شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب هشتصد و بیست و نهم برآمد
گفت ایملک جوانبخت ملکه نورالسنا با خواهر خود گفت که این مرد رنجهای بسیار از بهر من برده او را جوانمردی و مروت بسیار است حق او را نباید ضایع کنیم پس از آن هر دو خواهر آنشب را با یکدیگر بحدیث گفتن بروز آورردند چون آفتاب بر آمد یکدیگر را وداع کرده ملکه نورالسنا عجوز را با خواهر خود نورالهدی صلح داده بوی سپرد در آنهنگام حسن عصا بر زمین زد خادمان عصا بیرون آمده حسن را سلام داده گفتند منت خدائی را که کام تو بر آورد اکنون ما را بهر چه خواهی امر کن حسن گفت دو اسب از بهترین اسبان از بهر ما حاضر آورید ایشان در حال دو اسب زین و لگام کرده حاضر آوردند حسن بیکی از اسبان سوار گشته پسر خود در بغل گرفت و زن او باسب دیگر سوار گشته پسر دیگر در آغوش داشت و ملکه نورالهدی نیز با عجوز سوار گشته بسوی بلاد خویش روان شدند و حسن با زن خویش تا یکماه روان آنگاه بشهری نزدیک شدند در اطراف آنشهر نهرها و درختان دیدند از بهر راحت در کنار نهر فرود آمدند و بحدیث بنشستند که ناگاه سواران بسیار پدید گشتند حسن چون ایشان را بدید برپای خاست و با ایشان ملاقات کرد و در جلو آنها ملک حسون خداوند ارض کافور و قلعۀ طیور بود حسن پیش رفته او را سلام داد و دست او را ببوسید ملک حسون پیاده گشته زیر درخت با حسن بنشستند و حسن را تهنیت گفت و فرحی سخت او را روی داد و ماجری باز پرسید حسن تمامت ماجرای خویش از بهر او بیان کرد ملک حسون شگفت مانده گفت ای فرزند هرگز کسی جز تو بجزایر واق نیامده بود که بسلامت باز گردد کار تو کاریست عجیب پس از آن حسن از ملک حسون اجازت سفر خواست ملک جوازش داد حسن با زن خویش سوار کشتند ملک حسون نیز سوار شد و تا ده روز با ایشان روان بود پس از آن حسن را وداع کرده بازگشت و حسن با زن خویش تا یکماه همی راندند تا اینکه بغاری بزرگ برسیدند که زمین آنغار از مس زرد بود زن حسن باو گفت بدین غار نظر کن که او را میشناسی یا نه حسن گفت آری میشناشم درین غار شیخی است ابوالرویش نام و او را بر من احسانی است بزرک از آنکه او سبب شناسائی من وملک حسون شد و حسن حکایت ابوالرویش بازن خود حدیث کرد که شیخ ابوالرویش از در غار بدر شد چون حسن او را بدید از اسب بزیر آمده دست او را بوسه داد شیخ بحسن سلام داد بسلامت او تهنیت گفت و او را گرفته بغار اندر برد و بحدیث گفتن بنشستند حسن ماجری خویش را از آغاز تا انجام بشیخ بیان کرد شیخ چون حکایت عصا و تاج بشنید شگفت ماند و گفت ایفرزند اگر آن عصا و تاج نمی بود تو زن و فرزندان خویش نمیتوانستی خلاص کنی و در حالتی که ایشان درین سخن بودند در غار کوفته شد شیخ ابوالرویش در بگشود شیخ عبدالقدوس را دید که سوار پیل است شیخ ابوالرویش پیش آمده شیخ عبدالقدوس را در آغوش گرفت و فرحی سخت او را روی داد پس از آن شیخ عبدالقدوس