و پشیمانی همی آورد و من این پند بتو گفتم دیگر خود دانی و السلم چون ملک آنسخن بشنید پند گرفته موعظت بپذیرفت و از کشتن پسر خود بازگشت چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب پا نصدو نود و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت چون روز ششم برآمد کنیزک در پیشگاه ملک حاضر گشت و کاردی بر کشیده در دست داشت و گفت ایمالک بدانکه اگر شکایت من قبول نکنی وحق من از پسر ستمکارت نگیری و سخنان وزرای خود را که زنانرا بحیلت و خدیعت نسبت میدهند بنیوشی باین کارد خود را بکشم و من اکنون از حکایت ملک زاده که با زن بازرگان خلوت کرده بتو بنمایم که مردانرا مکر و حیلت بیش از زنا نست ملک گفت ماجرای ملک زاده با زن بازرگان چیست کنیزک گفت ایملک
(حکایت)
شنیده ام که بازرگانی غیور زنی داشت که در خوبی رشک ماه و حور بود و آن بازرگان از غایت غیرت بر آن زن بیم داشت و او را در شهرها جای نمیداد و در خارج شهر قصری بلند و محکم بنیان ساخته و درهای آهنین بر او نهاده بود هر وقت که بسوی شهر میرفت قفل بدر های قصر گذاشته کلید با خویشتن میبرد روزی از روزها بازرگان در شهر بود که پسر پادشاه آنشهر بقصد تفرج بخارج شهر درآمد و در آن فضا همی گشت که چشمش بر آن قصر افتاد در آنجا کنیز کی دید خوبروی که از منظره قصر همینگریست ملکزاده را چون چشم بروی افتاد در حسن و جمال او خیره ماند و بسته کمند او شد و همیخواست که راهی بدو پیدا کند میسر نمیشد آنگاه دوات و قلم خواسته شرح حالی نوشت و عشق خود را در آن نوشته آشکار کرد و نوشته را در پیکان تیری گذاشته بسوی قصر بینداخت آنماه روی چون رقعه بدید کنیز کی را بآوردن رقعه بفرمود کنیزک رقعه برداشته بدو داد چون خط میدانست رقعه بخواند و از مضمون آن که شرح شوق و عشق ملک زاده بود آگاه گشت جواب او را بدینسان نوشت که مرا بیش از تو شور عشق اندر سر است و میل و شوق بتو بیش از آنست که ترا با منست پس از آن بمنظره قصر آمده ملکزاده را بدید و رقعه بسوی او بینداخت چون ملکزاده او را بدید بپای قصر در آمد و باو گفت بند ابریشمین بلند فرو آویز که این کلید برو ببندم تا در نزد تو بماند زن خوبروی بندی ابریشمین بیاویخت ملکزاده کلید با و بسته خود بازگشت و از محبت آنزن شکایت بوزیر پدر نموده و ناشکیبائی خود بنمود و چاره ای بخواست وزیر گفت در این کار چه چاره کنم ملکزاده گفت مرا بصندوقی نهاده در نزد آن بازرگان بودیعت بسپار و چنان بنمای که صندوق از آن تست تا آنکه من کام خود از آن زن بردارم وزیر ملکزاده را بصندوق اندر کرده صندوق را در ببست و بازرگانرا بخواست چون بازرگان حاضر آمد بوسه بر دست وزیر داده گفت اگر وزیر را خدمتی باشد برو قیام نموده سعادتمند شوم وزیر گفت همی خواهم که این صندوق در نزد خود ببهترین مکانی بگذاری فی الفور بازرگان حمال خواسته صندوق را بقصر خویش برد و در خزانه بگذاشت و از قصر بیرون آمده از پی کار خود رفت زن بازرگان برخاسته بسوی صندوق بیامد با کلیدی که ملکزاده بدو سپرده بود صندوق بگشود جوانی چون قمر از صندوق بدر آمد زن بازرگان چون او را بدید جامهای فاخر خود بپوشید و ملکزاده بغرفه برده با او تا هفت روز در لهو و لعب و عیش و طرب بودند و هر وقت که بازرگان حاضر میشد زن بازرگان ملکزاده را در صندوق گذاشته صندوقرا در می بست چند روز از این ماجری بگذشت ملک از پسر جویان گشت وزیر بسرعت بمنزل بازرگان رفته صندوق از او بطلبید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و نود و دوم برآمد
گفت ایملک جوانبخت وزیر صندوق طلب کرد بازرگان بخلاف عادت بسوی قصر خود بیامد و همی شتافت چون در بکوفت زن دانست که شوهر اوست فی الفور ملکزاده را در صندوق بنهاد و از اضطرابی که داشت قفل را فراموش کرده آنگاه بازرگان با حمال بخانه در آمده خواستند که صندوق بردارند سر صندوق گشوده شد ملکزاده را بصندوق اندر بدیدند بازرگان چون او را بشناخت بیرون آمده نزد وزیر برفت و باو گفت تو بقصر اندر آی پسر پادشاه را خود ببر که دیگری نتواند ملکزاده را بدر آورد پس وزیر بقصر در آمد و ملکزاده را گرفته باز گشت و بازرگان زن خود را طلاق داده سوگند یاد کرد که هرگز زن نگیرد و نیز ایملک شنیده ام که
(حکایت)
مردی ظریف به بازار رفته دید غلامی را همیفروشند او را بخرید و بخانه آورده بزن خویشتن اش بسپرد غلامک دیرگاهی به خدمت قیام کرد روزی از روزها مرد بازن خود گفت فردا از بهر تفرج بباغ اندر شو چون غلامک این سخن بشنید همانشب طعام و شراب و نقل و میوۀ مهیا کرده روی بباغ گذاشت در سر راه خاتون طعام را در پای درختی و شراب را در پای درختی دیگر و نقل و میوه را در پای درختی دیگر پنهان کرد چون با مداد شد خواجه غلام را فرمود که با خاتون بسوی باغ رود آنگاه خاتون بیرون آمده سوار گشت و غلامک با او همیرفت تا اینکه بباغ برسیدند چون بباغ اندر شدند غرابی بانک برزد غلامک باو گفت ای غراب راست گفتی خاتون باو گفت غراب چه میگوید غلامک گفت ایخاتون میگوید که در زیر این درخت طعامی هست بیائید و طعام بخورید خاتون گفت ترا میبینم که زبان پرندگان میدانی غلامک گفت آری ای خاتون زبان پرندگان را دانم در حال خاتون پیش درخت رفته طعامی آماده یافت چون طعام بخوردند خاتون را بسی عجب آمد و چنان دانست که غلام زبان پرندگان میداند پس یتفرج مشغول بودند که غراب بانگی دیگر زد غلامک گفت ای غراب راست گفتی خاتون بغلام گفت غراب چه می گوید گفت ایخاتون میگوید که در زیر فلان درخت آبی سرد و صافست آنگاه خاتون با غلامک بسوی آندرخت رفته آب و شراب در یافتند خاتون را تعجب زیاده شد و رتبت غلام در نظر او افزون گشت و با غلام بباده گساری بنشست چون باده بنوشیدند بتفرج برخاستند آنگاه غراب بانک دیگر زد غلامک گفت آری ای غراب راست گفتی خاتون بغلامک گفت غراب چه میگوید غلام گفت ای خاتون