پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۷۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۷۵–
  داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار مرحم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست  
  پس از آن راهی دیگر بزد و این ابیات بخواند کمان سخت که داد آن لطیف بازو را  
  که تیر غمزه تمامت صید آهو را هزار صید دلت بیش در کمند آید  
  بدین صفت که تو داری کمان ابرو را تو خود بجوشن و برگیسوان چه محتاجی  

که روز معر که بر خود زره کنی مو را

آنگاه بمن گفت ای ابراهیم این آواز که شنیدی برخوان و بکنیزکان خود بیاموز من گفتم آواز بمن اعادت کن گفت حاجت به اعادت نیست و از من غایت شد من شگفت ماندم و شمشیر گرفته بسوی در بشتافتم در را بسته یافتم و با کنیزکان گفتم چه شنیدید گفتند آوازی بهتر از همه آوازها بشنیدیم من حیران مانده بسوی در سرای بشتافتم آن در را نیز بسته یافتم از دربانان شیخ را باز پرسیدم گفتند شیخ کدام است بخدا سوگند امروز کسی از در بدرون نیامده است من بازگشته در کار او بفکرت اندر شدم که ناگاه از یک سوی خانه آوازی بر آمد و گفت ای ابو اسحق هراس مکن که من ابلیس بودم که امروز ندیم تو گشتم آنگاه من سوار گشته بسوی خلیفه رفتم و حکایت باو فرو خواندم گفت ای ابواسحق آوازه را که از او آموخته ای برخوان من عود گرفتم و بزدم و آوازه برخواندم خلیفه در طرب شد و گفت آن شیخ یکروز خود ما را بنواخت چنان که ترا نواخته است پس از آن صله از بهر من بداد من جایزه گرفته بازگشتم

حکایت عاشق محروم

و نیز مسرور خادم حکایت کرده است که شبی هرون الرشید را بی خوابی سخت در گرفت و بمن گفت ای مسرور از شعرا که بر در است من بیرون آمده جمیل بن معمر عذری را در دهلیز یافتم باو گفتم دعوت خلیفه را اجابت کن در حال با من بنزد خلیفه آمد خلیفه او را جواز نشستن داد و باو گفت ای جمیل در پیش تو چیزی از احادیث عجیبه هست یا نه گفت ایها الخلیفه کدام یک دوست تر داری چیزی را که دیده ام یا حکایتی که شنیده ام خلیفه گفت آنچه دیده ای باز گوی جمیل گفت ایها الخلیفه من شیفتۀ دختری بودم و او را دوست میداشتم و بسوی او آمد و شد میکردم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصد و هشتاد و نهم برآمد

گفت ایملک جوانبخت گفت بسوی او آمد و شد میکردم پس از آن پیوندان دخترک او را برداشته بناحیۀ دیگر کوچیدند من دیر گاهی او را ندیدم شوق او مرا مضطرب کرد و خاطرم برفتن سوی او مایل شد تا اینکه شبی از شبها شوق مرا بسوی او برانگیخت برخاسته بار بر اشتر بستم و دستار بر سر بنهادم و شمشیر بر میان بسته نیزه برداشتم و بر اشتر سوار گشته بیرون آمدم و بسرعت همی راندم تا شبی از شبهای تاریک که من از نشیب و فراز کوه و هامون به رنج اندر بودم و آواز شیران و گرگان و وحشیان از هر سو بلند میشد و از غایت بیم عقل من رفته و پیوسته نام خدای تعالی مرا در زبان بود و یا اینحالت همی رفتم که خواب مرا در ربود واشتر مرا به بیراهه کشید و من در خواب بودم که چیزی بر سر من بخورد من هراسناک بیدار شدم مرغزاری دیدم که درختان بسیار و نهرهای روان داشت و درختان آن مرغزار بیکدیگر بافته بودند من از اشتر بزیر آمدم و مهار اشتر بدست گرفته خلاصی همی جستم تا اینکه از میان درختان ببادیه در آمدم بار براشتر محکم کرده سوار شدم و نمیدانستم که بکدام سوی روم چشم بنواحی آن بادیه انداخته در سینه صحرا آتشی دیدم اشتر بسوی آن آتش براندم چون بآتش نزدیک شدم دیدم که آتش در خیمه است و نیزه ای در پیش خیمه برپاست و اسبی ایستاده و اشتری خفته است با خود گفتم این خیمه قصۀ بزرک خواهد داشت از آنکه درین صحرا کسی نیست پس از آن بسوی خیمه رفته سلام دادم پسری نوزده ساله از خیمه بدر آمد که جبینش مانند بدر درخشان بود و شجاعت از سیمای او آشکار میشد رد سلام کرده گفت یا اخ العرب گمان من اینست که راه گم کرده ای گفتم آری مرا براه دلالت کن گفت یا اخ العرب این سرزمین خوابگاه شیران است و امشب شبی است تاریک من از وحشیان بر تو ایمن نخواهم بود یک امشب در نزد من فرود آی چون فردا شود راه بر تو بنمایم من از اشتر فرود آمده زانوی اشتر ببستم و جامه سفر را برکندم و ساعتی بنشستم که آنجوان برخاسته گوسفندی را ذبح کرد و آتشی بیفروخت و بخیمه اندر آمد سیخهائی نظیف و نمکی سفید برداشته از آنگوشت پاره پاره همی برید و در آتش پخته بمن همی داد ولی ساعتی مینالید و ساعتی میگریست پس از آن فریاد برآورده سخت بگریست و این ابیات بر خواند

  شب دراز نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را  
  ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نمانده است ناشکیبا را  
  دو چشم باز نهاده نشسته ام همه شب چو فرقدین که نگه میکند ثریا را  

جمیل گفت ایها الخلیفه من دانستم که آن پسر عاشق است و عاشق را نمی شناسد مگر کسی که طعم عشق چشیده باشد من با خود گفتم که از کار او جویان شوم باز گفتم چگونه من در منزل او نشسته ام حالت او باز پرسم خیال از سر بیرون کرده بخوردن گوشت بپرداختم چون از خوردن فارغ شدم آنجوان برخاسته طشتی نظیف و ابریقی نیکو و دستارچۀ حریر بیاورد چون دست بشتم گلاب حاضر آورد خویشتن بگلاب معطر ساختم و ساعتی حدیث گفتم پس از آن جوان برخاسته پردۀ از دیبا در میان خیمه بکشید و با من گفت یا اخ العرب بخوابگاه اندر شو من در خوابگاه رفتم خوابگاهی از دیباج گسترده یافتم جامه برکنده بخوابگاه اندر شدم و چنان شبی در عمر خود ندیده بودم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب ششصد و نودم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت جمیل گفته است در کار آن پسر بفکرت اندر شدم تا سه پاس از شب گذشت نا گاه آوازی رقیق شنیدم که لطیف تر از آن آوازی نشنیده بودم آنگاه پرده را که در میان بود برداشتم دختر کی دیدم که ازو نکو روی تر کس ندیده بودم و آن دختر در پهلوی جوان نشسته با یکدیگر شکایت همیکردند و همیگریستند من با خود گفتم سبحان الله این دخترک کیست وقتیکه من بدین مکان آمدم جز این جوان کس را ندیدم پس از آن با خود گفتم شک نیست که این دختر از دختر جنیانست که این جوان را