پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۸۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۷۸–

آنگاه خلیفه مرا بوالی سپرده باو گوید جامه از و بر کن و او را ببازار بر تا اعتراف کند و یکصد دیناری که دارد بدهد پس رای صواب اینست که من همین ساعت برخاسته خویشتن ببازار روم تا عقوبت را معتاد شوم در حال برخاسته جامه خود برکند و تازیانه بدست گرفته در نزد او مخده بود یک تازیانه بمخده و یکی بخویشتن میبزد و میگفت آه آه بخدا سوگند که این سخن دروغ است که من مرد صیاد فقیری هستم و مرا از مال دنیا بهره نیست چون همسایگان از و شنیدند که آن سخنان میگفت با یکدیگر گفتند آیا این مسکین را چه روی داده و این صدای تازیانه چیست گویا که دزادن بخانه او آمده او را همی زنند در آنهنگام همسایگان برخاسته از منزلهای خود بیرون آمده و بسوی خانه خلیفه آمدند در را بسته یافتند و با یکدیگر گفتند بسا هست که دزدان از دیوار خانه فراز رفته باشند بهتر اینستکه ما نیز از بامهای خانها رویم آنگاه از بامهای خانها بخانه خلیفه صیاد آمدند او را دیدند برهنه است و خویشتن را بتازیانه عقوبت میکند بازرگانان گفتند ای خلیفه این چه حادثه است خلیفه گفت ای جماعت بدانید که من دیناری چند فراهم آورده ام و بیم من از آنست که خلیفه هارون الرشید از کار من آگاه شود و مرا پیش خود حاضر آورده زرها از من بخواهد و من زرها انکار کنم آنگاه عقوبت کند اینک من خویشتن را عقوبت میکنم و خود را عادت میدهم بازرگانان برو بخندیدند و با و گفتند که اینکارها ترک کن خدایتعالی نه ترا برکت دهد و نه زر های ترا که امشب خواب بر ما حرام کردی و مارا در تشویش انداختی آنگاه خلیفه آزردن خویش ترک کرده تا بامداد بخفت چون از خواب بیدار شد خواست که از پی شغل خود شود در کار آن یکصد دینار که جمع کرده بود بفکرت فرورفت و با خود گفت اگر من این یکصد دینار بخانه بگذارم دزدانش خواهند برد و اگر در همیان گذاشته بر میان بندم بسا هست که کسی او را ببیند و بر من کمین کند در جایی تنها بمن هجوم آورده مرا بکشد و زرها بگیرد ولکن من حیلتی کنم که آن حیلت از برای من سود بخشد در حال برخاسته کرباسی پدید آورد و طوقی دوخته زرها در آن طوق نهاد و طوق در گردن افکنده دام بگرفت و قفه و عصا برداشته بکنار دجله بشتافت . چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هشتصد و سی و ششم برآمد

گفت ایملک جوانبخت خلیفه بسوی دجله بشتافت چون بدجله رسید دام در دجله انداخت چون دام بیرون آورد در دام چیزی نیافت از آنمکان بمکان دیگر رفت و دام در دجله انداخت چیزی در دام بیرون نیامد و از آنمکان بمکان دیگر رفت و پیوسته از مکانی بمکانی همیرفت تا اینکه از شهر مسافت نیم روزه راه دور شده و دام همی انداخت ولی چیزی در دام بیرون نمی آمد آنگاه با خود گفت بخدا سوگند که جز این یک دفعه دام نخواهم انداخت خواه خالی بدر آید خواه پر پس دام را از غایت خشم با توانائی تمام در آب انداخت در آنهنگام طوق از گردن او جسته در میان دجله افتاد در حال دام از دست بینداخت و جامه خویش برکنده در کنار دجله گذاشت و بدجله فرو رفت و بر اثر زرها در آب غوطه خورد و پیوسته فرو میرفت و بیرون میامد تا صد بار غوطه خورده بدر آمد و از بسیاری فرو رفتن و بر آمدن قوتش برفت و از پول اثری نیافت چون نومید گشت از آنجا بدر آمد و جز دام و عصا و قفه چیزی نبود و از جامه خویش اثری ندید با خود گفت مرا کار چنان شد که در مثل گفته اند ما تکمل الحجة الابنیک الجمل پس از آن دام بگشود و بر خویشتن به پیچید و قفه بردوش نهاده عصا بکف گرفت و مانند اشتر رمیده بچپ و راست و پیش و پس همی دود و گرد برخسار او همی نشست و او مانند دیوی بود که از زندان سلیمان علیه السلام گریخته باشد خلیفه صیاد را کار بدینجا رسید و اما خلیفه هرون الرشید بازرگانی داشت گوهر فروش که ابن قرناصش میگفتند و همه بازرگانان و دلالان می دانستند که که ابن قرناص بازرگان خلیفه است و آنچه در بغداد از گوهرها و تحفه ها بیع و شری میشد نخست باین قرناص مینمودند و همچنان کنیزکان و بندگان را که بیع و شری میکردند نخست برو عرضه میداشتند روزی از روز ها این قرناص بازرگان در دکه خود نشسته بود که شیخ دلالان نزد او آمد و با او کنیز کی بود در غایت حسن که هیچ دیده مانند او را ندیده بود و از جمله محاسن آن کنیزک ابن بود که همه علوم و فنون نیک میدانست و نواختن همه آلات طرب خوب میتوانست و شعرهای نغز انشاد میکرد چون کنیز کرا بابن قرناص بنمودند او را به پنج هزار دینار زر سرخ شری کرده و حله بقیمت هزار دینار بروی پوشانیده او را نزد خلیفه هرون الرشید آورد و خلیفه آنشب را با کنیزک بروز آورده در علوم و فنون آزموده او را در همه چیزها دانا دیده و بی نظیر یافت و آن کنیزک قوة القلوب نام داشت و زلف گره گیرش بدان سان بود که شاعر گفته

  همیشه پر شکنست آند و زلف حلقه پذیر شکن شکن چو زره حلقه حلقه چون زنجیر  
  بمشک ماند اگر مه پرست باشد مشک بقیر ماند اگر پرنگار باشد قیر  

چون با مداد شد خلیفه هرون الرشید ابن قرناص را حاضر آورد و شش هزار دینار قیمت کنیزک را با و داده دل بکنیزک بسته باو مشغول شد و سیده زبیده دختر عم خود را ترک و سایر خاصگان نیز فراموشش شدند و یکماه تمام در منزل کنیزک بنشست و از نزد او جز بهنگام نماز آدینه بدر نمیرفت این کار ببزرگان دولت دشوار شد شکایت بوزیر خلیفه جعفر برمکی بردند جعفر برمکی صبر کرد تا روز آدینه شد در مسجد جامع نزد خلیفه هارون الرشید رفته از هر سوی سخن همیراند تا اینکه حکایت عشق در میان آورده قصه های عشق و عاشقی فرو خواند تا اینکه مکنون خاطر خلیفه را بداند خلیفه گفت ای جعفر قصد ترا دانستم ولکن بخدا سوگند این کار باختیار من نیست و مرا دل اسیر دام عشق است نمیدانم که عاقبت کار چون خواهد شد جعفر وزیر گفت ایها الخلیفه بدانکه این کنیزک ماهروی که قوت القلوب نام دارد در زیر حکم تو و از کنیزکان تست نشاید که بدینسان شیفته و دل بسته او باشی من ترا بچیزی دیگر آگاه کنم که صلاح تو در آن باشد و آن اینست که بهترین چیزها از برای ملوک و ابنای ملوک