من نیز بسبب او هلاک خواهم شد ملک گفت ای فرزند رای تو چیست ملکزاده گفت من خود جامه بازرگانان پوشیده از پی حاجت خود شوم ملک گفت ای فرزند رای رای تست آنگاه ملک وزیر را نزد خود خوانده باو گفت با پسر من سفر کن و در کار او بکوش که تو در نزد او بجای منی گفت سمعاً وطاعة آنگاه ملک سیصد هزار دینار زر با گوهر های گران قیمت به پسر خود بداد پس از آن ملکزاده نزد مادر رفته دست او را ببوسید و از و دستوری خواست مادر او را دعا کرد و صد هزار دینار از زرینها و قلادهای قیمتی که از پادشاهان گذشته میراث مانده بود بوی داد پس از آن ملکزاده جامه بازرگانان پوشیده ملک را وداع کرده با وزیر و خادمان و غلامان روان شدند و شبانروز همیرفتند چون سفر ایشان بطول انجامید ملک زاده این دو بیت بخواند
| میروم بیدل و بی یار یقین میدانم | که من بی دل و بی پا نه مرد سفرم | |||||
| چکم دست ندارم بگریبان اجل | تا به تن در زغمت پیرهن جان بدرم | |||||
چون ابیات بانجام رسانید بیخود افتاد وزیر گلاب بروی همی فشاند تا بخود آمد آنگاه وزیر باو گفت ایملک زاده صبر کن که صبر کلید همه گشایشهااست اکنون تو بسوی مقصود روانی بزودی بمقصود خواهی رسیدالقصه وزیر اور تسلی همیداد تااینکه اندوه او برفت و بسوی مقصود بشتابید چون سفر ملکزاده دراز کشید ،محبوبه خود را بخاطر آورده این دو بیت بخواند
| زهجران بر لب آمد جان غمگین دلفکاریرا | رفیقی کو که بنماید بمن راه دیاری را | |||||
| گرفتم زنده ماندم چند روزی در فراق او | بسر کی میتوان بردن بهجران روز گاریرا | |||||
پس از آن سخت بگریست وزیر او را تسلی داد و اندک زمانی برفتند تا بشهر بیضا نزدیک شدند وزیر ملکزاده را بشارت داد و گفت اینک شهر بیضاست که تو او را همی طلبی ملکزاده را فرحی سخت روی داد و این ابیاب بخواند
| از آن پس که بداخترم در وبالی | سعادت بدو داد پری و بالی | |||||
| از ینگونه گشته است پرگار گردون | چنین حکم کرده است ایزد تعالی | |||||
| که آید پی هر فرازی نشیبی | که باشد بی هر فراقی وصالی | |||||
چون بشهر اندر شدند در کاوانسرایی فرود آمده دو سه روزی در آنجا بر آسودند آنگاه وزیر برخاست که در کار ملک زاده تدبیری کند چون قصه بدینجا رسید با مداد شدو شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و بیست و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت وزیر و ملکزاده چون در کاروانسرا فرود آمدند و از رنج راه بر آسودند وزیر برخاست که در کار ملکزاده تدبیری کند آنگاه بملکزاده گفت مرا چیزی بخاطر گذشت گمان دارم که صلاح تو در آن باشد ملکزاده گفت ای وزیر ترا چه بخاطر گذشت وزیر گفت میخواهم که در سوق بزازان دکه از بهر تو بگشایم که خاص و عام بر آن سوق حاجت دارند مرا گمان اینست که چون در دکه بنیشینی و مردم ترا ببینند برتو مایل شوند و بدین سبب به مقصود راه یابی ملکزاده گفت ای وزیر رای رای تست در حال وزیر با ملکزاده برخاسته جامه فاخر بپوشیدند و هزار دینار زر در جیب کرده بیرون آمدند و در شهر همی رفتند و مردمان شهر چون بدیشان نظر کردند در حسن ملکزاده خیره ماندند و میگفتند که این پسر از نسل بشر نیست بلکه از فرشتگان است و مردم از هر سوی در پی او بیفتادند تا بسوق بزازان رسیدند در آنجا بایستادند شیخی باوقار پیش آمده ایشان را سلام داد ایشان رد سلام کردند شیخ گفت ای خواجگان اگر شمارا حاجتی هست بازگوئید وزیر گفت ای شیخ بدانکه این جوان پسر منست و میخواهم که در این سوق از برای او دکه بسازم که بیع و شری بیاموزد شیخ در حال کلید دکه نزد ایشان حاضر آورد و دلالان را فرمود که دکه را بروبند دلالان دکه برفتند وزیر خادمان بفرستاد فرشهای حریر زرین طراز بهر حجره حاضر آوردند و از متاعهای گران قیمت چندان که بایست حاضر آوردند چون روز دیگر شد غلام دکان بگشود و ملکزاده در دکان بنشست و دو مملوک دیبا پوش در پیش او بایستادند و دردکان دو خادمک حبشی از خدمت بایستادند وزیر ملکزاده را بپوشیده داشتن راز خود وصیت کرد و او را بسپرد که چه از برای او روی میدهد روز بروز وزیر را آگاه کند پس ملکزاده در دکان بنشست مردمان آوازه حسن او را بشنیده از هر سوی در سوق حاضر میشدند و بحسن او نظاره میکردند و از بسیاری تماشائیان آنسوق بر گذریان تنک گشته بود و ملکزاده بچپ و راست نگاه کرده از هجوم مردمان حیران بود وهمی خواست که او را صحبتی از نزدیگان حضرت پادشاه اتفان افتد شاید که سخنی از دختر ملک در میان آید پیوسته در این آرزو بود ولی بآرزوی خود راه نمی یافت و بدین سبب تنگدل بود و وزیر همه روزه او را برسیدن مقصود وعده می داد و دیرگاهی حال بدین منوال بود تا اینکه روزی از روزها ملک زاده در دکان نشسته بود که ناگاه عجوزی برسید که جامهای پرهیزکاران در بر داشت و دو کنیزک ماهروی در دنبال او بودند چون بر آن دکه رسید در حسن ملکزاده تأمل کرد و گفت منزه است آن خدائی که چنین طلعت آفریده پس از آن او را سلام داد ملکزاده رد سلام کرده و او را در پهلوی خویشتن بنشاند عجوز با و گفت ای خوبروی از کدامین شهری ملکزاده گفت ای مادر من از نواحی هندم و از بهر تفرج در این شهر آمده ام عجوز گفت از متاع های خود چیزی بمن بنمای که شایسته ملوک باشد چون ملک زاده سخن او بشنید بگفت در نزد من همه گونه متاع است تو باز گوی که از بهر که همیخواهی عجوز گفت ای فرزند من مناعی میخواهم که گرانقیمت و خوب شکل باشد ملک زاده گفت ناچار باید مرا آگاه کنی که متاع از بهر که میخواهی تا من متاع شایسته او بیاورم عجوز گفت ای فرزند راست میگوئی من متاع از بهر خاتون خود حیات النفوس دختر ملک عبد القادر همی خواهم چون ملک زاده سخن او بشنید از غایت فرح عقلش بپرید دست برده بدره که یکصد دینار در او بود بدر آورده بعجوز بداد و گفت این زرها قیمت صابونیست که جامهای خویشتن بشوئی پس از آن دست بسوی بغچه برده حله که به ده هزار دینار ارزش داشت از بغچه بدر آورد و بعجوز بداد و گفت این از جمله چیز هاست که من باین سر زمین آورده ام چون عجوز او را بدید در عجب شد و بملک زاده گفت ای نکو روی این حله را قیمت چند است ملک زاده گفت این متاع مختصر قیمت ندارد