پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۶۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۶۲–

با غنج و دلال در میان لشکر بخرامید حسن چون او را بدید دلش طپیدن گرفت و گفت ای خاتون این دخترک بآن پرنده که من در دریاچه قصر خواهران خود دیده بودم بسیار میماند که او نیز بدینسان با کنیزکان خود غنج و دلال میکرد عجوز گفت ای حسن آیا زن تو همین است گفت لا والله ایخاتون این زن من نیست من در میان همۀ این دختران که دیدم کسی را در حسن و جمال شبیه زن خود نیافتم عجوز گفت او را از بهر من صفت کن من همه دختران جزایر واق میشناسم اگر تو صفت او با من بگوئی من او را بشناسم و در کار تو تدبیری کنم حسن گفت زن من خداوند روی ملیح و بالای بلند و ابروان پیوسته و زلفکان بر شکسته و چشمان مکحول و رخان چون زهره و مشتری و میان حلقه انگشتری و سرین فربه و ساقهای بلورین است و در لطافت و ظرافت چنانست که شاعر گفته

  زناب عنبر پرتاب بر سهیل سمن هزار حلقه شکست آن نگار حلقه شکن  
  چهار چیز و را از چهار چیز آمد که هست هر یک از آن نادر زمان و زمن  
  ز عقد لؤلؤ دندان بزرک لاله دهان ز شاخ سنبل گیسو ز پاک نقره ذقن  

عجوز ساعتی سر بزیر افکنده پس از آن گفت ای حسن من از بهر تو به بلیت دچار شدم کاش با تو شناسا نمیبودم از آنکه زنی را که تو صفت گفتی از دختر بزرگترین ملوک جزایر واقست چشم بگشا و از خواب بیدار شو و در کار خویش تدبیری کن که ترا رسیدن باو هرگز ممکن نباشد ای فرزند میانه تو و او از زمین تا آسمانست توازاین خیال باز گرد و مرا و خود را بهلاکت در میفکن حسن چون سخن عجوز بشنید سخت بگریست و بیخود شد عجوز آب بروی همی فشاند تا بخود آمد ولی از سخن عجوز ملول و محزون و از زندگی خود نومید و گریان بود پس از آن با عجوز گفت ای خاتون چگونه من پس از آنکه بدینمکان آمده ام باز گردم من گمان نمیکردم که تو از پدید آوردن مقصود من عاجز خواهی ماند عجوز گفت ایفرزند ترا بخدا سوگند میدهم تو ازین دخترکان یکی را اختیار کن تا او را بتو تزویج کنم که مرا بیم از آنست که بدست ملک افتی و مرا در خلاص تو چاره نباشد ترا بخدا سوگند میدهم که سخن من بپذیر و یکی از این دخترکان اختیار کرده بسلامت بسوی شهر خویش باز گرد و مرا و خود را برنج اندر میفکن که هیچکس ترا از آن ورطه خطرناک خلاصی نتواند داد آنگاه سر بزیر افکنده سخت بگریست و این ابیات بر خواند

  هزار سختی اگر بر من آید آسانست که دوستی و ارادت هزار چندانست  
  سفر در از نباشد برای طالب دوست که خار دشت محبت گل است و ریحانست  
  اگر نگار مرا خون من بخواهد ریخت مخالفت نکنم آن کنم که فرمانست  

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هشتصد و هشتم برآمد

گفت ایملک جوانبخت حسن ابیات بانجام رسانیده همیگریست تا بیخود شد و عجوز آب بروی فشانده بخود آمد پس از آن روی بدو کرده گفت ایفرزند بسوی شهر خویش باز گرد که اگر من ترا بشهر ملکه برم هر دو کشته خواهیم شد که هیچکس تا اکنون آدمیانرا بدانمکان نبرده ای فرزند به از آن نیست که بسوی شهر خویش باز گردی که من ترا چندان ذخیره و مال دهم که از تمامت زنان بی نیاز شوی توسخن من بپذیر و خویشتن بورطة هلاک مینداز حسن از سخن او بگریست و روی بر قدمهای او مالیده گفت ایخاتون چگونه من از این مکان باز گردم و پس از نزدیک شدن بخانه حبیب او را نبینم امید وارم که از دیدار او بهره مند شوم پس از آن این دو بیت بر خواند

  از هر کناره تیر دعا کرده ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود  
  ایدل صبور باش و مخور غم که عاقبت این شام صبح گردد و این شب سحر شود  

آنگاه عجوز را دل بروی بسوخت و او را دلداری داده گفت خوش دل باش و خاطر از اندوه پاک کن که یا ترا به مقصود رسانم و یا جان در راه تو بگذارم خاطر حسن از این سخن بگشود و با عجوز بحدیث گفتن بنشست تا روز بپایان رسید دخترکان برا کنده گشته در خیمها شدند پس از آن عجوز حسن را گرفته بشهر در آورد و در مکانی خلوت او را جای داد که کسی بر او آگاه نشود و ملکه را برو نیاگاهاند و عجوز خود بخدمت او مشغول بود و او همواره میگریست و بعجوز میگفت ایخاتون اگر من بزن و فرزندان خود نرسم خود را هلاک خواهم کرد که چنین زندگانی بمن سودی ندارد و ملکه آنجزیره که ایشان در آنجا فرود آمده بودند نورالهدی نام داشت و او را هفت خواهر بود که در نزد ملک اکبر پادشاه جزایر هفتگانه بودند و تختگاه ملک اکبر در بزرگترین جزایر هفتگانه بود و نورالهدی دختر بزرگ او در آنشهری که حسن منزل داشت حکمرانی میکرد چون عجوز حسن را دید که از جان در گذشته و از دیدن زن و فرزندان خود ناگزیر است برخاسته روی بقصر ملکه نورالهدی گداشت و بر ملکه داخل گشته در برابر او زمین ببوسید چون عجوز حق تربیت در ذمت ملکه داشت بدان سبب در نزد ملکه عزیز بود فی الحال ملکه نورالهدی بر پای خاسته او را در آغوش گرفت و پهلوی خویشتن بنشاند و از سبب مسافرت او باز پرسید عجوز گفت ایخاتون سفر من سفر مبار کیست ای ملکه روزگار چیزی عجیب با خود آورده ام و همی خواهم که ترا بر او آگاه کنم تا در حاجت او یاری کنی ملکه گفت ایدایه آن چیست و در کجاست عجوز حکایت حسن را از آغاز تا انجام باو حدیث کرد ولی اندامش از بیم همیلرزید تا اینکه در پای ملکه افتاده گفت ایخاتون شخصی در ساحل در زیر دکه پنهان گشته از من پناه خواست من او را پناه داده در میان سپاه دختران با خود آوردم و او را بدین شهر داخل کرده پیوسته من او را از سطوت تو میترسانیدم ولی او از شوقی که داشت باز نمیگشت و همواره میگریست و میگفت ناگزیرم از اینکه با بازن و فرزندان خود جمع آیم و با بسختی جان دهم ایخاتون من از آدمیان کسی را باین شجاعت و دلیری ندیده بودم عشق بر وی چنان چیره گشته که از جان در گذشته و خود را باین ورطه خطرناک افکنده چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب هشتصد و نم برآمد

گفت ایملک جوانبخت چون عجوز حکایت حسن با ملکه نورالهدی حدیث کرد ملکه قصد حسن دانسته غضبناک شد و ساعتی سر بزیر افکند پس از آن سر بر کرده گفت