است از ملکه فخر تاج دور گشته آنگاه رسولان بقلعهائی که در فرمان شاپور بودند بفرستاد همگی از راه فرمان برداری بیامدند تا اینکه روزی از روزها در قصر نشسته بود که گردی بزرک پدید شد کیلجان و قور جانرا از بهر آگاهی بفرستاد ایشان بپریدند و سواری از سواران لشکر را ربوده بنزد ملک بیاوردند و گفتند ایملک این از لشگریان است خبر ایشان ازین بازپرس غریب گفت این لشکر از کیست گفت ایملک این ورد پادشاه شیراز است که بمقاتله تو همیآید و سبب آمدن او این بوده است که چون جنگ در میان شاپور و غریب واقع شد و بشاپور رفت آنچه رفت پسر شاپور با قلیلی با لشگریان پدر بسوی شیراز بگریخت و پناه به وردشاه برد و آنچه از غریب بر ایشان رفته بود با وردشاه حدیث کرد چون وردشاه سخن او بشنید باو گفت بمن بگو که زن من تندرست است یا نه پسر شاپور گفت زن ترا غریب بگرفت در آنهنگام وردشاه گفت بزندگانی خودم سوگند که در روی زمین از بدویان و مسلمانان کس زنده نگذارم پس از آن کتابها به نایبان بلاد خود بنوشت ایشان بپذیرفتند ملک شماره لشگر بدید هشتاد و پنج هزار بودند در حال خزاین بگشود و اسلحه جنک بمردان بخش کرد و روز دیگر روان گشت تا به اسبانیر مداین برسیدند و در خارج شهر فرود آمد آنگاه کلیجان و قورجان پیش آمده زانوی ملک غریب ببوسیدند گفتند ایملک دل ما را بدست آور و جنگ این لشکر بما واگذار ملک گفت این لشکر و این شما هر چه دانید بکنید در آنهنگام کیلجان و قورجان بر هوا شدند و بخرگاه وردشاه فرود آمده دیدند که او بر تخت عزت نشسته و پسر شاپور بر دست راست او نشسته و سرهنگان از چپ و راست ایستاده در کشتن مسلمانان مشورت همیکنند آنگاه کلیجان پیش رفته پسر شاپور را بربود و قورجان نیز وردشاه را ربوده بنزد غریب بیاوردند غریب فرمود ایشانرا چندان بزدند که از خویشتن برفتند پس از آن کیلجان و قورجان تیغها بر کشیدند و روی بکفار گذاشتند ایشانرا پاک بکشتند و بسوی غریب باز گشته دست او را ببوسیدند غریب کردار ایشان بپسندید و غنیمت کفار بدیشان بخشود ایشان ملک را دعا گفتند و بازگشته مالهای کافران جمع آوردند غریب را کار بدینگونه شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و هفتاد و یکم برآمد
گفت ایملک جوانبخت ملک غریب کلیجان و قورجان را فرمود که مالهای کافران از بهر خود جمع آوردند و اما قلیلی از لشکر کفار که از تیغ کیلجان و قورجان رسته بودند بسوی شیراز بگریختند و بکشتگان عزا بگرفتند و ملک وردشاه برادری داشت که سیران ساحرش میگفتند و در آنزمان ساحر تر از او کس نبود ولکن از برادر خود همیشه دور میزیست و قلعه ای از قلعه های جزایر منزل داشت و در میان او و شیراز یک نیمه روز راه بود گریختگان لشکر که بشیر از رسیدند گریه کنان و موی کنان نزد سیران شدند ساحر سیران بایشان گفت از بهر چه گریانید ایشان ماجرا باز گفتند و ربودن جنیان برادر او وردشاه را بیان کردند چون سیران این سخن بشنید آفتاب در چشم او تار شد و گفت بدین خودم سوگند که غریب را با مردان او بکشم و از ایشان جنبنده ای در روی زمین نگذارم پس از آن عزایم خواندن گرفت و ملک احمر را بخواست ملک احمر حاضر آمد و باو گفت بسوی اسبانیر مداین شو و غریب را در حالتی که بر تخت نشسته باشد بازوان بیند ملک احمر در حال فرمان پذیر شد با لشکر خود بسوی اسبانیر رفت چون ملک غریب او را بدید تیغ یافث بن نوح را بر کشید و همچنان کلیجان و قورجان قصد لشکر ملک احمر کردند پانصد و سی تن از ایشان بکشتند و ملک احمر را زخمی منگر زدند ملک احمر با قوم خود مجروح بگریختند و در قلعه فواکه به سیران ساحر برسیدند و باو گفتند ای حکیم زمان ملک غریب تیغی طلسم گشته دارد و دو تن از عفریتان کوه قاف با او است که ملک مرعش ایشانرا بدو داده و در کوه قاف ملک ازرق و ملک برقانرا او کشته و گروهی از جنیان هلاک کرده چون سیران ساحر سخن ملک احمر بشنید باو گفت تو از پی کار خویشتن شو پس از آن سیران عزایم بخواند و عفریتی را که زعازع نام داشت حاضر آورد و مقدار یک درم بنگ طیار بدو داده گفت بسوی اسبانیر مداین شو و قصد قصر ملک غریب کن و خویشتن را بصورت عصفوری در آورد و بانتظار بنشین تا غریب بخسبد و از خادمان کسی در نزد او نماند آنگاه بنگ در مشام او بنه و او را نزد من آور زعازع بفرمان بشتافت تا به اسبانیر مداین رسید و قصد ملک کرد و خود را بصورت عصفوری بر آورده بر طاق قصر بنشست و تا نیمه شب صبر کرد که همه امیران و سرهنگان از پیش ملک باز گشتند و ملک غریب بر تخت خود بخفت آنگاه زعازع از طاق قصر فرود آمده بنگ در مشام ملک غریب بپراکنید و در حال او را فروپیچیده برداشت و مانند تند باد روانشد و هنوز نیمی از شب نگذشته بود که بقلعه فواکه برسید و نزد سیران شد سیران کردار او را بپسندید و خواست که غریب را بکشد مردی از قوم خود او را از کشتن غریب باز داشت و گفت ای حکیم اگر تو او را بکشی گروه جنیان شهرهای ما ویران کنند و ملک مرعش بر ما حمله آورد سیران گفت ترا رأی چیست آنمرد گفت او را در جیحون بیفکن که کس را از کار او آگاهی نباشد آنگاه سیران عفریتی را فرمود که غریب را برداشته در جیحون بیفکند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و هفتاد و دوم برآمد
گفت ایملک جوانبخت عفریت غریب را بر داشته بکنار رود جیحون شد و خواست که او را به جیحون افکند دلش بر این کار گواهی نداد و به غریب رحمت آورد و تختها گرفته بیکدیگر ببست و غریب را بر آن تخته ها گذاشته در جیحون افکند و موج غریب را گرفته همی برد غریب را کار بدینگونه شد و اما قوم غریب صبح برخاسته قصد خدمت غریب کردند و او را نیافتد و سبحه او را در روی تخت دیدند بانتظار بایستادند تا بدر آید چون بیرون نیامد حاجب را بخواستند و باو گفتند خبر ملک باز آور که او را عادت چنین نبود که تا این وقت غایب شود حاجب از خواجگان حرم بپرسید گفتند ما از دوش تا حال او را ندیده ایم حاجب بازگشته ایشانرا بدین کار آگاه کرد ایشان بحیرت در ماندند و با یکدیگر گفتند باغ ها ببینیم شاید