مردی زرگر بمی و معشوقه حریص بود روزی از روزها در خانه یکی از یاران صورت دخترکی در دیوار نقش کرده دید که هیچ دیده نیکوتر و خوشتر از آن صورت ندیده بود مرد زرگر چشم بآن صورت بدوخت و در حسن او خیره مانده و محبت او در دلش جای گرفت و پیوسته اندوهناک بود تا اینکه بیمار گشت و از هلاکش چیزی نماند یکی از یاران بنزد او در آمد و از حالت او جویان گشت مرد زرگر گفت ای برادر بیماری من از عشق است که من بصورتی که در دیوار خانه فلان صدیق نقش کرده بودند عاشق شده ام آن صدیق او را ملامت کرد و باو گفت این کار از قلت عقل تست که چگونه صورت دیوار را که سود و زیان نرساند و چشم و گوش ندارد عاشق گشته آنمرد زر گر گفت میدانم که صورت گر صورت اورا نقش نکرده است مگر از مثال زنی بدیع الجمال صدیق باوی گفت شاید کسیکه او را نقش کرده اختراع نموده است زرگر گفت در هر حال من از عشق خواهم مرد اگر اینصورت را در دنیا شبهی باشد من از خدایتعالی همی خواهم که زندگانی کنم تا او را ببینم آنگاه حاضران برخاستند و از صورت گر جویان شدند او بشهری از شهرها سفر کرده بود کتابی باو نوشته حالت صدیق خویشتن بیان کردند و آنصورت را از و جویان گشتند که آیا او را از نزد خود اختراع کرده یا در دنیا او را مانندی هست صورتگر در جواب نوشت که من آنصورت را بشکل کنیزک مغنیه وزیری نقش کرده ام و آن کنیزک در شهر کشمیر است چون مرد زرگر آن خبز بشنید آماده سفر گشته از شهر پارس ببلاد هند روان شد پس از مشقت بسیار بدان شهر جای گرفت روزی از روزها نزد مردی عطار که از اهل آنشهر بود رفت و آن عطار خردمند و هشیار بود پس مرد زرگر با عطار بصحبت بنشست و از ملک آنشهر و سیرت و اخلاق او جویان شد عطار گفت پادشاه ما عادل ونیکو سیرت است و ساحران را بسی ناخوش دارد اگر ساحری از مردمان او را بدست آید در خارج شهر او را بچاه اندر کند و در آنجا بگذارد تا از گرسنگی بمیرد آنگاه زرگر از وزیر پادشاه و سیرت اخلاق او جویان گشت عطار سیرت و اخلاق وزیر را با مرد زرگر همی گفت تا اینکه سخن آن کنیزک مغنیه در میان آمد عطار گفت او در نزد فلان وزیر است پس مرد زرگر چند روزی در خیال بود که شبی از شبها که باد و باران و رعد سخت همی آمد مرد زرگر لباس دزدان بخود راست کرده رو بخانه خواجه کنیزک بیاورد و کمند بکنگره حصار آن انداخته بفراز قصر شد و از آنجا بساحت خانه فرود آمد همه کنیز کانرا دید که هریک بتختی خوابیده اند و تختی دید از مرمر که کنیز کی بر او خفته عارضش مانند ماه شب چارده درخشانست قصد آن کنیزک کرده در نزد سر او بنشست دید دو شمع عنبرین در شمعدانهای زرین در نزد سرو پای کنیزک همی سوزد و در زیر وساده حقه ایست سیمین همه زیورهای آن کنیزک در آن حقه است پس مرد زرگر کارد بدر آورد و سرین کنیز کرا بان کارد مجروح ساخت کنیزک ترسان و هراسان بیدار گشت چون مرد بیگانه در بالین خود یافت از بیم جان آوازش برنیامد و خاموش شد و گمان کرد که آن دزد است و قصد بر آن مال دارد و باو گفت من در پناه تو ام این حقه را با آنچه در آنست بگیر و مرا مکش که کشتن من ترا سودی ندهد در حال زرگر حقه را گرفته بازگشت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و هشتاد و هفتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت زرگر حقه که زیور های کنیزک درو بود گرفته بازگشت چون بامداد شد جامه خود بپوشید وحقه را که زیور ها در آن بود برداشته به پیش ملک آنشهر در آمد و زمین ببوسید و باو گفت ایملک من ترا ناصح و مهربان هستم و من از سرزمین خراسانم چون حسن اخلاق و معدلت ترا شنیدم خواستم در زیر لوای تو باشم از خراسان مهاجرت کرده بحضرت تو آمدم هنگام شام بدین شهر رسیدم دروازه شهر بسته یافتم در خارج شهر خفته بودم که ناگاه در میان خواب و بیداری چهار تن از زنان بدیدم که یکی از ایشان بجاروب و دیگری به بادزن سوار بودند ایملک دانستم که ایشان ساحرانند که بشهر تو میروند یکی از ایشان بمن نزدیک شد و پای بر من زد و با دم روباهی که در دست داشت مرا بزد من نیز از الم آن ضربت در خشم شده کاردی که با خود داشتم بگرفته زخمی منکر بسرین او بزدم در حال او پشت بمن کرده بگریخت و هنگام گریختن این حقه با آنچه در اوست ازو بیفتاد من این حقه برداشته بگشودم این زیورهای گران قیمت درو دیدم ایملک اینرا از من بستان که مرا به آن حاجتی نیست من مردی سیاح و صحرا نوردم محبت دنیا را از دل بدر کرده ام و از مال دنیا چشم پوشیده ام و جز خدایتعالی مقصودی ندارم پس حقه را در پیش ملک گذاشته باز گشت آنگاه ملک حقه را گشوده زبورها از و بدر آورد و در میان زیورها عقدیکه خود بخواجه کنیزک بخشیده بود پدید شد در حال ملک وزیر را بخواست چون وزیر حاضر آمد باو گفت این عقد را خوب ببین که این نه همان عقدیست که من از بهر تو بهدیت فرستاده بودم چون وزیر عقد را دید بشناخت بملک گفت آری این همان عقد است من نیز او را بکنیزک مغنیه که در نزد منست هدیت کرده ام ملک گفت همین ساعت آن کنیزک را در نزد من حاضر آورد وزیر کنیز را در پیشگاه ملک حاضر آورد آنگاه ملک بوزیر گفت سرین کنیزک را نظر کن که زخمی در آن هست یانه وزیر سرین او را بگشود زخم کارد در و بدید بملک گفت ایها الملک در او زخم کاردی هست پس بوزیر گفت این کنیزک جادوست و آنچه مرد زاهد گفت راست بوده است پس ملک فرمود کنیز کرا بچاه ساحران در افکند همانروز کنیزک را بچاه ساحران در افکندند مرد زرگر از حادثه آگاه بود چون شب شد بنزد پاسبان چاه در آمد بدره ای که هزار دینارزر سرخ در آن بود با خود بیاورد و با پاسبان تا ثلث اول شب حدیث همیکرد آنگاه با و گفت ای برادر بدانکه این کنیزک از این جرم بریست و من او را باین ورطه انداخته ام پس قصه را آغاز تا انجام فرو خواند و با و گفت ای برادر این هزار دینار زربگیر و کنیزک بمن ده که من او را بسوی شهر خود برم که این زرها از برای تو از نگاهداشتن کنیزک سودمند تر است چون