مهیای سفر بود که ساکنان آن همه کارها دیده و توشه و آب برداشته بودند در حال بادبان کشتی بگشودند و نورالدین نیز در کشتی بنشست باد مراد بر ایشان وزیدن گرفت و همی رفتند که کشتی های فرنگیان در دریا پدید شدند و هر کشتی که از اسلامیان میدیدند ساکنان آن اسیر کرده نزدملک بردند و در پیش ملک بداشتند ملک بکشتن ایشان فرمان داد و ایشان یکصد مسلمان بودند جلاد ایشان را بکشت و کشتن نورالدین را بخورد سالی او رحمت آورده تاخیر انداخت چون ملک او را بدید نیکش بشناخت و باو گفت آیا نورالدین نیستی که در نزد ما بودی جوابداد نام من نورالدین نیست بلکه ابراهیم است و هرگز این شهر ندیده ام ملک گفت دروغ میگوئی تو همان نورالدین هستی که ترا بعجوز بخشیدم تا در دیر خدمت نورالدین جواب داد ایملک مرا نام ابراهیم است ملک گفت اگر عجوز حاضر آید و ترا ببیند خواهدت شناخت و ایشان درین گفتگو بودند که وزیر اعور در رسید و زمین بوسیده گفت ایملک بنای قصر تمام گشت تو میدانی که من من بمسیح نذر کرده بودم که هر وقت بنای قصر تمام شود بر در او سی تن از مسلمانان بکشم و اکنون آمده ام که سی تن از اسیران مسلمانان از تو گرفته بکشم و بنذر خود و فا کنم گفت بمسیح سوگند که از اسیران جز این جوان در نزد من نمانده تو او را بگیر و همین ساعتش بکش تا دگربار اسیران بیاوردند که هر چه اسیر خواسته باشی بتو بدهم در آن هنگام وزیر اعور نورالدین را گرفته بسوی قصر برد که او را بر در قصر بکشد آنگاه نقاشان گفتند ای وزیر دو روز دیگر مارا شغل باقی است صبر کن و کشتن این اسیر دو روز تأخیر نه که نقاشی بانجام رسانیم شاید بقیت سی تن نیز تمام شود و همه را یکدفعه بکشی و در یکروز بنذر خود وفا کنی در آن هنگام نورالدین را بزندان فرستاد چون قصه بدینجا رسید رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و هشتاد و هفتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت وزیر چون فرمود نورالدین را در زندان کنند خادمان او را گرفته قید بر او بنهادند نور الدین مرک را بعیان دید و گرسنه و تشنه در زندان بود از قضا ملک دو اسب داشت یکی سابق و دیگری لاحق نام داشت یکی از آنها اشهب و دیگری ادهم بود و پادشاهان جزایر میگفتند که هر که یکی از آن دو اسب را دزدیده نزد ما آورد هر آنچه سیم وزر و در و گوهر بخواهد او را بدهیم ولی کس دزدیدن یکی از آنها نمی توانست اتفاقاً در چشمهای یکی از آن دو اسب علتی پدید آمدملک بیطاران جمع آورده همه بیطاران از معالجت عاجز شدند در آن هنگام وزیر اعور و شل نزد ملک شدو او را امحزون یافت گفت آن اسب بمن ده تا معا لجت کنم ملک اسب باو داد وزیر اسب باصطبل آورد که نورالدین در آنجا محبوس بود چون آن اسب از اسب دیگر که رفیق او بود جدا شد فریادی بلند بر آورد که مردمان ازو بترسیدند و پیوسته فریاد همی کرد وزیر دانست که شیهه او را سبب جز جدایی آن از اسب دیگر نیست آنگاه نزد ملک رفته او را ازین کار آگاه نمود ملک چون سخن او تحقیق کرد گفت در وقتیکه حیوان لا یعلم بجدائی شکیبا نشود خداوندان خرد و هوش چگونه بجدائی صبر توانند کرد پس از آن ملک فرمود که آن اسب دیگر باصطبل وزیر اعور شوهر مریم برند و خادمان را گفت باو بگویند که این اسب را از بهر خاطر دختر خود بتو بخشیدم پس در هنگامی که نورالدین در اصطبل بقید اندر نشسته بود بآن دو اسب نظاره کرده یکی از آنها را دید که در چشمان او علتی هست و او را معرفت تمام بحالت چار پایان و معالجت آنها بود با خود گفت بخدا سوگند اکنون هنگام فرصت است برخاسته با وزیر میگویم که من چشمهای این اسب معالجت توانم کرد آنگاه کاری کنم که چشمان اسب تلف شود و بدان سبب وزیر مرا بکشد که شاید ازین زندگانی ناخوش خلاص شوم چون وزیر باصطبل در آمد نور الدین گفت ایوزیر اگر من این اسب را معالجت کنم با من چه خواهی کرد وزیر جواب داد بجان خودم سوگند اگر تو او را معالجت کنی از کشتنت آزاد کنم نورالدین گفت بفرما تا دست من بگشایند وزیر بگشودن دست او فرمان داد در حال نورالدین برخاسته پارچه شیشه نرم بگرفت و بآهکش بیامیخت و بآب پیاز عجین کرده بچشمان اسب بگذاشت و باو دستارچه فروبست و با خود گفت همین دم چشمهای اسب از حدقه بیرون آید و مرا بدا نسبب بکشند و من راحت یا بم پس از آن نورالدین آن شب را نخفت و بتضرع و زاری سر برده و میگفت ای پروردگار علم تو از مسئلت من بی نیاز است پس چون بامداد شد وزیر باصطبل آمده دستارچه از چشمان اسب بگشود بقدرت پروردگار چشمهای او را بی عیب یافت آنگاه وزیر گفت ای جوان مسلمان بمسیح سوگند که من از کار نو شگفت ماندم که همه بیطاران شهر ما از معالجت این اسب عاجز بودند پس از آن وزیر خود پیش رفته بند از نورالدین بر داشت و حله فاخر بروی پوشانید و او را امیر اصطبل خود گردانید قضا را از قصری که وزیر از بهر سیده مریم بنا کرده بود بمکانی که نورالدین در آنجا نشسته منظرها بود پس نورالدین روزی چند در اکل و شرب و عیش و طرب نشسته خادمان اصطبل را امر و نهی میکرد و همه روزه در خدمت اسبها کوشش بجا میآورد و وزیر امور دختری قمر منظر داشت که بآهوی رمیده همی مانست اتفاقا روزی از روزها در منظره ای که بمکانی نورالدین می نگریست نشسته بود شنید که نورالدین باین ابیات مترنم است
| چه حیله سازم کز من گسست یار سلام | چه چاره و رزم کز من برید دوست پیام | |||||
| بریده گشت و گسسته دل از برم تا دوست | بریده کرد پیام و گسسته کرد سلام | |||||
| گرفت دامن من هجر تا بر آورده | هنوز سر ز گریبان وصل دوست تمام | |||||
| زناله نیست مرا راحت و نشاط و طرب | زنوحه نیست مرا لذت شراب و طعام | |||||
| ز روزگار بنالم که روزگار بعمد | همی ز کام دلم را جدا کند ناکام | |||||
چون نورالدین ابیات بانجام رسانید دختر وزیر با خود گفت بمسیح سوگند که این جوان مسلمان جوانی است نکو روی ولی عاشقی است که از یار جدا گشته کاش میدانستم که معشوق او چون خودش نکو دوست یا نه اگر معشوق او چون خودش نکو روی باشد سرشک ریختن و نالیدن او بجای خواهد بود و گرنه عمر