عجم با من بودند غریب گفت ده هزار سوار برداشته بسوی ایشان روان شو و با قوم خود بمجادله پرداز اینک من نیز براثر تو همی آیم در حال رستم با ده هزار دلیر سوار شد و بسوی قوم خود روان گشت و گفت باید کاری کنم که سبب روسفیدی من شود پس رستم هفت روز برفت تا بلشگر عجم نزدیک شد و در میان او و عجمها نصف روز بیش نماند آنگاه لشگر خود را چهار بخش کرد و بایشان گفته بلشگر عجم گرد آئید چون نیمه شب شود شمشیر برایشان بگذارید لشکریان سوار شدند و نیمه شب بود که بلشکر عجم از چهار سوی گرد آمدند و برایشان هجوم کردند لشکریان عجم از خواب برخاسته شمشیر بیکدیگر نهادند و رستم نیز با ایشان آن میکرد که آتش سوزنده با هیزم خشک کند هنوز صبح ندمیده بود که بسیاری از لشکریان عجم کشته و مجروح شدند و بقیت السیف ایشان بگریختند و مسلمانان خیمه ها و مالهای ایشان بغنیمت آوردند و در آنجا راحت کردند تا ملک غریب برسید و کردار رستم بدانست او را خلعت فاخر داده گفت ای رستم نخست لشکر عجم را تو شکست دادی تمامت غنیمت از آن تست رستم ملک را سپاس گفت و آنروز در آنمکان راحت یافتند پس از آن بسوی میدان روان شدند و گریختگان لشکر عجم بنزد ملک شاپور رفته او را از حادثه آگاه کردند ملک شاپور گفت بشما که هجوم آورد گفتند امیر لشکر تو رستم که در دست ملک غریب مسلمان گشته چون ملک این را بشنید تاج بر زمین انداخت و روی به پسر خود ورد شاه کرده گفت ایفرزند دفع این حادثه را جز تو کس نشاید ورد شاه گفت ایملک بزندگانی تو سوگند که غریب را با قوم او رسن بسته بیاورم آنگاه ملک شاپور بشمارۀ لشکر برسید ایشانرا دویست و بیست هزار یافت شب را به نیت رحیل بخفتند علی الصباح همی خواستند که بکوچند ناگاه گردی برخاست که آفاق فرو گرفت ملک شاپور کس از بهر معلوم کردن خبر بفرستاد فرستاده برفت و باز آمد گفت ایملک اینک غریب با دلیران خود در رسید در آن هنگام ایشان عزم رحیل به اقامت بدل کردند و قتال را صف کشیدند چون غریب بدیشان نزدیک شد و عجمها را دید که آهنک جنک دارند بیکدفعه برایشان حمله کرد عرب و عجم بیکدیگر آمیختند و خون بجای سیل روانشد و تا هنگام غروب بجدال اندر بودند آنگاه طبل بازگشت بزدند و هر دو لشگر از یکدیگر جدا شدند ملک شاپور فرمود که خیمها برپا کردند و هر دو لشکر در خیمه ها فرود آمدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و شصت و نهم برآمد
گفت ایملک جوانبخت دو لشکر در خیمها فرود آمدند چون بامداد شد هر دو گروه سوار گشته بمیدان قتال بر آمدند نخستین کسی که در جنگ گشود رستم بود که تکبیر گویان اسب بمیدان راند و گفت من امیر دلیران عرب و عجم رستمم کیست که بمبارزت من برآید دلیری از عجم بمبارزت برآمد و برستم حمله کرد رستم نیز برو حمله آورد در میان ایشان حمله ها روی داد آنگاه رستم عمود هفتاد منی که که با خود داشت بروی بزد سر او را تا سینه بشکست و کشته بر زمین افتاد ملک شاپور این کار بخویشتن هموار نکرد قوم خود را بحمله کردن بفرمود لشکریان عجم بمسلمانان حمله کردند و از نار ونور و ماه وهور یاری خواستند و مسلمانان از خدای یگانه یاری همی خواستند در آنهنگام غریب بانک برآورد و تیغ یافث بن نوح بر کشید و بلشگریان عجم حمله کرد و کیلجان و قورجان در رکاب او بودند و همواره بآن شمشیر لشگریانرا می کشت تا اینکه به علمدار ایشان برسید او را با تیغ دو نیمه کرد چون عجم ها دیدند که علم بیفتاد بسوی شهر بگریختند مسلمانان از پی ایشان بتاختند و ایشان نتوانستند که دروازها فرو بندند آنگاه رستم و جمرقان و سعدان و سهیم و دامغ و کلیخان و قورجان و تمامت دلیران ملک غریب بلشگریان عجم هجوم آوردند و در کوچه های شهر خون از هر سوی روانشد در آنهنگام عجمها امان خواستند اسلامیان شمشیر از ایشان برداشتند بخرگاه خود باز گشته بر تخت نشست آنگاه ملک عجم را بخواست او را حاضر آوردند و در برابر غریب بداشتند غریب باو گفت ترا چه بر آن داشت که با دختر خود بدانسان ستم کردی و از بهر چه مرا بشوهری او لایق ندیدی ملک گفت بر من مگیر که اکنون پشیمانم و بقتال تو بیرون نیامدم مگر از بیم تو چون غریب أین سخن بشنید فرمود که او را بزمین بیفکندند و چندان بزدند که نفس او ببرید پس از آن بزندانش بفرستاد و لشگریان عجم را حاضر آورده اسلام بر ایشان عرضه داشت صد و بیست هزار مرد از ایشان مسلمان شدند و باقی کشته گشتند و هر کس که در شهر بود مسلمان گشت پس از آن ملک غریب سوار گشته به اسبانیر مداین در آمد و بر تخت پادشاهان عجم بنشست غنیمت بلشگریان عجم بخش کرد و ایشان تنای ملک بجای آوردند پس از آن مادر فخر تاج از دختر یاد کرده عزای او بگرفت قصر از آواز و فریاد و فغان پرشد غریب بنزد ایشان در آمد و بایشان گفت از بهرچه گریانید مادر فخر تاج گفت ایملک چون تو حاضر شدی از دختر خود یاد کردم که اگر او زنده میبود از آمدن تو فرحناک شد ملک غریب نیز گریان شد و بر تخت خود باز گشت و شاپور را بخواست او را با قیدهای گران بیاوردند غریب گفت دختر خود چکار کردی شاپور گفت او را بفلان و فلان دادم که در رود جیحون بیفکنند ملک آن دو مرد را بخواست و بایشان گفت آیا آنچه شاپور میگوید راستست یا نه گفتند آری ایملک راست میگوید و لکن ما او را در رود جیحون نیفکندیم و برو رحمت آورده در کنار جیحونش بگذاشتیم و باو گفتیم نجات خویشتن بطلب و بسوی شهر باز مگرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب ششصد و هفتادم برآمد
گفت ایملک جوانبخت چون آن دو مرد قصۀ فخر تاج با ملک غریب باز گفتند ملک غریب ستاره شناسان حاضر آورد و بایشان گفت تخت رمل بزنید و حالت فخر تاج ببینید که او زنده است یا هلاک گشته ایشان تخت رمل بزدند و گفتند ای ملک ملکه زنده است و فرزند نرینه ای زاده و اکنون هر دو در نزد طایفه ای از جنیانند و لکن بیست سال از تو دور خواهد ماند ملک غریب زمان دوری حساب کرده دید که هشت سال