پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۹۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۹۴–

نرمک بخندید و آستین پیش جمال برد قاضی گفت ای زبن المواصف ترا شوی هست یا نه گفت شوی ندارم قاضی از دین او بپرسید جواب داد دین من اسلام است و کلمه شهادت بر زبان راند قاضی پرسید ای زین المواصف ترا ایام جوانی با این یهودی چگونه گذشته زین المواصف جواب داد ایها القاضی خدایتعالی عمر تو دراز کند و ترا بآرزوی خویشتن برساند پدر من پانزده هزار دینار زر با حجت شرعی باین یهودی سپرد که تجارت کند و سود آنرا در میانه بخش کند چون پدر من بمرد این طمع کرد و مرا از مادرم خواستگاری نمود مادرم با و گفت من چگونه او را از دین خود برگردانم و به یهودش دهم بخدا سوگند که داد خواهی و تظلم بدولت برم یهودی از سخن او هراس کرد و مال بر داشته بشهر عدن که شهر خویش بود بگریخت ما شنیدیم که او در شهر عدنست بطلب او بر آمدیم چون او را در بین شهر یافتیم با ما گفت که با آن بضاعت تجارت همیکنم و متاعی پس از متاعی همیخرم ما سخن او را باور کردیم و او پیوسته با ما خدعه میکرد تا اینکه ما را در زندان انداخت و قیدها بر ما بنهاد و با عذابهای سخت ما را عذاب میکرد ما غریب هستیم و یاوری و داوری جز پروردگار و حضرت قاضی نداریم چون قاضی اینحکایت بشنید با کنیز زین المواصف گفت آیا ایندختر خاتون تست و شما غریب هستید و خاتوق تو شوهر ندارد هیوب جوابداد آری حالت او همانست که خود بیان کرد قاضی گفت او را بمن تزویج کنید من عهد میکنم که اگر شما را خلاص نکنم و حق شما ازین پلیدک باز نگیرم و کردارهای او را پاداش ندهم یکصد مملوک آزاد کنم و ماهها روزه بگیرم و پیاده بمکه روم و مالها صدقه دهم هیوب گفت سخن ترا بپذیریم و فرمان ترا اطاعت کنیم قاضی گفت خاطر آسوده دار و خاتون خود را دلداری ده که فردا انشاء الله سوی آن پلیدک کس فرستاده او را حاضر آورم و حق شما از وی بستانم و خواهید دید که او را چگونه با گونه گونه عذابها خواهم آزرد کنیزک او را دعا گفته از نزد او باز گشتند و او را در آتش شوق و عشق فرو هشتند چون ایشان از نزد قاضی بدر شدند از خانه قاضی دوم سؤال کردند ایشان را بخانه قاضی دوم دلالت کردند ایشان در نزد او حاضر شدند او را از ماجری آگاه کردند و همچنین قاضی سیم و چهارم را بیا گاهانیدند و هر یک از قاضیان در او طمع کرده تزویج او را خواستگاری کردند و او دعوت همه را اجابت میکرد و هیچکدام کار دیگری نمیدانستند و اما یهودی از این کارها آگاهی نداشت و در دارالضیافه آسوده بود چون با مداد شد هیوب بر خاسته حله فاخر بزین المواصف بپوشانید و او را بیاراست و نزد قضات اربع شد و ایشان در مجلس حکم حاضر بودند چون زین المواصف ایشانرا در یکجای دید نقاب از رخ برکشید و ایشان را سلام داد ایشان رد سلام کردند و او را بشناختند هر کدام که مینوشت قلم از دستش بیفتاد و هر کدام حدیث میگفت زبان بخائید و سخن گفتن نتوانست و هر کدام که حساب میکرد بغلط میشد و با زین المواصف گفتند ای نیکو خصال و ای بدیع الجمال دل بد مدار و ملول مباش که ناچار حق ترا از آن پلیدک بستانیم و ترا بمقصود برسانیم زین المواصف ایشان را دعا گفت و وداع کرده باز گشت چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب هشتصد و پنجاه و نهم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت زین المواصف ایشان را وداع کرده بازگشت با همه اینها یهودی در ضیافت نزد یاران خود بود و از اینکار آگاهی نداشت و زین المواصف حاکمان و خداوندان قلم را یک یک میدید که او را یاری کنند و از آن پلیدک خلاصی دهند پس از آن بگریست و این ابیات را برخواند

  راه نفسم بسته شد از آه جگر تاب کوهمنفسی تا نفسی رانم از این باب  
  بی هم نفسی چون بتوان زیست بگیتی بیدست شناور نتوان رست زغرقاب  
  امید وفا دارم هیهات که امروز در گوهر مردم بود این گوهر نایاب  
  جز ناله کسی همدم من نیست ز مردم جز شام کسی همره من نیست ز اصحاب  

پس از آن ورقه برداشته هر چه یهودی با او کرده بود از آغاز تا انجام بنوشت و کتاب فرو پیچیده بکنیزک خود هیوب داد و گفت این کتاب نگاه دار تا بمسرورش بفرستم در هنگامیکه ایشان در اینحالت بودند یهودی بخانه اندر آمد و ایشان را فرحناک دید و گفت چونست که شادان هستید مگر از مسرور نامه بشما رسیده زین المواصف گفت ما را جز خدایتعالی یاوری نیست و او مارا از ستم خلاص خواهد کرد اگر تو ما را بوطن ما رد نکنی فردا ما و تو بمرافعه نزد حاکم و قاضی این شهر برویم یهودی گفت قید از پای شما که برداشت ناچار باید از بهر هر یکی قیدی گران بسازم که سنگینی او ده رطل باشد و شما را در همه شهر بگردانم هیوب گفت هرچه از بهر ما نیت کرده انشاء الله خود بر آن گرفتار شوی فردا ما و تو نزد حاکم اینشهر بایستیم پس آنشب را تا در این گفتگو بودند چون با مداد برآمد یهودی خاسته بسوی آهنگر شد که قیدهای گران از بهر ایشان بسازد در آن هنگام زین المواصف با کنیزکان خود برخاسته بسوی دارالحکم شتافت و قضات اربعه را یافت و بر ایشان سلام داد قاضیان رد سلام کردند پس از آن قاضی القضات چهار تن از اشراف دارالحکم بحاضر آوردن یهودی بفرستاد و ایشان را بآوردن او بسپرد زین المواصف را کار بدینگونه شد و اما یهودی چون قیدها را بساخت بخانه خود بازگشت زن خود را با کنیزکان بخانه اندر ندید در کار خود حیران شد و بفکرت و حیرت ایستاده بود که خادمان قاضی رسیده در وی آویختند و بر زمینش افکنده زدن زدن همی تا بنزد قاضی رسیدند چون قاضی القضات یهودی را بدید بانک بر او زد و گفت ای دشمن خدا ترا کار بدینجا اینگونه کارها کنی و این زنان را از وطن های خویش دور کرده مال ایشان بدزدی و اکنون همی خواهی که ایشان را یهود گردانی یهودی گفت یا مولانا القاضی او زن منست چون قاضیان از و اینسخن بشنیدند همگی بانک بروی زدند و گفتند این پلیدک را بر زمین بیفکنید و بردهان او بزنید و او را سخت بیازارید که گناه او عفو کردنی نیست پس خادمان جامه حریر ازو گنده پشمینه اش بپوشانیدند و او را بر زمین انداخته زنخدان او بگرفتند و او را سخت بزدند پس از آن بدراز گوشش