پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۸۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۷۶–

دوست میدارد و درین مکان با او خلوت کرده پس از آن چشم بدخترک بگذاشتم دیدم که او از انسیان و از طایفه عربست چون دانستم که آندخترک معشوقه آنجوانست غیرت عاشقان بخاطر آورده پرده فرو انداختم و روی خود پوشیده بخفتم چون بامداد شد دو گانه بجا آوردم و باو گفتم یا اخ العرب احسان بر من تمام کن و راه بر من بنمای او بسوی من نگاه کرده گفت یا وجه العرب ضیافت سه روز است و من تا سه روز ترا نخواهم گذاشت که ازین مکان بیرون روی جمیل گفته است که من سه روز در نزد او بماندم چون روز چهارم شد بحدیث گفتن بنشستیم من نام و نسب او بپرسیدم گفت من از قبیلة بنی عذره ونام من فلان بن فلانست ایها الخلیفه من دیدم که او پسر عم منست و از اشراف قبیله بنی عذره است آنگاه خود را باو بشناساندم و از او پرسیدم که ترا باینکار وا داشته و از بهر چه درین بادیه تنهائی ایها الخلیفه او این سخن چون از من شنید دیدگانش پر از سرشک شد و بمن گفت ای پسر عم من دخترعم خود را دوست میداشتم و بروی شیفته بودم و طاقت جدائی او نداشتم او را از عم خود خواستگاری کردم عم من دعوتم را اجابت نکرده و او را در میان قبیله بمردی تزویج کرد آنمرد او را بمعلتی که خود در آنجا بود ببرد چون آندخترک از من دور گشت و مرا دیدار او میسر نشد شوق مرا بترک پیوندان و مفارقت عشیرت بداشت درین بادیه تنهائی بگزیدم و از همه کس دوری کردم پس من گفتم خانۀ ایشان در کجاست گفت در سر این کوه است و بدین مکان نزدیک است و آن دخترک در هر شب چون نیمی از شب بگذرد پوشیده از میان قبیله بدر شود و نزد من آید و با یکدیگر از حدیث گفتن تمتع بر میگیریم و من بدینحالت نشسته در هر شبی بیک ساعت بوصل او خشنودم تا اینکه جان از تنم برود و یا اینکه کار برغم حاسدان شود جمیل گفت ایها الخلیفه چون آنجوان مرا از کار خود آگاه کرد از کار او غمین شدم و باو گفتم ای پسر عم میخواهی که ترا بحیلتی اشارت کنم که صلاح تو در آن باشد و بسبب آن اندوه تو برود آنجوان گفت ای پسر عم اشارت کن من باو گفتم که چون شب شود و آن کنیزک نزد تو آید او را بر اشتر من بینداز و خود بر اسب خویشتن سوار شو و من نیز بر یکی از اشتران سوار شوم و همه شب اشتر همی رانم و هنوز صبح ندمیده باشد که مسافتی دور و دراز طی کنیم و تو بمراد خویشتن برسی و جهان آفرین را جهان فراخ است و من نیز بخدا سوگند تا زنده ام با جان و مال و شمشیر ترا یاری خواهم کرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصد و نود و یکم برآمد گفت

ایملک جوانبخت چون آن جوان سخن جمیل بشنید باو گفت ای پسرعم باید با او مشورت کنم که او خردمند و از کار آگاه است جمیل گفته است که چون شب تاریک گشت و هنگام آمدن او شد آن پسر بانتظار او بنشست دخترک از عادتی که داشت دیر کرد آنگاه جوان از خیمه بدر شد و روی بسوی نسیمی که از جانب آن دختر میوزید کرده این دو بیت برخواند

  ای باد بهاری خبر از یار چه داری پیغام گل سرخ سوی باغ کی آری  
  زلف بت من داشته ای دوش در آغوش نه نه تو هنوز آن دل و آن زهره نداری  

و باز بخیمه اندر شد و ساعتی بگریستن بنشست پس از آن با من گفت ای پسر عم دختر عم مرا خادثه ای روی داده و گرنه تا این زمان دیر نمی کرد تو در این مکان بنشین تا من خبر او از بهر تو باز آورم آنگاه شمشیر و سپر بگرفت و ساعتی از من غایب شد چون باز آمد دیدم که چیزی در دست دارد و بانک بر من همی زند من بسوی او بشتافتم گفت ای پسر عم میدانی چه حادثه روی داره گفتم لا والله نمی دانم گفت دختر عمم بسوی ما روان گشته شیری سر راه بروی گرفته او را از هم دریده است و از وی چیزی برجا نگذاشته مگر همین که می بینی پس آنچه در دست داشت بر زمین نهاد دیدم که آن گیسوان و استخوان های سر دختر است پس آن جوان سخت بگریست و گفت از جای خود بر مخیز تا بسوی تو باز گردم ساعتی نیز از من غایب شد چون باز آمد سر شیر را باز آورد او را بر زمین افکند و آب خواست من آب حاضر آوردم دهان شیر بشست و او را همی بوسید و همیگریست و این ابیات همی خواند

  ای دریغا صبح ظلمت سوز من ای دریغا نور روز افروز من  
  ای دریغا ای دریغا ای دریغ کان چنان ماهی نهان شد زیر میغ  
  چون زنم دم کاتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خونریز شد  

پس از آن گفت ای پسر عم ترا بخدا و قرابتی که میانه من تست که وصیت من بنیوش و پوشیده دار که من همین ساعت هلاک خواهم شد چون من بمیرم مرا غسل ده و با این استخوانها کفن کن و دریک قبر بخاک بسپار و این دو بیت بقبر ما بنویس

  من آن کسم که مرا هر که دید میگفتی سهیل مشکین زلفی و ماه زهره ذقن  
  کنون بزیر زمینم چو صد هزار غریب گرفته این تن مسکین من بکل مسکن  

پس از آن سخت بگریست و بخیمه درون رفت و ساعتی از من غایب شد چون بیرون آمد فریادی بر کشیده در گذشت من چون اینحالت بدیدم اندوه من زیادت شد و از غایت حزن از هلاکم چیزی نماند آنگاه پیش رفته او را در آغوش گرفتم و آنچه با من گفته بود چنان کردم و سه روز در سر قبر ایشان بسر برده پس از آن راه صحرا در پیش گرفتم و تا دو سال زیارت ایشان ترک نمی کردم

حکایت اعرابی و مروان حکم

و نیز حکایت کرده اند که روزی معاویه در دمشق بر تخت خلافت نشسته بود و از آنمکان منظره ها بهر چهار سوی داشت که نسیم از هر سوی برو میوزید و آنروز روزی سخت گرم بود که ناگاه مردی را دید که پابرهنه همی آید و از اثر گرما برنج اندر است معاویه با حاضران گفت آیا خدایتعالی بدبخت تر از آن کسی آفریده که درین ساعت گرما به بیرون آمدن محتاج باشد چنانکه اینمرد در این ساعت پا برهنه همی آید حاضران گفتند که شاید او بسوی خلیفه همی آید معاویه گفت بخدا سوگند اگر او قصد من کرده باشد هر آینه او را مالی بسیار دهم و اگر ستمی بر وی رسیده باشد او را یاری کنم ای غلام بر در بایست اگر این اعرابی اجازت خواهد او را جواز ده و از آمدن او بسوی من منع مکن غلام بیرون آمده با اعرابی ملاقات کرده باو گفت چه میخواهی گفت خلیفه را همی خواهم غلام گفت در پیشگاه خلیفه حاضر شو و بر وی منظره ها