پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۴۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۴۵–

جمک خواهم خورد چون ملک جمک سخن غول بشنید روی بملک غریب کرده با و گفت ای ملک مرا در پناه خود جای ده ملک غریب جواب داد مسلمان شو تا از غول بسلامت برهی و از عذاب پروردگار نجات یایی در حال ملک جمک از دل و زبان مسلمان شد و ملک غریب بگشودن بازوان او بفرمود و اسلام را بر قوم او عرضه داشت تمامت قوم او مسلمان شدند و بخدمت ملک غریب قیام کردند و ملک جمک بشهر خویش داخل شد و طعام و شراب از بهر ملک غریب و لشگریان او بیرون فرستاد و آنشب را در آنمکان بسر بردند چون با مداد شد غریب فرمان رحیل داد و همیرفتند تا به میافارقین برسیدند و آنجا را از ساکنان خالی یافتند که ساکنان آنجا ماجرای بابل را شنیده بسوی کوفه گریختند وملک عجیب را از ماجرای آگاه کرده بودند ملک عجیب از شنیدن آنحکایت خشمگین گشته دلیران خود را جمع آورد و ایشانرا از آمدن غریب آگاه کرد و فرمود مهیای قتال شوند و ملک عجیب سی هزار سواره و ده هزار پیاده داشت از نواحی کوفه نیز لشکر بخواست پنجاه هزار سواره و پیاده برو آمدند آنگاه با لشکری گران سوار گشته روان شد تا پنج روز همیرفت که بلشکر برادر خود غریب برسید که در موصل فرود آمده بودند عجیب نیز با لشگریان فرود آمدند و خیمه ها در برابر خیمهای غریب بزدند آنگاه غریب کتابی نوشته روی بمردان کرد و گفت در میان شما کیست که این کتاب به عجیب رساند در حال سهیم اللیل بر پای خاسته و گفت ای ملک جهان من کتاب ترا ببرم و جواب بیاورم ملک غریب کتاب باو داد در حال سهیم اللیل روان شد تا بخیمۀ ملک عجیب برسید ملک عجیب را از آمدن او آگاه کردند ملک او را بخواست چون سهیم در نزد ملک حاضر آمد ملک باو گفت از کجائی سهیم اللیل گفت از نزد پادشاه عرب و عجم داماد ملک شاپور آمده ام و او کتاب بتو نوشته کتاب بخوان و جواب رد کن عجیب با و گفت کتاب او پیش من آور سهیم اللیل کتاب پیش برد ملک کتاب گشوده بخواند دید که نوشته است بسم الله الرحمن الرحیم السلم علی ابراهیم الخلیل اما بعد در ساعتی که این کتاب بتو رسید پرستش اصنام ترک کن و به یگانگی ملک علام اعتراف کن اگر مسلمان شدی برادر منی و از جرمی که از تو بر پدرم و مادرم رفته در گذرم و اگر آنچه گفتم بجا نیاوری ترا بکشم و شهر ترا ویران کنم و این پندی بود که با تو گفتم والسلم چون ملک کتاب غریب بخواند سخت غضبناک شد و کتاب بدرید این کار بسهیم اللیل دشوار شد بانک بر ملک زد و باو گفت دستت بریده باد آنگاه ملک بقوم خود فرمود که این پلیدک را نگاه دارید در حال ایشان بسهیم هجوم کردند سهیم نیز شمشیر برکشید و بر ایشان حمله کرد و بیش از پنجاه نفر دلیران از ایشان بکشت و از میان ایشان بگریخت تا بنزد برادر رسید و تن و جامه اش خون آلود بود غریب گفت ای سهیم این چه حالتست ماجری بروی فرو خواند ملک در خشم شد و آواز بالله اکبر بلند کرد و بگوییدن طبل جنک بفرمود و خود سوار گشته مردان صف کشیدند و دلیران جمع آمدند و آهن در پوشیدند و شمشیرها برمیان بسته نیزه ها بر دوش گرفتند عجیب نیز با قوم خود سوار شدند و هر دو گروه بیکدیگر حمله آوردند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصد و سی و هشتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت هر دو گروه بیکدیگر حمله کردند آتش جنگ بالا گرفت و خون از هر سوی چون سیل روان شد و پیوسته در قتال و جدال بودند تا روز بپایان رسید و ظلمت شب جهانرا فرو گرفته هر دو گروه از یکدیگر جدا شدند و بخیمه های خویشتن بازگشتند و آنشب را زنده همی داشتند تا بامداد شد آنگاه اسلحه جنک بپوشیدند و طبلهای جنک بکوفتند هر دو گروه بر اسبان پیلتن بنشستند چون دریای موج زن در برابر یکدیگر بایستادند نخستین کسیکه بمیدان شد سهیم اللیل بود که گاهی با شمشیر گاهی با نیزه و چندی با عمود جدال همی کرد نظار در شجاعت او خیره ماندند پس از آن دلیری از کافران بمبارزت او بر آمد سهیم اللیل او را مهلت نداده با طعن نیزه او را نزد یارانش فرستاد پس از آن دلیری دیگر و دلیری دیگر تا دویست تن از دلیران ایشان بمبارزت برآمدند و همگی کشته شدند نیمی از روز برفت آنگاه عجیب بانک بر قوم خود زد و ایشان را بهجوم آوردن بفرمود دلیران یکسره حمله آوردند ازین سوی نیز دلیران بر ایشان بتاختند جنگ در میان ایشان بزرگ شد خون بجای سیل روان گشت و سرهای دلیران لگد کوب اسبان گردید و پیوسته نایره جنگ شعله ور بود تا اینکه روز بپایان رسید و ظلمت شب جهان را فرو گرفت هر دو لشکر از یکدیگر جدا شدند و بخیمهای خویشتن باز گشتند و آنشب را بروز آوردند چون بامداد شد هر دو طایفه آماده جنک بایستادند و مسلمانان در انتظار غریب بودند که بعادت خویش سوار گشته در زیر علم سرخ در آید ساعتی برفت و از غریب اثری پدید نشد سهیم اللیل بسوی خرگاه برادر رفته برادر خود را در آنجا نیافت از خادمان سؤال کرد ایشان گفتند ما را برو آگاهی نیست سهیم اللیل سخت غمین و ملول شد بیرون آمده لشگر را از حادثه آگاه کرد لشکریان از جنگ باز ایستادند و گفتند اگر ملک غریب حاضر نباشد دشمنان او ما را هلاک کنند و غیبت غریب سببی داشت عجیب و آن این بود که چون ملک عجیب از جنک برادر باز گشت مردی از خادمان خود را که سیار نام داشت بخواست و گفت ای سیار من ترا ذخیره نکرده ام مگر از بهر چنین روزی باید اکنون بلشگرگاه غریب شوی و او را بنزد من آوری و عیاری خود را بمن بنمائی سیار گفت فرمان برم و طاعت کنم آنگاه سیار روان شد و بخرگاه غریب برسید و در آن وقت هر کس در خوابگاه خود جای گرفته بود سیار در پشت خرگاه بانتظار فرصت بایستاد آنگاه ملک غریب تشنه شد و آب خواست در حال سیار کوزه آب برداشته داروی بیخودی بروی بیامیخت و کوزه بدست غریب داد غریب او را بنوشید و کوزه از دست ننهاده که بیخود بیفتاد سیار او را بردای خود فروپیچیده بلشگرگاه عجیب بازگشت و بخرگاه عجیب در آمد و غریب را در پیش روی ملک بینداخت عجیب گفت ای سیار این چیست گفت این برادر تو غریبست عجیب را غایت فرح و شادی روی داد و بسیار