مجوس متاعهای خویش بنا خدا سپرده با حسن از کشتی دور رفتند و از چشمها نا پدید شدند آنگاه مجوس بنشست و از جیب خود طبلی مسین بدر آورد که طلسمها بر آن نقش بود و آن طبل را بکوفت در حال گردی پدید شد حسن را کار او عجب آمد و از او هر اس کرد و از بیرون آمدن خود پشیمان گشته گونه اش زرد شد مجوس بر وی نظاره کرد و با و گفت ای فرزند تراچه روی داد بنار و نور سوگند که ترا از من بیمی نماند و اگر نه حاجت من بایست که بنام تو تمام شود ترا از کشتی بیرون نمی آوردم تو هیچ هر اس مکن و بدانکه زیر این گرد چیزیست که ما او را سوار شویم و ما را از این صحرا بیرون برد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و هشتاد و سیم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت و از رنج راه رفتن خلاصی یابیم هنوز عجمی را سخن بانجام نرسیده بود که از زیر گرد سه اشتر پدید گشتند یکی را عجمی سوار شد و حسن را بر دیگری سوار کرده توشه بر سیمین نهاد و تا هفت روز همی راندند تا اینکه به سرزمینی خرم برسیدند و در آنجا فرود آمدند حسن در آنمکان قبه ای دید که بچهار ستون زرین بنا کرده اند آنگاه مجوس با حسن در زیر قبه شدند خوردنی خورده راحت یافتند آنگاه حسن را به بنیانی بلند نظر افتاده با مجوس گفت این قصر از آن کیست مجوس گفت قصر از شیاطین است حسن گفت بر خیز تا درین قصر تفرج کنیم مجوس گفت ای حسن نام این قصر پیش من مبر که مرا درین قصر دشمنی است و مرا با او حکایتی روی داده که اکنون وقت نیست که ترا از آن حکایت با خبر کنم پس از آن طبل مسین بکوفت اشترها پیش آمدند در حال برخاسته سوار گشتند و تا هفت روز برفتند چون روز هشتم شد مجوس پرسید ای حسن چه میبینی حسن جواب بداد در میان مشرق و مغرب ابری همی بینم مجوس گفت اینکه میبینی او کوهیست بزرگ که ابر را دو نیمه کرده و این کوه را از پس بلندی ابری در فراز نیست و حاجت ما در سر این کوهست و بدین سبب ترا آورده ام که حاجت من در دست تو روا گردد حسن چون این سخن بشنید از زندگانی نومید شد و با مجوس گفت ترا بمعبود خود سوگند میدهم که حاجت تو چیست مرا از بهر چه آورده مجوس گفت صنعت کیمیا درست نشود مگر بگیاهی که او در مکانی بروید که ابر بر وی سایه نیندازد و این کوهست که ابر را دو نیمه کند و آن گیاه در قله همین کوهست وقتیکه آن گیاه پدید آوریم من صنعت کیمیا بتو بیاموزم حسن از غایت بیم گفت آری ایخواجه ولی از زندگانی نومید بود و بمخالفت مادر افسوس میخورد و این دو بیتی همیخواند
| اگر شنیدمی از دیگران حکایت خویش | همه دروغ نمودی مرا چو افسانه | |||||
| تبارک لله ازین بخت و زندگانی من | که تا بمیرم زندان بود مرا خانه | |||||
القصه مجوس و حسن همی رفتند تا به آنکوه برسیدند حسن در سر آنکوه قصری دیده بمجوس گفت این قصر چیست مجوس گفت این مسکن جنیان و غولانست پس از آن مجوس از اشتر به زیر آمده حسن را بفرود آمدن بفرمود و سر او ببوسید و گفت اگر با تو بد کردم بر من ببخشای پس از آن عجمی انبانی گشوده آسیائی سنگی بدر آورد و از آن انبان مقداری گندم نیز بیرون آورد و آن گندم در آن آسیا آرد کرد و او را خمیر کرده آتش بیفروخت و از آن خمیر سه قرصه نان پخت آنگاه طبل مسین بدر آورده بکوفت اشتران حاضر شدند مجوس یکی از آن اشترانرا ذبح کرد و پوست از وی بر داشت و بحسن گفت ای فرزند به وصیت من گوش دار حسن گفت آری وصیت تو بنیوشم مجوس گفت در میان این پوست شو و من پوست بر تو بدوزم و درین زمین بگذارم آنگاه پرندگان بسوی تو آمده ترا بر دارند و بفر از کوه برند تو این کارد نیز با خویشتن بر دار که هر وقت ببینی که پرنده ترا در بالای کوه بگذاشت باین کارد پوست را پاره کن و از پوست بدر آی آنگاه پرنده از تو بیم کرده پرواز کند تو از فراز کوه با من سخن گوی تا من با تو بگویم که چکار کنی آنگاه سه قرصه نان با خیکچه آب در آن پوست بنهاد و پوست بر وی بدوخت و از پوست دورشد پرنده بزرک بر وی بیامد او را بر داشته بقله کوه برد و در آنجا بگذاشت چون حسن دانست که پرنده او را در قله کوه نهاد پوست را پاره کرده و از پوست بدر آمد و مجوس را ندا در داد مجوس چون آواز او بشنید فرحناک شد و از غایت فرح بر قصید و با و گفت بدانسوی کوه شو هر چه در آنجا ببینی مرا آگاه کن حسن بدانسوی کوه رفت و در آنجا استخوانهای پوسیده بسیار یافت و هیزمهای بسیار دید و آنچه دیده بود با مجوس باز گفت مجوس گفت مقصود همین بود تو از آن هیزمها بگیر و بسوی من بینداز که کیمیا از آن هیزمها پدید آید آنگاه حسن از آن هیزمها بسوی مجوس بینداخت مجوس گفت حاجتی که مرا با تو بود روا شد اگر خواهی در قله کوه بمان و اگر خواهی خویشتن از کوه بینداز مجوس این بگفت و از پی کار خویش برفت حسن گفت سبحان الله این پلیدک با من حیلت کرد پس از آن در قله کوه نشسته بخویشتن بگریست و این ابیات برخواند
| ای جهان سختی تو چند کشم | ای فلک عشوۀ تو چند خرم | |||||
| از بلندی حصن و تندی کوه | از زمین گشت منقطع نظرم | |||||
| من چو خواهم که آسمان بینم | سر فرود آرم و فرو نگرم | |||||
چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و هشتاد و چهارم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت حسن چون از کید ومکر عجمی آگاه شد بگریستن بنشست پس از آن برخاسته بچپ و راست نگاه کرد و در قله کوه همیرفت تا اینکه بدانسوی کوه رسید دریائی دید موج زن که هر موجی بسان کوه بر میخاست در کنار دریا بنشست و آنچه از قرآن مجید بخاطر داشت بخواند و از خدایتعالی مسئلت کرد که کار بر او آسان کند و از آن سختیها برهاند از آن صلوة جنازه بخویشتن بگذارد و خود را بدریا انداخت موجها او را برداشته بقدرت پروردگار از دریا سالم بکنار رسید فرحناک گشته شکر خدایتعالی بجای آورد پس از آن بر خاسته از بهر خوردنی باین سوی و آنسوی میرفت تا بپای آن قصر آمد که از مجوس آنقصر راجویان شده بود و مجوس گفته بود مرا دشمنی درین قصر است حسن گفت بخدا سوگند ناچار باید بدین قصر داخل شوم شاید که در