مگر بجهت این دخترکان که همی ترسید من مفتون یکی از ایشان باشم پس از آن چشم بمحاسن آن دخترک دوخته دید که او در حسن و نیکوئی و دلربایی و خوبروئی چنانست که شاعر گفته
| آذر و مانی که صورتهای دلبر کرده اند | بی رخ چونماه و بی زلف چو عنبر کرده اند | |||||
| عنبر زلف و مه رخسار آن دلبر مرا | بی نیاز از صورت مانی و آذر کرده اند | |||||
| هم سرین فربه او هم میان لاغرش | عشق و آرام مرا فربی و لاغر کرده اند | |||||
| همچو زنجیر و زره کار مرا برهم زده | حلقه و زنجیر آن زلف زره گر کرده اند | |||||
القصه دخترکان پیوسته در لهو و لعب بودند و حسن ایستاده چشم بدیشان نهاده بود تا هنگام پسین شد آندخترک با یاران خود گفت ای دختران ملوک وقت دیر کشید و ما را شهر دورست برخیزید تا بمکانهای خویشتن باز گردیم در حال ایشان بر خاسته جامهای پر بپوشیدند و بصورت نخستین بر آمده بیک دفعه بپریدند حسن از ایشان نومید شدو خواست که بر خیزد نتوانست و سرشکش برخساره روان گشت و این ابیات بر خوانده
| هشت چیزم هشت چیز اندر غمش بگذاشتند | تا مرا بگذاشت آن نوشین لب شیرین عتاب | |||||
| تن قرار و دل مراد و جان نشاط و لب سخن | دست جام و طبع کام و روی رنک و چشم خواب | |||||
| زارو نالانم چو بلبل دیده بر خون چون تذرو | تا نفورم کرد از آن کبک دری بانک رباب | |||||
پس از آن اندک اندک از قصر فرود آمد و بمنزل خویش برسید و در بخویشتن بسته رنجور بیفتاد خوردنی نخورد و نوشیدنی بکار نبرد و تا بامداد بفکرت اندر حیران بود چون با مداد شد این ابیات بر خواند
| دوش بی روی تو آتش بسرم بر می شد | آبم از دیده همی رفت و زمین تر میشد | |||||
| گاه چون عود بر آتش دل تنگم می سوخت | گاه چون مجمره ام دود بسر بر میشد | |||||
| هوش میآمد و میرفت نه دیدار ترا | می بدیدم نه خیالم زبرابر میشد | |||||
| تا بافسوس بیایان نرود عمر عزیز | همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد | |||||
چون آفتاب برآمد در بگشود و بهمان مکان که روز پیش در آنجا بود فراز رفت و در منظره ای که بباغ مینگریست بنشست تا اینکه شب برآمد و پرندگان پدید نگشت گریان شد و همی گریست تا از خود برفت و چون بخود آمداندک اندک از بام قصر بزیر شد و فراخنای جهان بر وجودش تنگ بود و تمامت شب را میگریست و مینالید تا اینکه با مداد شد و آفتاب بر آمد حسن از خور و خواب بازمانده و قرار و آرام از وی دور شده بود و این اشعار همی خواند
| از عشق دوست دست بسر بر همیز نم | آتش بصبر و هوش و خرد در همی زنم | |||||
| تا عشق دوست بر دل من گشت پادشا | بر رخ بنام او همه شب زر همیزنم | |||||
چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و هشتاد و هشتم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت حسن زرگر را چون شوق زیاده گشت ابیات بر خواند و او در قصر تنها همی گریست و همی نالید که ناگاه گردی از سوی صحرا برخاست حسن در حال از بام قصر فرود آمد و ساعتی نرفت که لشگر بدور قصر احاطت کردند و دخترکان هفتگانه از اسب فرود آمده بقصر اندر شدند و اسلحه خویشتن بگشودند و اما دخترک خورد سال که خواهر حسن بود اسلحه بر نکنده بمنزل حسن آمد حسن را در آنجا ندید بجستجوی او گشت تا اینکه او را در یکی از گوشها پدید آورد دید که رنجور و نزار گشته و گونه اش زرد شده و از بسیاری گریستن چشمانش فرو رفته دخترک چون اینحالت بدید مدهوش شد و سبب آنحالت بپرسید و گفت ای برادر خبر خود با من بگو تا از بهر تو چاره کنم و اندوه از تو بردارم و خود را فدای تو کنم در حال حسن سخت بگریست و این دو بیت بر خواند
| همیزنم نفس سرد بر امید کسی | که یاد ناورد از من بسالها نفسی | |||||
| بچشم رحم به رویم نظر همی نکند | همه بدست جور و جفا گو شمال داده بسی | |||||
دخترک از فصاحت حسن شگفت ماند و گفت ای برادر چه وقت باین ورطه در افتادی و کی این حادثه ترا روی داد که من ترا میبینم که شعر همیخوانی و سرشک همیریزی ترا بخدا میدهم که مرا از حالت خویش بیاگاهان و راز خود با من بگو و از من بیم مدار که مرا سینه تنک شد و عیش من مکدر گشت آنگاه حسن آهی بر کشیده سرشک برخساره روان کرد و گفت لا والله ای برادر که جان خویش از تو مضایقت نکنم پس حسن ماجرای خود و دخترانی که دیده بود با دخترک باز گفت و او را آگاه کرد که سبب رنجوری و اندوهش دخترکی است که در در صورت پرندگان بدریاچه فرود آمده و بدخترک بنمود که ده روز است طعام و شراب نخورده پس از آن سخت بگریست و این دو بیت برخواند
| گر یار من ستمگر و عیار نیستی | اندر زمانه یار مرا یار نیستی | |||||
| ای کاش دیده بر رخ او ننگریستی | تا دل بجرم دیده گرفتار نیستی | |||||
خواهرش نیز بگریستن او بگریست و بحالتش رحمت آورد و بغربتش دل بسوخت و با و گفت ای برادر خاطر آسوده دار که من خود را از بهر تو بورطه هلاک اندازم و جان در راه تو بدهم و از بهر توحیلتی سازم تا ترا بمقصود برسانم و لکن ای برادر ترا وصیت میکنم باینکه راز از خواهران من بپوشی و حالت خود بهیچ کدام آشکار مکن و گرنه من و تو کشته خواهیم شد و اگر ایشان از گشودن در باز پرسند تو بگو که در نگشوده ام و مرا خاطر بشما مشغول بود حسن گفت آری چنین کنم پس از آن سر دخترک بیوسید و خاطرش بر آسود زیرا که در گشودن در از آن دخترک که خواهر او بود هراس داشت از آن از خواهر خود چیزی از بهر خوردن بخواست در حال خواهر او برخاسته از نزد حسن بیرون آمد و بسوی خواهران رفت ولی محزون و گریان بود خواهران حالت او پرسیدند او گفت که برادرم رنجور است و ده روز است که چیز نخورده ایشان از سبب رنجوری او باز پرسیدند دخترک گفت سببش دوری شما بوده که درین ایام غیبت از وحشت جدائی رنجور گشته چون دختران سخن او بشنیدند از بهر حسن محزون شدند و گفتند بخدا سوگند که او بسبب غربت و تنهائی معذور است پس از آن دخترکان از قصر بیرون آمده لشکریان بازگردانیدند و نزد حسن آمدند و او را سلام دادند دیدند که او را گونه زرد گشته و حالتش دگرگون شده بروی رحمت آورده بگریستند و در نزد او نشسته، دلجوئیش کرده عجایبی که در سفر خویشتن دیده بودند با و حکایت کردند و از داماد و عروس آنچه که دیده بودند باز گفتند پس از آن دخترکان تا یکماه پیوسته در نزد