کشتی مهیا کرده و در انتظار او بود چوی بکنار دریا رسید صندوقها بکشتی گذاشته بانک بر ناخدایان زد که بر خیزید که مرا کار بانجام رسید ناخدایان بادبان کشتی بگشوده کشتی براندند عجمی را با حسن کار بدینجا رسید و اما مادر حسن بهنگام شام بانتظار بنشست از حسن آوازی نشنید بسوی خانه آمده دید که در خانه چیزی نیست دانست که پسرش ناپدید گشته طپانچه بر سر و روی خویشتن زد و جامه بر تن بدرید و سرشک از دیده روان ساخته این ابیات برخواند
| بی تو بر من حمیم گشته شراب | بی تو بر من جحیم گشته وثاق | |||||
| تا بود جانم از وصال تو فرد | تا بود چشمم از جمال تو ظاق | |||||
| چیره باشد بر این همه آفات | تیره باشد بر آن همه آفاق | |||||
| چند از این دردهای بی درمان | چند از این زهرهای بی تریاق | |||||
تا بامداد بگریست و بنالید همسایگان نزد او آمده آنحالت باز پرسیدند مادر حسن ماجری پسر خود و عجمی را بیان کرد و گمانش این بود که هر گز پسر خود را نخواهد دید و در خانه همی گشت و همیگریست که ناگاه این بیت را در دیوارخانه نوشته یافت
| ای بس که بجوئی و مرا باز نیابی | ای بس که ببوئی و مرا باز نبینی | |||||
چون مادر حسن این بیت بدید فریاد برآورد بگریست همسایگان او را بصبر و شکیبائی دعا گفته وداعش کردند و بخانهای خویشتن باز گشتند مادر حسن شبـانروز گریان بود و در میان خانه صورت قبری بنا کرده نام حسن و تاریخ ناپدید شدن او بسر آن قبر بنوشت و هیچ وقت از آن قبر جدا نمیگشت مادر حسن را کار بدینجا رسید و اما عجمی او مجوس بوده و مسلمانان ناخوش میداشت و بهر مسلمانی که دست مییافت او را هلاک مبساخت و او در پلیدی چنان بود که شاعر گفته
| تو گفتی که عفریت بلقیس بود | بزشتی نمودار ابلیس بود | |||||
و آن پلیدک را نام بهرام بود و او در هر سال یکی از مسلمانان گرفته او را میکشت و کشتن او را سبب روا شدن حاجت خود میدانست القصه چون بهرام مجوسی را حیلت بحسن زرگر تمام شد و او را در کشتی تا هنگام غروب ببرد آنگاه لنگر کشتی بینداخته و تا بامداد در آن مکان کشتی نگاه داشتند چون با مداد شد کشتی براندند صندوقی را که حسن در آن بود بخواست خادمان صندوق حاضر آوردند مجوسی صندوق را گشوده حسن را بدر آورد و سرکه در بینی او فرو ریخت حسن عطسه زد و بنک راقی کرده چشم بگشود و بچپ و راست نگاه کرده خویشتن را در کشتی دید و عجمی را در نزد خود نشسته یافت دانست که آن پلیدک مجوس باو حیلت کرده بورطه ای که مادر او را همی ترسانید افتاده گفت خداوندا مرا در بلیتها صبر ده پس از آن روی بعجمی کرده در غایت فروتنی با او گفت ای پدر این کارها چه بود و نان و نمک کجا رفت عجمی بر وی نظاره کرده گفت یا کلب العرب آیا امثال من نان و نمک شناسد که من هزار کودک چون تو از کودکان مسلمانان کشته ام و تو هزار و یکمین خواهی بود حسن خاموش شد و دانست که تیر قضا برو کارگر آمده چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتصد و هشتاد و دویم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت آنگاه پلیدک بگشودن دستهای او بفرمود و اندکی آب بروی بنوشانید و مجوس میخندید و میگفت به نار و نور سوگند که مرا گمان این نبود که تو در دام من بیفتی مرا آتش بگرفتن تو یاری کرد من ترا بآتش قربان کنم تا او از من راضی شود حسن گفت بنان و نمک خیانت کردی مجوس دست بلند کرده حسن را بزد پیشانی حسن بزمین کشتی برآمده بیخود گشت پس از آن مجوس افروختن آتش فرمود حسن گفت بآتش چه خواهی کرد مجوس گفت این آتش پروردگار منست اگر تو نیز او را پرستش کنی نیمه ی مال خود بتو دهم و دختر خویش بتو تزویج کنم حسن بانک بروی زد و گفت وای بر تو که مجوس هستی و از پروردگار آسمان و زمین غفلت کرده آتش همی پرستی مجوس در خشم شد و گفت یا کلب العراب ترا دشوار مینماید که به دین من در آئی آن پلیدک بآتش سجده برد پس از آن غلامان خود را فرمود که حسن را بر رو بیندازند خادمان او را بزمین افکندند مجوسی تازیانه ای که از چرم تابیده بودند برتن او همیزد تا اینکه تن او شرحه شرحه شد و او استغاثه میکرد و تظلم میبرد کسی بفریاد او نمیرسید آنگاه سر بآسمان کرده به پروردگار و پیغمبر بزرگوار و وصی او حیدر کرار پناه برد و سرشک از دیدگان فرو ریخته این دو بیت بخواند
| ای شیر سرافراز زبر دست خدا | ای تیر شهاب ثاقب دست خدا | |||||
| آزادم کن زدست این بیدستان | دست من و دامان تو ای دست خدا | |||||
پس از آن مجوس غلامان را فرمود او را بنشاندند و از خوردنی چیزی حاضر آوردند حسن خوردنی نخورد و مجوس شبانروز بروی عذاب میکرد و او درین بین شکیبا بود و به خدایتعالی همی نالید و تا سه ماه در کشتی بودند پس از آن خدایتعالی بادی تند بکشتی فرستاد که روی در یا سیاه گشت و موجها بر خاست و کشتی باضطراب افتاد ناخدایان گفتند بخدا سوگند سبب این حادثه عقوبتی است که مجوس باین کودک میکند و این کار در نزد پروردگار ناپسند است آنگاه بر خاسته غلامان مجوس را بکشتند چون مجوس دید که غلامان کشته شدند بخویشتن بترسید بازوان حسن گشوده جامه درشت از و بر کند و جامه نرمش بپوشانید و وعده کرد که صنعت کیمیا بروی بیاموزد و او را بشهر خویشتن باز گرداند و گفت ایفرزند مرا بکردار بد من برمگیر دیگر گفت چگونه بتو اعتماد کنم مجوس گفت ای فرزند اگر گناه نمیشد بخشایش از کجا بود من این کارها با تو نکردم مگر این که صبر و مقاومت ترا بیازمایم ناخدایان بخلاصی حسن فرحناک شدند و حسن ایشانرا دعا گفت در حال باد فرونشست و تاریکی برفت حسن با مجوس گفت ای عجمی بکجا خواهی رفت عجمی گفت ایفرزند بحبل سحاب که گیاه اکسیر در آنجاست همیروم و مجوس بنار و نور سوگند یاد کرد که از من ترا بیمی نماند حسن از سخن او فرحناک شد و بخواب و خور بگرائید و سه ماه دیگر کشتی براندند تابه بیابانی فراخنای برسیدند که ریگهای او سپید و زرد و سبز و سیاه بودند چون کشتی در آنجا نگاه داشتند عجمی بر پای خاست و گفت ای حسن برخیز تا از کشتی بیرون شویم که بمقصود خویشتن برسیدیم در حال حسن برخاسته با عجمی از کشتی بدرآمد