نخجیر و لهو و لعب و نشاط و طرب است هرگاه تو بنخجیر شوی و بلهو و لعب پردازی بساهست که آن کنیزک را فراموش کنی خلیفه گفت ای جعفر خوب گفتی و بکار نیکو اشارتم کردی پس چون نماز جمعه تمام شد خلیفه از مسجد بدر آمد و همان دم با جعفر وزیر سوار گشته بتفرج گرائیدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و سی و هفتم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت خلیفه هرون الرشید با جعفر بر مکی میرفتند تا بصحرا رسیدند و خلیفه و جعفر هر یک بر استری سوار بودند و با یکدیگر بحدیث در پیوسته از لشگر پیش افتادند هوا از اثر آفتاب گرم شد خلیفه را تشنگی سخت غالب گشته چشم باین سوی و آن سوی انداخته چیز سیاهی بروی تلی بلند بدید با جعفر گفت آنچه را که من میبینم تو نیز میبینی یا نه جعفر وزیر گفت آری ای خلیفه جهان برروی تل، سیاهی همی بینم خلیفه گفت شاید آن سیاهی پاسبان بوستان باشد و در هر حال او از آب دور نخواهد بود وزیر گفت من بسوی او روم و از نزد او آب بیاورم خلیفه هرون الرشید گفت مرا استر راهوارتر از استر تست تو در همان مکان بایست تا لشگر برسند من خود بدان سوی رفته در نزد او آب خورم و بزودی باز آیم پس هرون الرشید استر خویش براند و مانند باد تند همی رفت که بر آن سیاهی نزدیک شد خلیفه صیاد را دید که عریان ایستاده دام بر خود پیچیده است و چشمانش از بس سرخی شعله است از آتش و صورت مهبب و قد خمیده گرد آلودش بغول همی ماند خلیفه هرون الرشید او را سلام داد خلیفه صیاد رد سلام کرد ولی خشمناک بود و آتش از دهانش فرو میریخت خلیفه هرون الرشید گفت ایمرد در نزد تو آبی هست خلیفه صیاد گفت مگر نابینائی و یا دیوانه هستی اینک دجله در پشت همین تلست خلیفه هرون الرشید به پشت تل روان گشته در کنار دجله فرود آمد و آب نوشید و استر خود را آب داد پس از آن بسوی خلیفه صیاد باز گشت و باو گفت ایمرد از بهر چه در ینجا ایستاده و صنعت تو چیست خلیفه صیاد گفت این پرسش تو عجیبتر از پرسشی است که از آب کردی آیا صنعت مرا بر دوش من نمی بینی خلیفه هرون الرشید گفت گویا صیادی خلیفه صیاد گفت آری صیادم خلیفه هرون الرشید گفت جبه و دستارت کجاست اتفاقاً آنچه از خلیفه صیاد رفته بود با آنچه خلیفه هرون الرشید بر شمرد مساوی بودند چون خلیفه صیاداین سخن از هرون الرشید بشنید چنان گمان کرد که جامهای او را از کنار دجله او برداشته در حال از روی تل چابک تر از برق جهنده بزیر آمد و لگام استر هرون الرشید گرفته گفت ایمرد آنچه از من برده بازده و مزاح بیکسو نه خلیفه هرون الرشید گفت بخدا سوگند من جامهای ترا ندیده ام و نمی دانم که در کجاست و خلیفه هرون الرشید روئی بزرک و دهانی کوچک داشت خلیفه صیاد با و گفت پندارم که تو نای زنی هر چه هستی جامهای من باز پس ده و گرنه باین عصا چنانت بزنم که بجامهای خود پلیدی کنی چون خلیفه هرون الرشید عصا اندر کف خلیفه صیاد دید با خود گفت بخدا سوگند که من ازین گدا تحمل نیم ضربت این عصا نتوانم کرد در حال قبای حریر که در برداشت برکنده با خلیفه صیاد گفت ایمرد این قبا را بدل جامهای خود گیر خلیفه صیاد قبا را گرفته واژگون کرد و گفت جامهای من با ده چنین عبای منقش برابر بود خلیفه هارون الرشید گفت او را بپوش تا جامهای ترا پدید آورم خلیفه صیاد قبای خلیفه را بپوشید چون قبا در از بود بر قامت او راست نیامد کاردی بر گوشه قفه بسته داشت آن کارد گرفته از دامن قبا سه وجب ببرید تا آنکه قبا برابر زانوی او بایستاد پس از آن روی به هرون الرشید کرده گفت ای نای زن ترا بخدا سوگند میدهم با من باز گوی که در ماهی از شغل نای زنی ترا وظیفه از استاد خود چند است خلیفه گفت در هر ماهی مرا وظیفه ده دینار زر سرخ است خلیفه صیاد گفت ای مسکین اندوه تو بار دوش من گشت بخدا سوگند که هر روز ده دینار عاید من شود اگر خواهی با من باش و خدمت من بجای آور تا ترا شغل صیادی آموخته و شریک خود گیرم و در هر روز پنج دینار ترا بدهم و اگر استاد ترا با تو سخنی باشد من او را باین عصا از تو دفع کنم خلیفه هارون الرشید گفت باین کار راضی هستم خلیفه صیاد گفت الحال از خر فرود آی و او را بیند تا ماهیان صید کرده برو بار کنیم و خود نزد من آی که همین ساعت ترا صیادی بیاموزم در آنهنگام خلیفه هرون الرشید از استر فرود آمده استر ببست و دامن برمیان استوار کرد خلیفه صیاد با و گفت ای نای زن این دام را چنین بگیر و بر روی ساعد های خود بدینسان بینداز و بدینگونه در دجله اش بیفکن خلیفه هرون الرشید چنان کرد که خلیفه صیادش آموخته بود آنگاه دام در دجله بینداخت و ساعتی صبر کرد پس از آن دام بر کشید بیرون آوردن نتوانست خلیفه صیاد گفت ای نای زن شوم اگر عبای ترا در عوض جامهای خود بگرفتم اکنون اگر دام من بگسلد خر ترا در عوض دام خود خواهم گرفت و ترا چندان خواهم زد که راه باز گشتن ندانی خلیفه هرون الرشید گفت بیا تا من و تو با هم برکشیم پس هر دو دام بر کشیدند و با مشقتی بسیار دام بدر آورده دیدند که دام پر از ماهیان رنگارنگ است چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و سی و هشتم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت بدام اندر بسی ماهیان رنگارنگ بود خلیفه صیاد با خلیفه هرون الرشید گفت ای نای زن اگرچه بسیار زشت و قبیح منظری ولکن چون صید کردن یادگیری صیادی هنرمند خواهی شد اکنون تو خر خود سوار شو و ببازار رفته دو جوال بیاور تا ماهیان بخر تو بار کنیم و مرا ترازو و سنگ هست همه را با خود بر داریم و تو کاری نداری جز اینکه ترازو گرفته بسنجی و قیمت ماهیان بستانی که این همه ماهیان بیست دینار قیمت بیش دارند اکنون بآوردن جوالها بشتاب و دیر مکن خلیفه هرون الرشید خلیفه صیاد را با ماهیان در آن مکان گذاشته باستر خود سوار گشته در غایت طرب روان گشت و بر آنچه میان او و صیاد گذشته بود همیخندید و همیرفت تا بجعفر وزیر بر مکی رسید چون جعفر او را دید گفت ایها الخلیفه شاید که تو از بهر آب خوردن رفتی باغی خرم در