بنشستم مرا مسخره کردند من بآن نابینا گفتم مگر تو مغنی هستی گفت آری گفتم سر آن داری که بقیت شب نزد ما بسر بری گفت اگر مؤانست من همی خواهی دست من بگیر من دست او بگرفتم و بسوی خانه آوردم و بمحبوبه گفتم ای خاتون یکی مغنی نابینا آوردم که ما از تغنی او لذت بریم و او ما را نبیند دخترک گفت نزد منش آر من آن نابینا بخانه اندر آورده و طعام حاضر کردم اندکی طعام خورد و دست بشست آنگاه شراب حاضر آوردم سه قدح شراب بنوشید و با من گفت تو کیستی گفتم اسحق بن ابراهیم گفت من نام ترا شنیده بودم و اکنون از منادمت تو فرحناک شدم من گفتم من نیز از خرسندی تو خرسند شدم پس از آن گفت ای اسحق تغنی کن من عود بگرفتم و تغنی کردم و آوازه بانجام رسانیدم با من گفت ای اسحق نزدیک است که مغنی شوی من از این سخن بر آشفتم و عود از دست بینداختم پس با من گفت نزد تو کسی هست که نیکو تغنی تواند کرد در نزد من دخترکی است گفت او را بتغنی بفرمای آنگاه دخترک تغنی کرد آن نابینا گفت در این صنعت کاری نکرده ای دخترک در خشم شد و عود بینداخت و گفت آنچه در نزد ما بود آشکار کردیم اگر ترا هنر بیش از این باشد بما بنما نابینا گفت عودی نزد من آورید که دست باو نرسیده باشد من خادم را گفتم عودی جدید بیاورد شیخ نابینا تارهای عود محکم کرد و راهی زد که من آنراه نمی دانستم آنگاه تغنی کرده این دو بیت برخواند
| آمد بر من آن صنم دل فریب | هنگام آنکه شب ز حبش لشگر آورد | |||||
| نشست و گفت ره مده ای در رقیب را | گرچه رسالت از پدر و مادر آورد | |||||
ابراهیم گفته است که آن دخترک بگوشۀ چشم من نظر کرد و گفت درمیان من و تو رازی بود ساعتی آنرا نهفتن نتوانستی و باین مرد باز گفتی من سوگند یاد کردم و معذرت گفتم و دست او را بوسه داده پستان او بفشردم و لبان او بمزیدم تا اینکه بخندید پس از آن روی بآن نابینا کردم و باو گفتم تغنی کن نابینا عود بگرفت و باین دو بیت تغنی کرد
| زنخدانش گرفتم با دو انگشت | ربودم از لبالش بوسه بسیار | |||||
| گهی سنبل چریدم زان دو گیسو | گهی سوسن خریدم زان دو رخسار | |||||
من با دخترک گفتم ای خاتون از اینحالت که ما داشتیم او را که آگاه کرد گفت راست گفتی آنگاه از آن نابینا پرهیز کردیم و او از بهر دفع پلیدی برپای خاسته بیرون رفت و بازگشتن را دیر کرد ما بطلب او بیرون شدیم او را نیافتیم و درها بسته و کلیدها نزد کنیزکان بود و ندانستیم که او بآسمان برشد و یا بزمین فرو رفت آنگاه دانستم که او ابلیس است گفتۀ شاعر بخاطر آورد که این دو بیت گفته بود
| مانده در کار تو ای ابلیس حیرانم که چون | با چنین طمن و شناعت زندگانی میکنی | |||||
| سجده بر آدم نکردی از تکبرای شگفت | بهر فرزندانش اینک قلتبانی میکنی | |||||
حکایت اسحاق موصلی و غلام
و نیز حکایت کرده اند که ابراهیم بن اسحق موصلی گفته است که من روزی در منزل خود نشسته بودم که در کوفته شد غلام من بیرون رفت و باز گشته با من گفت بر در جوانی است نکو روی که دستوری همی خواهد من دستوری دادم جوان درآمد و بر وی اثر بیماری بود بمن گفت دیرگاهی است که ملاقات تو همی طلبم و مرا با تو احتیاجی است گفتم حاجت تو چیست در سیصد دینار بیرون آورده در پیش من بگذاشت و گفت همی خواهم که اینها از من قبول کنی و لحنی در آن دو بیت که گفته ام بمن بیاموزی گفتم آن دو بیت کدام است چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب داستان فرو بست
چون شب ششصد و نود و هفتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت ابراهیم بآن جوان گفت دو بیت کدام است آنجوان این بیت برخواند
| گر نگیرد روی و پشت اندر جوانی چین و خم | این دو حال اندر جوانی من چرا دارم بهم | |||||
| جعد دلبندان مگر روی مرا داده است چین | زلف بت رویان مگر پشت مرا داده است خم | |||||
من از برای این دو بیت لحنی چون لحن نوحه ساخته بخواندم آنجوان بیخود شد گمان کردم که او بمرد چون بخود آمد بمن گفت دو بیت دوباره برخوان من او را بخدا سوگند دادم که نخوانم و گفتم بیم آن دارم که تو بمیری گفت کاش بمیرم و پیوسته تضرع و زاری میکرد تا مرا برو رحمت آمد و دو بیت دوباره برخواندم فریادی سخت تر از نخسین برکشید و بی خود شد من مردن او را یقین کردم و گلاب برو فشاندم تا بخود آمد و بنشست من بسلامت او شکر گویان شدم و زرهای او را در پیش او بنهادم و باو گفتم مال خود بگیر و از من باز گرد گفت مرا حاجت بدین مال نیست و دو برابر او مال ترا بدهم اگر آن لحن اعادت کنی مرا از وعده مال خاطر بگشود گفتم لحن اعادت کنم ولکن به سه شرط یکی این که در نزد من بنشینی و طعام بخوری تا تنت قوی شود و شرط دیگر اینکه شراب بنوشی که حزن از تو دور کند و شرط سیم اینکه حکایت خود با من بازگوئی پس هر سه شرط بجا آورد و گفت من مردی هستم از مدینه بقصد تفرج بیرون آمدم و از راه عقیق روان شدم دخترکی در میان دختران دیدم که بدان خوبی صورتی ندیده بودم که آن روز را در آن نزهتگاه بسر بردند پس از آن بازگشتند مرا در دل زخمی پدید آمد که به شدنی نبود پس من از زنان جستجو همی کردم کسی نیافتم که خبر ایشان با من بگوید من از غایت اندوه بیمار شدم و حکایت خود با یکی از خویشاوندان باز گفتم او گفت بر تو باکی نیست که این ایام ایام بهار است و در این زودی بارش ببارد آنگاه من با توبیرون رویم و ترا بمقصود برسانم دل من از اینسخن آرام گرفت تا اینکه باران ببارید مردم بتفرج عقیق برآمدند و پیوندان بیرون رفتم و در همان مکانی که نخست نشسته بودم بنشستم ساعتی نرفت که همان دختران پدید شدند من بدختر کی از پیوندان خود گفتم که بنزد ایندخترک شو و باو بگو که این مرد میگوید که شاعر این بیت نکو گفته
| زدیدنت نتوانم دیده بر دوزم | اگر معاینه بینم که تیر میآید | |||||
آندخترک بسوی آن پری روی رفت آنچه من گفته بودم باو گفت او در جواب گفت که بآن مرد بگو که شاعر باین بیت نیکو جواب داده
| مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق | در روز تیر باران باید که سر نخارد | |||||
پس من از سخن گفتن خاموش نشستم و از رسوائی هر اس کردم و در حال بر خاستم آن دخترک آفتاب روی از برخاستن