او بودند و با او مؤانست و ملاطفت میکردند ولی روز بروز رنجوری او زیادت میشد و دخترکان چون حالت او میدیدند میگریستند و بیشتر از همه دخترک خورد سال محزون و گریان بود چون ماهی بگذشت دخترکان بنخجیر گاه مشتاق شدند و قصد نخجیر کردند و از خواهر خورد سال تمنای سواری نمودند او گفت بخدا سوگند من با شما بیرون آمدن نتوانم که برادر من رنجور است مرا باید که در نزد او بنشینم تا رنجوریش برود چون خواهران سخن او بشنیدند بوفا داری او ثنا خواندند و باو گفتند هر چه تو با این غریب کنی پاداش نیکو از پروردگار خود خواهی گرفت پس از آن خواهر کوچک را در نزد گذاشته توشهٔ بیست روزه برداشتند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتصد و هشتاد و نهم برآمد
گفت ایملک جوانبخت دخترکان خواهر کوچک در نزد حسن گذاشته بنخجیر گاه شدند چون از قصر دور گشتند خواهر ایشان روی بحسن کرده گفت ای برادر برخیز و آنمکانی که دختر کانرا دیده ای بمن بنما حسن فرحناک گشته خواست که با او بسوی آنمکان رود از غایت رنجوری رفتن نتوانست دخترک او را در آغوش گرفته بفراز قصر برد و حسن مکانی را که دخترکان در آنجا دیده بود بخواهر خود بنمود دخترک گفت ای برادر حالت آن دخترکان با من بیان کن که چگونه آمدند حسن آنچه که از دخترکان دیده بود باز گفت و آن دخترک را که بوی مفتون بود مدحت کرد چون دخترک صفت او بشنید او را بشناخت حالتش دگرگون شد و گونه اش زرد گشت حسن گفت ایخواهر از بهرچه گونه ات زرد شد دخترک گفت ای برادر بدانکه این دختر قمر منظر دختر یکی از پادشاهان جنیان است که او به انس و جن مالک گشته و ساحران و کاهنان در زیر حکم آورده و شهرهای بیشمار و خواستۀ بسیار دارد و پدر ما از نایبان او است و بجهت انبوهی لشکر و فراوانی مملکت کس بر او چیره نتواند شد و از برای دخترکان خود که تو آنها را دیدی مکانی ساخته که آنمکان در طول و عرض یک فرسخ است و نهری بزرگ را بچهار سوی آنمکان راه دارد که هیچکس از جنیان و انسیان بدانمکان نتواند رسید و او بیست و پنجهزار سپاه از دختران باکره دارد که هر یکی از ایشان چون سوار شوند و آلت حرب بپوشند با هزار سوار دلیر مقاومت کند و او را هفت دختر کیست که ایشانرا شجاعت و سواری از همه سپاه او زیادتست و ملک دخترک بزرک خود را بر آنمکان که از بهر تو صفت کردم والی کرده و آن دخترک بزرک در شجاعت و سواری و خدیعت و مکر و فنون ساحری بهمۀ اهل روی زمین برتری دارد و آنجامه ها که با آنها میپریدند از صنعت ساحران طایفه جانست اگر تو بخواهی که بدان دخترک مالک شوی و او را تزویج کنی در این مکان بانتظار او بنشین که ایشان در سر هر ماهی درین مکان حاضر شوند هر وقت تو ببینی که ایشان حاضر آمدند در جایی پنهان شو وزینهار که خویشتن آشکار کنی که همه کشته خواهیم شد و در مکانی نزدیک بایشان بنشین چنانکه تو ایشانرا ببینی و ایشان ترا نبینند چون ایشان جامهای پر بکنند تو چشم بجامه که از آن دخترک ماه روست بینداز پس از آنکه ایشان بآب اندر شوند تو آنجامه بگیر وجامۀ دیگر برمگیر که آنجامه ترا بآن دخترک برساند و لکن چون تو جامه برگیری او با تو خدعه کند و گوید ای آنکه جامه من بر گرفته جامه بمن باز پس ده که اینک من در نزد توام و فرمان ترا مخالفت نکنم زینهار که تو جامه به او رد کنی اگر جامه از تو بگیرد ترا بکشد و قصر ما را خراب کند و پدر ما را هلاک سازد پس چون دختران دیگر ببینند که جامه او دزدیده شده او را تنها گذاشته بپرند آنگاه نزد او شو و گیسوهای او گرفته بسوی خویشتن بکش که او از آن تو خواهد شد ولی پس از آن جامۀ پر نگاه دار که تا آنجامه در نزد تست دخترک در زیر دست تو خواهد بود زیرا که بسوی بلاد خویش پریدن نتواند ولی چون تو او را بگیری بسوی منزل خود ببر و باو آشکار مکن که جامه را تو گرفته چون حسن سخن خواهر بشنید دلش آرام یافت و اندوهش برفت و سر خواهر را ببوسید پس از آن برخاسته با دخترک از بام قصر بزیر آمده و آنشب را بروز آوردند چون با مداد شد حسن برخاسته در بگشود و بفراز قصر رفته بنشست و تا هنگام شام پیوسته نشسته بود خواهرش طعام و شراب از بهر او برده جامه او را تبدیل کرد و حسن آنشب را نیز بخفت و همه روزه او را کار همین بود تاسر ماه نو شد حسن بانتظار ایشان بنشست تا اینکه ایشان پدید شدند حسن در جایی پنهان گشت و پرندگان فرود آمده هریک بمکانی بنشستند و جامهای پر از خویشتن دور افکندند و دخترکی که حسن عاشق او بود جامه بمکان حسن نزدیکتر گذاشت چون دخترکان بدریاچه اندر شدند حسن برخاسته نرم نرم برفت و جامه بگرفت و خدایتعالی راز او پوشیده داشت و هیچکدام از دخترکان او را ندیدند و با یکدیگر بازی همیکردند چون دخترکان از لهو ولعب فارغ شدند از دریاچه بدر آمده هر یکی از ایشان جامۀ خود بپوشید محبوبۀ حسن جامه برجا نیافت فریادی بلند بر آورد و طپانچه بر روی خویشتن زد و گیسوان فرو کند خواهران او سبب باز پرسیدند او سبب بیان کرد و دخترکان بگریستند و طپانچه بسر و روی خویشتن بزدند چون هنگام شام در رسید در نزد او نتوانستند نشست او را در فراز قصر گذاشته برفتند چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و نودم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت چون حسن دید که دختران از نزد او برفتند گوش بسوی او بداشت شنید که او میگوید ای آنکه جامه من گرفته و مرا برهنه گذاشته از تو مسئلت میکنم که جامه بر من رد کنی و عورت من بپوشانی امیدوارم که خدا ترا بحسرت من گرفتار نکند چون حسن این سخن بشنید عقلش برفت و عشقش زیاده شد و طاقت صبرش نماند در حال از جای خود برخاسته بسوی او شتافت و گیسوان او را گرفته بسوی خود بکشید و او را از فراز قصر بزیر آورد بمنزل خود رسانید و عبای خویشتن بروی بپوشانید و آندخترک همی گریست و انگشت همی گزید آنگاه حسن برخاسته در بروی ببست و خود بسوی خواهر رفت و از آنچه روی داده بود او را آگاه