پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۹۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۹۵–

نشانده دم آنرا بدست او دادند و در شهرش بگردانیدند پس از آن با مذلت و خواری او را بسوی قاضی بازگردانیدند قضات اربعه همگی حکم کردند که نخست چهار دست و پای او را ببرند پس از آن بردارش کنند یهودی از ینسخن بدهشت اندر شد و عقلش برفت و گفت ایها القناة از من چه میخواهید گفتند بگو که این دخترک زن من نیست و تمامت مال من از آن اوست و من بر ایشان ستم کرده از وطن دور افکنده ام یهودی ناگزیر بر این معنی اعتراف کرده قاضیان حجتی نوشتند و مال ازو گرفته بزین المواصف دادند و حجت نیز بوی سپردند زین المواصف از نزد ایشان بدر آمد هر کس که حسن و جمال او میدید عقلش حیران میشد و هر یکی از قاضیان را گمان این بود که باز گشت کار زین المواصف باو خواهد بود ولکن زین المواصف چون بمنزل خود رسید کار خویشتن مهیاکرد و صبر کرد تا شب بر آمد آنگاه هر چه سبک وزن و گران قیمت بود برداشته با کنیزان خود روان شدند و تا سه شبانروز همیرفتند و او را کار بدینگونه شد و اما قضات اربعه بحبس کردن یهودی فرمان دادند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هشتصد و شصتم برآمد

گفت ایملک جوانبخت قاضیان بحبس کردن یهودی فرمان دادند چون با مداد شد قاضیان و گواهان بانتظار زین المواصف بنشستند و زین المواصف در نزد هیچیک از ایشان حاضر نشد آنگاه قاضی القضات که زین المواصف نخست بنزد او آمده بود گفت من امروز همی خواهم که در خارج شهر تفرج کنم آنگاه باستر خویش سوار گشته غلامک خود را برداشته در کوچها باین سو و آنسو گشت و زین المواصف را جستجو همی کرد ولی از و اثری نمی یافت و خبری نمی شنید در آن هنگام که او در آن حالت میگشت قاضیان دیگر را دید که ایشان نیز در جستجوی زین المواصف حیران و سر گردان همی گردند و هر یک از ایشان را گمان این بود که زین المواصف با دیگری وعده اندر میان ندارد قاضی القضات از سه تن قاضیان دیگر سبب سواری باز پرسید و از گردیدن کویهای شهر سؤال کرد ایشان حالت باز گفتند قاضی حالت یاران چون حالت خویش دید و مسئلت ایشان چون مسئلت خویش یافت پس از آن همگی بجستجوی زین المواصف روان شدند و از و خبری نیافتند نومید و رنجور بمنزل خویش باز گشتند و در بستر بیماری بخفتند از آن قاضی القضات را یاد از آهنگر آمد کس بنزد او بفرستاد چون حاضر آمد گفت ای آهنگر از زین المواصف با خبر هستی یانه که اگر از و آگاهی نداشته باشی تن ترا با تازیانه شرحه شرحه کنم چون آهنگر سخن قاضی القضات بشنید این دو بیت بر خواند

  دل گم کرده درین شهر نه من میجویم هیچکس نیست که مطلوب مرا جویان نیست  
  آن پریزاده مه پاره که دلدار منست کسی ندانم که بجان در طلبش پویان نیست  

و پس از آن گفت یا مولانا القاضی از هنگامی که از حضور شریف باز گشته ام دیگر او را ندیده ام و او عقل من باک برده و من جز خیال او کاری ندارم و بسوی منزل او رفته او را نیافتم و کسی ندیدم که خبر او با من باز گوید چنان بی نام و نشان گشته که گوئی بزمین فرو رفته یا بآسمان بر شده قاضی القضات از شنیدن سخن آهنگر چنان فریاد زد که نزدیک شد روانش از تن بدر شود پس از آن قاضی را رنجوری افزون گشت و در بستر بیماری بیفتاد و همچنین گواهان و قاضیان دیگر رنجور شدند و طبیبان بر ایشان آمد و شد میکردند پس از آن اعیان مملکت نزد قاضی القضات آمده حالت او باز پرسیدند قاضی آهی بر کشیده آنچه در دل داشت آشکار کرد و این ابیات برخواند

  بالا بلند عشوه گر سرو ناز من کوتاه کرد قصه زهد دراز من  
  دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم با من چه کرد دیده معشوقه باز من  
  از آب دیده بر سر آتش نشسته ام کو فاش کرده در همه آفاق راز من  

چون قاضی القضات ابیات بانجام رسانید سخت بگریست پس از آن فریادی برآورده روانش از تن جدا گشت و او را غسل داده کفن کرده و بخاکش سپردند و این دو بیت بلوح قبر او بنوشتند

  قیامت آنزمان باشد که افتد بخا کم سایه آن قد چالاک بخاک  
  بخاک رهگذارش جان سپردم که از آن سروم افتد سایه بر خاک  

پس از آن نزد قاضی دویمین در آمدند و طبیب نیز با ایشان بود از حالت او مسئلت کردند و از گرفتاریش باز پرسیدند قاضی ایشان را از قضیت خود آگاه کرد حاضران او را ملامت گفتند و سرزنش کردند قاضی ایشان را باین ابیات پاسخ گفت

  گر مدعیان نقش ببینند پریرا دانند که دیوانه چرا جامه دریده است  
  ای عاقل اگر پای بسنگیت بر آید فرهاد بدانی که چرا سنک بریده است  
  رحمت نکند بر دل شوریده فرهاده آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیده است  

پس از آن فریادی بر کشید و روانش از آن جدا گشت حاضران او را نیز تجهیز کردند و بخاکش سپردند و بسوی قاضی سیمن رفتند و او را نیز بیمار یافتند از برای او نیز آن روی داد که با اول و ثانی روی داده بود و همچنان بقاضی چارمین گذشت آنچه بایشان گذشته بود و گواهان را نیز از عشق زین المواصف رنجور یافتند و همه ایشان را دیدند که در عشق او هلاک خواهند شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هشتصد و شصت و یکم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت ایشان را کار بدینگونه شد و اما زین المواصف و کنیزکان چند شبانروز بسرعت همی رفتند تا اینکه مسافتی دور ببریدند اتفاقا او را با کنیزکان خود بدیری گذر افتاد و در آن دیر راهبی بود بزرگ که دانس نام داشت و در نزد او چهل کشیش بودند چون راهب شمایل بدیع زین المواصف بدید از دیر بزیر آمد و بدو مایل گشت و باو گفت ده روز درین دیر منزل کنید و از رنج راه بر آسائید زین المواصف با کنیزکان در دیر فرود آمدند چون راهب جمال او را بدید بر وی مفتون گشت و کشیشها را یک یک بسوی او همیفرستاد که آن دلارام را براهب رام کنند ولی هر کس نزد او میشد اسیر دام زین المواصف میگشت و او را بخویشتن دعوت میکرد و زین المواصف معذرت میخواست و امتناع همیکرد تا اینکه چهل تن کشیشان نزد او آمدند و او جملگی را نومید بازگردانید