پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۷۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۷۲–

ایشان روان شد و ایشان را خاطر آسوده گشت بحدیث گفتن و بلهو و لعب مشغول شدند و حسن ماجرای خویش و رنجهائی که برده بود با زن خویش بیان میکرد و همی رفتند تا با مداد شد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هشتصدو بیست و هفتم برآمد

گفت ایملک جوانبخت ایشان با خاطر خرسند همی رفتند تا بامداد شد و اسبها مانند برق خاطف روان بودند آنگاه ایشان دست بخرجینها برده خوردنی بدر آورده بخوردند و آب برداشته بنوشیدند و بسرعت همی رفتند و عفریت در برابر ایشان دلیل بود و ایشان را از راه بیرون برده در کنار دریا تا مدت یکماه کوه و هامون همی نوردیدند چون روز سی و یکم شد گردی بر خاست که روز روشن تاریک شد چون حسن گرد بدید گونه اش زرد شد عجوز روی بحسن کرده گفت ایفرزند این لشکر جزایر واق است که همین دم بما ملحق گشته ما را خواهند گرفت حسن گفت ای مادر چه بایدم کرد عجوز گفت عصا بر زمین بزن حسن عصا بر زمین زد در حال هفت تن ملوک جنیان بدر آمده حسن را سلام دادند و در برابر او زمین ببوسیدند و باو گفتند محزون مباش حسن از سخن ایشان تسکین یافت و بایشان گفت ای پادشاهان عفریتان اکنون هنگام یاریست ملوک جنیان گفتند ای حسن تو با زن و فرزندان و یاران خویش بفراز کوه شو و ما را با ایشان بگذار که ما میدانیم تو بر حق و ایشان باطل هستند خدایتعالی ما را نصرت خواهد داد حسن با زن و فرزندان خویش و عجوز از اسبها بزیر آمده بکوه بر شدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب هشتصد و بیست و هشتم برآمد

گفت ایملک جوانبخت چون حسن با زن و فرزندان خویش و عجوز بفراز کوه رفت ملکه نورالهدی با کنیزان خود برسید و لشکر جنیان در مقابل ایشان صفها بر کشیدند در میان دو لشکر آتش جنگ شرر افروز شد دلیران ثابت قدم گشته بیدلان بگریختند و جنیان از دهنهای خویشتن بیکدیگر شراره آتش همی ریختند تا شب برآمد هر دو گروه از یکدیگر جدا گشته از اسبها بزیر آمدند و در منزلهای خویشتن قرار گرفتند آنگاه ملوک جنیان در فراز کوه بنزد حسن حاضر شدند و در برابر او زمین بوسه دادند حسن شکر نکوئی ایشان بجا آورد و ایشای را بنصرت و ظفر دعا گفت و حالت ایشان را با لشکر ملکه نورالهدی باز پرسید گفتند ایشان در جنگ ما پایدار نتوانند بود چون سه روز بگذرد ما بر ایشان ظفر خواهیم یافت و دو هزار تن از ایشان دستگیر کرده گروهی بیشمار از ایشان خواهیم کشت تو خاطر آسوده دار پس ایشان حسن راوداع کرده بسوی لشگر خویشتن فرود آمدند و بحراست لشگر مشغول بود تا صبح دمید آنگاه دلیران سوار گشته بمقاتله پرداختند و مانند دو دریای موج زن بیکدیگر آمیخته آتش جنک بیفروختند و شب را نیز در خانه زین بروز آوردند و پیوسته در جنک و جدال و حرب و قتال بودند تا اینکه لشگر جزایر واق شکست یافت و بسیار از ایشان کشته شد و ملکه نورالهدی با بزرگان مملکت و خاصان خود دستگیر گشت آنگاه ملوک جنیان نزد حسن آمده تختی زرین مرصع با در و گوهر از بهر او بنهادند حسن بر آن تخت بنشست و تختی دیگر در پهلوی تخت حسن از ملکه نور السنازن حسن گذاشته او را بنشاندند و تختی دیگر از برای عجوز ام الدواهی بر پای کردند پس از آن اسیرانرا که یکی از ایشان ملکه نورالهدی بود دست بسته و رسن در گردن در برابر حسن بداشتند چون عجوز را چشم بملکه نورالهدی افتاد باو گفت ای پلیدک روسبی وای ستمکار جزای تو این است که دو سگ گرسنه را با تو بر دم اسب بسته اسب را در کوه و صحرا برانند تا اینکه پوست تو پاره شود و سگان گوشت ترا از هم دریده و بخورند که چگونه با خواهر خود این ستمرا کردی و حال آنکه گناهی نداشت بسنت رسول از بهر خود شوی گرفته بود تزویج از سنن سیدالمرسلین است و زنان از بهر مردان آفریده شده اند در آن هنگام حسن بکشتن اسیران امر کرد و عجوز بانک زد که همه اسیران را بکشند و یک تن از ایشان زنده نگذارند چون ملکه نورالسنا خواهر خود را در آنحالت دید برو بگریست ملکه نورالهدی گفت ای خواهر این کیست که ما را در بلاد ما اسیر کرد و بر ما چیره شد نورالسنا گفت ای خواهر این مرد حسن نام را خدایتعالی بر ما چیره گردانید و سبب غلبه او نیست مگر بسبب این تاج و این عصا چون ملکه نورالهدی سبب غلبه او بدانست بخواهر خود فروتنی کرد و تضرع وزاری همینمود تا اینکه نورالسنا را دل بروی بسوخت و با شوهر خود گفت با خواهر من چه خواهی کرد اینک او دستگیر تست و از او گناهی سر نزده که مستوجب عقوبت باشد حسن گفت همین بس که ترا آزرده است نورالسنا گفت هر چه با من کرده بود من از او در گذشتم اما تو بسبب آوردن من دل پدر مرا سوخته ای اگر خواهر مرانیز بکشی حالت بدرم چون خواهد گشت حسن گفت ای ملکه رای رای تست هر چه خواهی بکن در آن هنگام ملکه نورالسنا بگشودن اسیران امر کرد تمامت اسیرانرا از بهر خواهر او بگشودند پس از آن ملکه نورالسنا خواهر خود را در آغوش گرفت و هر دو بگریستند پس از ساعتی ملکه نورالهدی با خواهر خود گفت ای خواهر اگر با تو بد کردم بر من مگیر چون بتقصیر خویش معترفم نورالسنا گفت ایخواهر آنچه بر من رفت بحکم تقدیر بود پس از آن هر دو خواهر بر تخت نشسته بحدیث پیوستند و ملکه نور السنا در میان عجوز و خواهرش نورالهدی صلح داد و ایشان از یکدیگر خوشدل شدند پس از آن حسن لشگرهای ملوک جنیان را بر گرادانید و بکردارهای ایشان شکر گزارد پس از آن ملکه نورالسنا ماجرای شوهر خود حسن را و رنجهایی که برده بود با خواهر خود حدیث کرد و گفت ایخواهر او را خدایتعالی یاری کرد که ببلاد ما داخل شد و ترا اسیر کرد و لشگر ترا بشکست اکنون فرض است که حق او ضایع نگذاریم ملکه نورالهدی گفت ای خواهر بخدا سوگند راست گفتی اینمرد از بهر تو رنجهای بسیار برده. چون قصه بدینجا رسید بامداد