پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۷۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۷۴–

بغار اندر آمد و حسن را در آغوش گرفته بسلامت او تهنیت گفت و ماجرای او باز پرسید حسن ماجرای خود از آغاز تا انجام حدیث کرد تا بحکایت عصا و تاج برسید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست

چون شب هشتصد و سی ام برآمد

گفت ایملک جوانبخت حسن بحکایت عصا و تاج برسید شیخ عبدالقدوس گفت ایفرزند شکر خدای را که تو زن و فرزندان خود خلاص کردی و ترا حاجتی نماند و تو میدانی که سبب رسیدن تو بجزایر واق ما بوده ایم و من از بهر خاطر دختران برادر خود این نکوئی با تو کردم اکنون تمنای من اینست که عصا را بمن و تاج را بشیخ ابوالرویش دهی حسن چون اینسخن بشنید سر بزیر افکنده و شرم کرد که بگوید نمیدهم پس از آن با خود گفت این دو شیخ نکوئیهای بزرگ با من کرده اند و سبب رسیدن من بجزایر واق ایشان بوده اند اگر نه یاری ایشان میبود من نه زن و فرزندان خود میدیدم و نه باین عصا و تاج میرسیدم آنگاه سر بر کرده گفت ای شیخ من آنها را بشما میدهم ولکن من از ملک اکبر پدر ملکه نورالسنا بیم دارم که با لشگر خویش بسوی شهر ما آید و با من مقاتله کند که من در دفع او جز این عصا و تاج چیزی ندارم شیخ عبدالقدوس گفت ای فرزند تو بیم مدار که ما درینجا جاسوسان بگماریم و هر کس از بلاد ملک اکبر بسوی تو آید او را دفع کنیم حسن چون اینسخن بشنید شرمش آمده تاج را به شیخ ابوالرویش داد و بشیخ عبدالقدوس گفت تو مرا بسوی بلاد خویش رسان تا اینکه عصا بتو دهم هر دو شیخ فرحناک شدند و تا سه روز در غار بسر بردند پس از آن شیخ عبدالقدوس با حسن روانه شد و از راههای آسان و نزدیک همی شدند تا بدیار حسن نزدیک شدند حسن از نزدیک شدن شدن بدیار و مادر فرحناک شد و شکر خدای تعالی بجای آورد و این دو بیت بر خواند

  اینکه میبینم به بیداریست یارب یا بخواب خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب  
  آخر آن ایام ناخوشتر ز ایام مشیب رفت و آمد روزگاری خوشتر از عهد شباب  

چون ابیات با نجام رسانید نظاره کرده قصر اخضر وجبل سحاب را بدید شیخ عبدالقدوس با و گفت ایحسن بشارت باد ترا که امشب مهمان دختران برادر منی حسن و زن حسن از اینسخن فرحناک گشته همی رفتند تا بقصر رسیدند دختران با خبر گشته بیرون آمدند و برایشان سلام دادند شیخ عبدالقدوس گفت ای دختران برادر من اینک برادر شما که حاجت او را برآوردم و در خلاص زن و فرزندان او را یاری کردم دختران فرحناک گشته بسلامت حسن و جمع آمدن او با زن و فرزندان خویش تهنیت گفتند و آنروز در نزد ایشان عیدی شد بزرگ پس از آن خواهر حسن پیش آمده او را در آغوش گرفت و سخت بگریست حسن نیز بگریستن او بگریست و از ایام جدائی شکایت کرده گفت

  زبان بود در کامها بی تو خنجر نظر بود در دیدها بی تو پیکان  
  ز بس خار هجر تو بر دیده و دل زخونا به رخساره ام چون گلستان  

پس از آن حسن گفت ای خواهر من درینکار جز تو کسی را سپاس نگویم و شکر کسی را بجا نیاورم که تو بیش از همه کس درین بلیت مرا یاری کردی آنگاه حسن ماجرای خویش را از از آغاز تا انجام فرو خواند و رنجهائی که برده بود باز گفت و عجایب و خطرها که دیده بود حدیث کرد پس از آن حکایت عصا و تاج را بخواهر نمود و گفت شیخ ابوالرویش و شیخ عبدالقدوس آنها را از من خواهش کردند و من آنها را بایشان ندادم مگر از بهر خاطر تو خواهر حسن او را شکر گذارد و بطول بقای او دعا گفت حسن گفت بخدا سوگند هر نکوئی که از نخست تا اکنون با من کرده فراموش نخواهم کرد. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب هشتصد و سی و یکم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت آنگاه خواهر حسن روی بنور السنا زن حسن کرده گفت ای دختر ملک اکبر مگر در دل تو رحم نبود که میانه حسن و فرزندان او جدائی انداختی دل او را بآتش حسرت بگداختی قصد تو این بود که حسن بخواری بمیرد ملکه تبسمی کرده گفت حکم تقدیر چنین بود هر کس که بمردمان خدعه کند خدای تعالی باو خدعه کند از آن خوردنی حاضر آورده بخوردند و بلهو ولعب بنشستند و تا ده روز حسن در نزد ایشان بسر برد پس از آن آماده سفر گشت خواهر حسن خواسته بسیار وتحفه های بیشمار بحسن بذل کرد و حسن را از بهر وداع در آغوش گرفته حسن نیز او را گرفته بگریست و این ابیات بر خواند

  هوا نکرد تن من بدین وداع فراق رضا نداد دل من بدین قضا و قدر  
  ولیک حکم چنین کرد کردگار جهان زحکم او نتوان یافت هیچگونه مفر  
  بصبر باد جهان در حضر ترا ناصر بعون باد فلک در سفر ترا یاور  

پس از آن حسن عصا بشیخ عبدالقدوس داده شیخ عبدالقدوس شکر احسان بجا آورده سوار پیل گشته بمکان خود بازگشت و حسن با زن و فرزندان خود تا دو ماه کوه و صحرا همی نوردیدند که بدار السلام بغداد رسیدند و حسن بدر خانه خویشتن آمده در بکوفت و مادر حسن بسبب جدایی پسر از خواب و خور باز مانده کارش همه اندوه و گریه بود و شبانه روز میگریست و هرگز پسر فراموش نمیکرد و از بازگشتن او نومید گشته بود چون حسن پشت در بایستاد شنید که مادر او همی گرید و این دو بیت همی خواند

  شب از خیالت در فغان روز از غمت در زاریم دارم عجب روزوشبی این خواب و این بیداریم  
  گفتی که آخر میکنم روزی علاج درد تو مشکل برم روزی بسر گر اینچنین بگذاریم  

چون مادر حسن ابیات بانجام رسانید آواز حسن بشنید در حال برخاسته بنزد درآمد چون در بگشود پسر خود را با زن و فرزندان او ایستاده دید و از غایت فرح فریاد بر کشید بیخود افتاد و حسن ملاطفت همی کرد تا او را بخود آورد پس از آن غلامان را ندا در دادند که آنچه حسن با خود آورده بود بخانه برند پس از آن مادر حسن زن او را در آغوش گرفته سرو پای او را ببوسید و با و گفت ای دختر ملک اکبر اگر من در حق تو خطا کردم اکنون استغفار میکنم تو بر من مگیر و روی بپسر خود کرده گفت ای فرزند سبب این غیبت چه بود حسن ماجرای خود را