پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۴۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۴۴–

چون غریب سخن رسول بشنید سرشک از دیده ببارید و برسول گفت نام تو چیست گفت نام من سبع قفار است غریب گفت بسوی ملک دامغ باز گشته باو بگو که خداوند این خیمه ها غریب بن ملک گندم است که از بهر خونخواهی پدر بسوی ملک ستمکار ملک عجیب آمده در حال رسول بیرون رفته بسوی ملک دامغ بشتابید چون نزد ملک دامغ شد شادان شادان زمین ببوسید ملک دامغ گفت ای سبع قفار چه خبرداری گفت ای ملک خداوند این لشگر پسر برادر تست پس هر چه از غریب شنیده بود بملک دامغ باز گفت ملک دامغ گمان کرد خواب همی بیند و بسبع قفار گفت ترا بخدا سوگند میدهم اینکه گفتی راست بود یا نه سبع قفار گفت بزندگانی توسوگند که بجز راستی نگفتم در آن هنگام ملک دامغ بزرگان قومرا بسواری فرمان داد بزرگان دولت سوار شدند و ملک نیز سوار گشته همی رفتند تا بخیمه ها برسیدند چون غریب از آمدن ملک دامغ آگاه گشت از بهر ملاقات او بیرون آمده او را ملاقات کرد و یکدیگر را در آغوش گرفتند و بخیمه ها بازگشتند و بفرحناکی بنشستند پس از آن ملک دامغ روی بغریب کرده باو گفت مرا حسرت خون خواهی پدرت در دل بود ولی با بردارت یارای مقابله نداشتم از آنکه لشکر بسیار داشت غریب گفت ای عم اینکه من بخونخواهی بر آمده ام که ننگ از خویشتن بردارم ملک گفت ای پسر برادر ترا دو خونخواهی باید یکی خونخواهی پدر و یکی خونخواهی مادر غریب گفت بمادر چه روی داده ملک گفت برادر تو عجیب او را نیز بکشت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب ششصد و سی و ششم برآمد

گفت ایملک جوانبخت ملک دامغ ماجرای مادر باو حدیث کرد و گفت مرداس دختر خود بعجیب تزویج کرد و اکنون قصد عروسی دارد غریب چون سخن عم خود بشنید عقل از سرش برفت و بیخود بیفتاد و نزدیک بود که هلاک شود پس از ساعتی بخود آمد و بانک برلشگر زد و بایشان گفت سوار شوید ملک دامغ گفت ای پسر برادر صبر کن تا من نیز مهیا شوم و با مردان خود در رکاب تو باشم غریب گفت ای عم نیکو خصال مرا مجال صبر نماند تو مهیا گشته در کوفه خود را بمن برسان پس غریب بشتاب هر چه تمامتر روان شد تا بشهر بابل رسید مردمان آنشهر از آمدن غریب هراس کردند و نام ملک آنشهر ملک جمک بود بیست هزار سوار دلیر در زیر حکم داشت غریب در داخل شهر بابل لشگران را بفرود آمدن بفرمود و کتابی بملک شهر بابل نوشته بفرستاد چون رسول بشهر در آمد بانک زد که رسول ملک غریبم دربانان او را بسوی ملک جمک بردند و ملک را از آمدن رسول بیا گاهانیدند ملک او را خواست چون رسول در نزد ملک حاضر شد زمین ببوسید و کتاب ملک غریب به وی بداد ملک کتاب گشوده بخواند و مضمون کتاب این بود که پس از ثنای پروردگار بدانکه این کتاب از نزد غریب بن ملک گندم خداوند عراق و پادشاه کوفه است بسوی ملک جمک که در ساعت رسیدن این کتاب بسوی تو ترا جوابی نباید بجز اینکه بت ها بشکنی و بخدای یگانه پرستش کنی و گرنه امروز را بر تو بدترین روزها کنم و السلام علی من اتبع الهدی چون ملک جمک کتاب بخواند چشمانش بگردید و گونه اش زرد گشت و بانک بر رسول زد و باو گفت که بسوی امیر خود باز گرد و باو بگو که فردا هنگام بامداد من و او را جدال است در حال رسول بازگشت و غریب را از ماجرا آگاه کرد و غریب قوم خود را بتهیه قتال بفرمود پس از آن ملک جمک فرمود خیمه ها در برابر خیمه های ملک غریب بزدند و لشگر از شهر بسان دریای مواج بدر آمد و آن شب را هر گروه بآهنک جنک بخفتند چون با مداد شد هر دو گروه سوار شدند و صفها بیاراستند و طبلهای جنک فرو کوفتند نخستین کسی که بمبارزت بدر آمد غول کوهی بود و درختی بردوش داشت در میان دو گروه بانک برزد که من سعدان غولم اگر کی بمبارزت من خواهد آمد بزودی برآید آنگاه سعدان غول بانک بفرزندان خود زد و گفت هیزم و آتش بیفروزند که من بسی گرسنه ام هیزم جمع آورده در میان میدان آتش بیفروختند آنگاه دلیری از کافران بمبارزت غول برآمد و عمودی آهنین چهل منی بردوش داشت بر سعدان حمله کرد و باو گفت ای سعدان مادرت بر تو بگرید چون سعدان سخن او بشنید بر آشفت و درختی را که بردوش داشت بر هوا برده بر آن دلیر فرود آورد و درخت بعمود برآمد و درخت و عمود هر دو بر سر دلیر بر آمدند و استخوانهای او را در هم شکستند و آن دلیر مانند نخل بریده بر زمین افتاد سعدان غول بانک بغلامان زد که این گوساله فربه را بر آتش نهید و او را بریان کنید غلامان سعدان بزودی پوست از آن کافر برداشته او را در آتش بریان کردند و پیش سعدان غول بیاوردند سعدان او را پاک بخورد و استخوان او را بمکید چون کافران حال سعدان بدیدند اندامشان بلرزید و حالتشان دگرگون شد و گونۀ ایشان متغیر گشت با یکدیگر بگفتند هر کس که بمبارزت این غول رود غول او را بخواهد خورد و استخوانهای او را بخواهد مکید لشگریان کفار از قتال باز ایستادند و از سعدان غول و فرزندانش بهراس اندر شدند و بسوی شهر خویشتن بگریختند آنگاه غریب بانک بر قوم خود زد و بایشان گفت بگریختگان هجوم آورید سواران عرب و دلیران عجم روی بملک شهر بابل و لشگر او گذاشته تیغ بر ایشان بنهادند و بیست هزار تن از ایشان بکشتند و بشهر اندر شدند و بقصر ملک جمک هجوم آوردند سعدان با غول عمودی آهنین روی بقصر نهاد ملک جمک پیش آمد سعدان غول عمود به وی بزد و او را بزمین انداخت و بهر کس که پیش میآمد عمودی بیش نمیزد در آن هنگام از مردان آواز الامان الامان بلند شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب ششصد و سی و هفتم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت مردمان شهر امان خواستند سعدان بایشان گفت ملک جمک را بازوان ببستند و سعدان غول ایشانرا چون گوسفند همی راند تا بنزد ملک غریب برسید و ایشانرا در پیش غریب بداشت چون ملک جمک بخود آمد خویشتن را بستۀ رسن یافت که سعدان غول بر سر او ایستاده میگفت که امشب از گوشت ملک