بکشم بدیع الجمال گفت حاجت من اینست که اینجوان بدوش گرفته در باغ ارم بخیمه جده من برسانی و هر وقت ببینی که او کفشهای جده من برداشت و جده من باو گفت تو از کجائی و چگونه بدین مکان آمدی و این کفشها از بهرچه گرفتی باو بگو ایخاتون اینجوان را من آورده ام و این پسر ملک مصر است و این همان جوانست که بقصر مشید رفته پسر ملک ازرق را کشته است و ملکه دولتخاتون را از آنورطه خلاص داده او را بسلامت بسوی پدر باز آورده من اکنون این را بسوی تو آوردم که تا ترا بشارت دهد و تو او را انعام کنی پس از آن با جده من بگو ایخاتون ترا بخدا سو گند میدهم که اینجوان ملیح است یانه او خواهد گفت آری ملیح است آنگاه بگو ایخاتون بخدا سوگند که اینجوان خداوند مروت و سخاوت و پادشاه مصر است خصلتهای پسندیده دارد اگر با تو بگوید که حاجت او چیست بگو که خاتون من بدیع الجمال ترا سلام میرساند و میگوید تا چند من در خانه بی شوهر بنشینم و شما را از تزویج نکردن او مقصود چیست و از بهر چه او را در حیات خویشتن و زندگانی مادرش بشوهر نمیدهید اگر او بگوید که در تزویج او چکار کنم اگر بدیع الجمال خود کسی را میشناسد مرا از و خبر دهد تا ما اورا بر آنکس ترویج کنیم آنگاه تو بگوای خاتون دخترت سلام میرساند و میگوید که شما میخواستید که مرا بسلیمان علیه السلام تزویج کنید و بدان سبب تصویر کرده بسوی او فرستادید چون او از ما نصیبی نداشته قبارا بملک مصر فرستاده او نیز قبا به پسر خود داده پسر ملک مصر
برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۴۲
ظاهر