آنمکان یافتی بتفرج مشغول شدی هرون الرشید بخندید آنگاه اعیان در پیش خلیفه زمین ببوسیده گفتند ایها الخلیفه خدای تعالی شادی ترا مستدام کناد و حزن و اندوه از تو دور گرداناد سبب دیر آمدن چه بود و بر تو چه رفت خلیفه بایشان گفت حدیثی عجیب بر من برفت و کاری غریب روی داد پس حدیث خلیفه صیاد و آنچه او را با هرون الرشید در میان گذشته بود باز گفت که صیاد او را دزد جامهای خود دانست و خلیفه قبای خود را بد و داده جعفر گفت بخدا سوگند ایخلیفه مرا بخاطر بود که آن قبا از تو بطلبم ولی اکنون از صیاد او را شری کنم خلیفه گفت ای جعفر بخدا سوگند سه وجب از طرف دامنش بریده ولکن ای جعفر ماهی بسیار در دریا صید کردم و آن ماهیان در کنار دریا نزد استاد من خلیفه صیاد است او در آنجا بانتظار من ایستاده که دو جوال بر داشته بسوی او باز گردم و ماهیان بار کرده ببازار بریم و ماهیان بفروشیم و قیمت بخش کنیم جعفر گفت ایها الخلیفه من از بهر شما مشتری آورم که ماهیان شما را شری کند خلیفه هرون الرشید گفت ای جعفر به پدران پاکم سوگند که هر کس از آن ماهیان که در نزد استاد من خلیفه صیاد است یک ماهی از برای من بیاورد او را یکدینار زر سرخ دهم پس منادی در میان لشگر ندا کرد که بدوید و ماهی از بهر خلیفه شری کنید در حال مملوکان بسوی دجله بشتافتند و در هنگامیکه خلیفه بانتظار هرون الرشید ایستاده بود مملوکان از چهار طرف برو گرد آمدند و از و ماهی گرفته به دستارچه ای نو میگذاشتند و از بهر ماهی با یکدیگر جنگ میکردند خلیفه صیاد گفت شک نیست که این ماهیان از ماهیان بهشتند آنگاه دو ماهی بدست راست و دو ماهی بدست چپ گرفته به دجله اندر شد و تا سینه فرو رفت و می گفت خداوندا بحق ماهیانت سوگند میدهم که شریک من نای زن را همین ساعت برسان ناگاه غلامکی دیرتر از غلامان دیگر برسید دید که ماهی نمانده بچپ و راست نگاه میکرد خلیفه صیاد را دید که در آب فرو رفته و ماهیان در دست دارد بانگ بر صیاد زد که نزد من آی صیاد گفت ایغلام پی کار خویشتن شو و سخن در از مکن آنگاه غلامک پیش رفته گفت این ماهی از برای من بیاور تاقیمت ماهی بدهم خلیفه صیاد گفت مگر تو عقل نداری من این ماهیان نخواهم فروخت آنغلام دبوس بر کشیده بسوی او رفت خلیفه صیاد ماهیان بسوی او انداخته گفت ای شقی مزن که انعام از دبوس بهتر است آنغلام ماهیان برداشته بدستار چه بگذاشت و دست در جیب برده دینار و درمی در جیب خود نیافت صیاد گفت ترا بخت شوم است بخدا سوگند مرا دیناری و در می نیست ولکن بدار الخلافه بیا و بگو که مرا بخواجه صندل دلالت کنید خادمان ترا پیش من دلالت کنند چون پیش من آئی ترا بی بهره نکنم خلیفه صیاد گفت امروز روز با برکتی است و برکت آن از نخست آشکار بود پس صیاد دام برداشته بر دوش انداخت و همی رفت تا ببغداد رسید مردمان خلعت بر بر او دیده باو نظاره میکردند تا اینکه صیاد بکوچه داخل شد که دکان خیاط خلیفه هرون الرشید در سر آن کوچه بود چون خیاط جامه ای از جامهای خلیفه را در تن خلیفه صیاد دید گفت ایخلیفه این جامه از کجا آورده خلیفه صیاد گفت من این را از کسی گرفته او را صیادی آموختم و او بغلامی من اعتراف کرد من نیز از بریدن دست او در گذشتم که او جامهای من دزدیده بود و این عبای منقش را بدل جامهای من داده خیاط دانست که خلیفه هرون الرشید بروی گذشته و با او مزاح کرده و خلعتش داده است چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و سی و نهم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت خیاط دانست که خلیفه خلعتش داده است پس از آن صیاد بسوی خانه خود روان گشت و او را کار بدینگونه شد و اما خلیفه هرون الرشید بتفرج بیرون نرفته بود مگر بجهت آنکه از قوت القلوب بچیز دیگر مشغول شود و اما زبیده چون خبر قوت القلوب بشنید ومیل خلیفه را باو بدانست از آنجا که حسد شیوه زنانست بقوت القلوب رشک برد و از خواب و خور باز ماند و پیوسته انتظار غیبت خلیفه را میکشید که از بهر قوت القلوب فکر دامی نماید چون دانست که خلیفه بنخجیر گاه رفته کنیزکان را فرمود که خانه را فرشهای حریر بگستردند و خوردینها و حلواها حاضر آوردند و بنگ در آن حلواها بکار بردند و یکی از کنیز کانرا فرمود که بسوی قوت القلوب رفته او را بضیافت سیده زبیده دختر عم خلیفه بخواند و باو بگوید که امروز سیده زبیده دوا خورده بشنیدن نغمهای طرب انگیز مشتاق است چون کنیز نزد قوت القلوب شد و پیغام بگذارد قوت القلوب در حال بر پای خاست و نمیدانست که از بهر او چه دامی نهاده اند پس با فرستادۀ سیده روان شد و همی رفتند تا بنز د سیده زبیده رسیدند چون قوت القلوب را نظر بسیده افتاد زمین را بوسه داد و برپای ایستاد و گفت السلام علی الستر الرفیع خدایتعالی اقبال ونیک بختی را نصیبت گرادند در آنهنگام سیده زبیده سر بسوی او برداشت و بحسن و جمال او نظاره کرده صورتی دید که نقاش فکرت بزیبائی او بر لوح وجود نقشی نکشیده و مصور تقدیر برعنائی او شکلی ندیده زلف پرشکنش بکمند فتنه عالمیان را در زنجیر بسته و ماه جهانتاب از حسرت جبهه اش بخاکستر نشسته
| رخش عشاق را شمع شبستان | لبش لعل و شراب می پرستان | |||||
| قدش بخت بلند راست بینان | خم زلفش حریف شب نشینان | |||||
| شکر از رشک نطقش رفته در تنک | عقیق از شرم لعلش رفته در سنک | |||||
سیده زبیده چون او را دید بنواخت و گفت ای قوت القلوب بنشین تا از نغمات طرب انگیزت بنشاط اندر شویم و بحسن صنعت تو تفرج کنیم قوت القلوب فرمان بپذیرفت در حال نشسته دف بگرفت و چنان بخواند که مکان برقص درآمد آنگاه دف بگذاشت چنگ برداشت پس از آن چنگ گذاشته بربط برداشت و تارهای آن محکم کرده او را در کنار گرفت و چهار طریق بزد و نوبتی بخواند چنانکه حاضران مدهوش شدند و شنوندگان طرب کردند پس از آن این دو بیتی بر خواند
| گویند که فردوس برین خواهد بود | آنجا می لعل و حورعین خواهد بود | |||||
| گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک | چون عاقبت کار همین خواهد بود | |||||
چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست