پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۶۷

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۶۳–

ای عجوزک پلید ترا جرات بدین مقام رسیده که مردی را با خویشتن بجزایر واق آورده بشهر منش داخل میکنی و از سطوت من نمیترسی بزندگانی ملک سوگند که اگر ترا حق تربیت بر من نمی بود ترا و او را بهمین ساعت ببدترین عقوبتها میکشتم که دیگر کسی جرات چنین کارهای بزرگ نکند ولکن اکنون بیرون شو و آدمی را نزد من آور عجوز در حال بیرون آمد و بد هشت اندر بود و از غایت بیم نمیدانست که کدام سوی رود و حیران همی رفت تا بمکانیکه حسن در آنجا بود برسید و با و گفت برخیز و در نزد ملکه حاضر شو که ترا پایان زندگانیست در حال حسن برخاست و توکل بخدایتعالی کرده میگفت بار خدایا قضای بد از من بگردان و مرا از این بلیت نجات ده پس عجوز او را همیبرد تا در برابر ملکه اش بداشت و در راه او را آموخته بود که با ملکه چگونه سخن گوید چون حسن در برابر ملکه حاضر شد ملکه را دید که نقاب برروی خود آویخته آنگاه حسن زمین بوسیده این دو بیتی برخواند

  ای بنده دولت تو هر آزادی شاگرد کفایت تو هر استادی  
  گر بسته چرخ جز تو کس بگشادی امید مرا سوی تو نفرستادی  

چون حسن شعر بانجام رسانید ملکه عجوز را اشارت کرد که با حسن گوید تا جواب او بشنود عجوز گفت ایجوان ملکه رد سلام کرد و میگوید که نام تو چیست و از کدام شهری و زن و فرزندان توچه نام دارند حسن با زبانی فصیح و دل قوی گفت ایملکه زمان مرا نام حسن و شهر من بصره است و نام زن من خود نمی شناسم ولی فرزندان من یکی ناصر و دیگری منصور نام دارند ملکه گفت ای آدمیزاد زن تو فرزندان ترا از کدام شهر برده حسن گفت ایملکه از شهر بغداد برده است ملکه گفت آیا در وقت پریدن سخنی گفته بود یا نه حسن گفت آری با مادر من گفته بود که چون پسر تو باز آید و زمان جدائی دیگر کشد و آرزومند دیدار من شود و شوق ووجدش بجنبش آید بسوی جزیره واق آمده از ملاقات من بهرمند گردد ملکه نورالهدی سری جنبانیده گفت اگر اوترا نمیخواست این سخن بمادر تو نمیگفت و مکان خود را بتو معلوم نمیکرد و ترا بسوی شهر خویش نمیخواند حسن گفت یا سیدة الزمان من آنچه روی داده بود با تو گفتم و چیزیرا از تو نپوشیدم اکنون از تو همی خواهم که مرا در پناه خود جای دهی و بزن و فرزندان خویشم برسانی و پاداش نیکو از پروردگار بگیری پس از آن حسن گریان گشته این بیت بر خواند

  امروز که دستگاه داری و توان بیخی که بر سعادت آرد بنشان  

ملکه نورالهدی دیرگاهی سر بزیر افکند پس از آن سر بر کرده بحسن گفت بتو رحمت آوردم و قصد کردم که هر دختریکه در بلاد من باشد بتو بنمایم اگر زن خود را شناسی او را بتوسپارم و اگر او را نشناسی ترا بکشم و بر در خانه این عجوز بر دارت کنم حسن گفت ایملکه روزگار من این شرط قبول کردم پس از آن این ابیات بر خواند

  ندیم را که تمنای بوستان باشد ضرورتست تحمل ز بوستان بانش  
  وصال جان زجهان یافتن حرامش باد که التفات بود برجهان و بر جانش  
  زکعبه روی نشاید بنا امیدی یافت کمینه آنکه بمیریم در بیابانش  

آنگاه ملکه نورالهدی فرمود که در شهر دختری برجای نماند مگر اینکه در قصر حاضر شوند و عجوز ام الدواهی را فرمود که در شهر بگردد و همه دختران حاضر آورد چون دخترکان حاضر شدند ملکه نور الهدی ایشانرا گروه گروه بحسن عرضه میداشت حسن زن خود را در میان ایشان نمیدید و میگفت ایملمکه روزگار بزندگانی تو سوگند که زن من در میان ایشان نیست ملکه در چشم شد و بعجوز گفت هر که بقصر اندر است او را نیز بحسن بنمای چون تمامت دخترکان بحسن بنمود حسن زن خود را در میان ایشان ندید و گفت ایملکه من زن خود در میان ایشان نیافتم ملکه را خشم افزون گشته بانگ بحاضران زد که این تخمه ناپاک را روی زمینش افکنده گردن او را بزنید تا دیگری ببلاد ماقدم ننهد حاضران حسن را گرفته بر زمین افکندند و گوشه دامن او را بچشمانش انداخته باشمشیری بر کشیده بر سر او بایستادند و منتظر اذن ملکه بودند که ام الدواهی پیش رفته در برابر ملکه زمین ببوسید و دامن او را گرفته بر سر نهاد و گفت ایملکه ترا بحق تربیت سوگند میدهم که در کشتن او شتاب مکن که تو میدانی این مسکین غریب است و رنجهای بسیار برده تا خود را بشهر تو رسانیده مرا بیم از آنست که اگر تو او را بکشی بکشتن غریبان و آزردن بیچارگان شهره شوی و خبر تو در شهرهای دور شایع گردد و در هر حال او در زیر حکم تست اگر زن خود را در شهر تو پدید نیاورد کشتن او بر تو آسان است و من نیز او را پناه ندادم مگر اینکه بسبب حق تربیتی که بتو داشتم در مهربانی تو طمع کردم و از شر تو او را ایمن نموده ضامن شدم که تو او را بمقصود رسانی از آنکه ترا عادل و بغریبان مهربان میدانستم و اگر مرا بمهربانی تو اعتماد نمی بود او را بشهر تونمی آوردم من با خود گفته بودم که چون ملکه او را ببیند و سخنان فصیح و اشعار ملیح او را بشنود بدو رحمت آورد و ایملکه این جوان بشهر ما داخل شده و نان و نمک ما خورده است رعایت جانب او ما را فرض میباشد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فر و بست

چون شب هشتصد و دهم برآمد

گفت ایملک جوانبخت رعایت جانب او ما را فرض است و تو میدانی که رنج دوری از همه رنجها بیشتر است خاصه مفارقت فرزندان ما با این جوان شرط بسته ایم و همه زنان برو نموده ایم درین شهر جز تو زنی نمانده تو نیز روی خود بر وی بنمای ملکه تبسمی کرده گفت چگونه تواند بود که او شوهر من شود و از من فرزندان داشته باشد تا من روی خویش بر وی بنمایم آنگاه ملکه فرمود حسن را حاضر آورند خادمان حسن را حاضر آورده در برابر او بداشتند ملکه نقاب از رخ برکشید چون حسن را چشم بر وی افتاد فریادی بر آورده بیخود شد عجوز گلابش همیفشاند تا بخود آمد و این ابیات برخواند

  هر که دلارام دید از دلش آرام رفت باز نیابد خلاص هر که درین دام رفت  
  یادتو میرفت و ما عاشق بیدل شدیم پرده بر انداختی کار باتمام رفت  
  مشعله ای بر فروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت  

چون ابیات بانجام رسانید ملکه را نظاره کرده صیحه بلند برآورد و بیخود افتاد عجوز گلابش فشانده بخود آورد و از سبب آنحالت باز پرسید حسن گفت ای مادر این ملکه یازن منست یا با زن