رخت دادم و افزونتر از مالی که در چهار سفر از من رفته بود خدایتعالی مرا عوض داد و محنتها و رنجها که بمن روی داده بود فراموش کردم و بعیش و نوش و انبساط و شادی بیش از پیش مشغول شدم و ماجرای عجیبی که در سفر پنجمین بمن روی داده همین بود ولکن انشاء الله تعالی فردا عجایبی که در سفر ششمین روی داده بشما بازگویم که او عجیبتر ازینست پس در آن هنگام خوان بگستردند و خوردنی بخوردند آنگاه سندباد بحری یکصد مثقال زر سرخ از برای سندباد حمال عطا فرمود سندباد حمال زرها بدامن کرده در غایت تعجب بخانه خود بازگشت و آنشب را بفرح و شادی بروز آورد و چون بامداد شد برخاسته فریضة صبح بجا آورده بسوی سند باد بحری روان گشت چون بنزد او در آمد سلامش کرد سندباد بحری جواب گفته به نشستنش جواز داد سندباد بری بنشست و با سندباد بحری بحدیث در پیوست تا اینکه بقیه یاران نیز بیامدند و از هر سوی حدیث میکردند که خوانها گسترده خوردنیها فروچیدند حاضران بخوردند و بنوشیدند و بنشاط و طرب اندر شدند آنگاه سندباد بحری آغاز سخن کرده بحدیث ماجرای سفر ششم زبان گشوده گفت
حکایات سفر ششم سندباد بحری
ای یاران بدانید که چون من از سفر پنجمین بازگشتم رنج و تعب فراموش کرده بلهو و لعب بنشستم و در غایت فرح و سرور بودم تا اینکه روزی از روزها به عادت معهود با دل خشنود نشسته بودم که جمعی از بازرگانان بنزد من آمدند که آثار سفر در ایشان پدید بود چون ایشان را دیدم و بازگشتم مرا از سفر دریا یاد آمد و هنگامیرا که از ملاقات یاران و پیوندان شاد گشته بودم بخاطر آورده شوقمند سفر شدم آنگاه بضاعتهای قیمتی و فاخر که شایسته سفر دریا بود بخریدم و بارهای خویشتن بسته از شهر بغداد ببصره سفر کردم و در آنجا کشتی بزرگ که جمعی از بزرگان بازرگان در آنجا بودند کرایه کردم بارها بر کشتی گذاشته از بصره روان شدم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و شصتم برآمد
گفت ایملک جوانبخت سندباد بحری گفت که من بار بر کشتی نهاده از مدینه به بصره بایاران سفر کردیم و پیوسته از مکانی بمکانی و از شهری بشهری میرفتیم و بیع و شری و تفرج میکردیم وقت ما خوش بود و سفر ما مبارک و سودهای بسیار بدست میآوردیم تا اینکه روزی از روزها ناخدای کشتی فریادی برآورد و دستار از سر بینداخت و طپانچه بر رخسار زد وریش خویش بکند و در میان کشتی از شدت ملالت و حزن بیفتاد بازرگانان برو جمع آمده گفتند ای نا خدا چه روی داد که بدینسان شدی تا خدا گفت ایجماعت بدانید که ما راه گم کرده ایم و کشتی ما از دریای سلامت بدر آمده و بدریای دیگر اندر شده که من راههای او نشناسم اگر خدایتعالی ما را از این مکان خطرناک نجات ندهد همگی هـلاک خواهیم شد اکنون استغاثه کنید و از خدایتعالی یاری جوئید پس نا خدا برخاست که تدبیری کند ناگاه تندبادی بکشتی بیامد و کشتی را باز پس گردانید و کشتی در نزدیکی کوهی بلند بشکست و تخته های آن پراکنده شد و هر چه در کشتی بود غرق شد بازرگانان بدریا ریختند پاره ای از ایشان غرق گشت و پارۀ بدانکوه درآمده من نیز از جمله کسانی بودم که نجات یافته بکوه در آمدم و در آنگوه جزیرة بزرک دیدم که در نزد آنجزیره بسی کشتیها شکسته ریخته بود و در آنجا چیزهای بسیار که دریا آنها را بساحل انداخته بود دیدم که از آنها عقل حیران میشد در آنهنگام بمیان جزیره رفتم و در آنجا چشمه آب روان و شیرین یافتم که از زیرکوه بیرون می آمد و از سر دیگر کوه فرو میرفت پس در آنحال ساکنان کشتی بجزیره در آمدند و در آنجا پراکنده شدند و از دیدن مال و متاع بسیار که در کنار دریا بود عقلشان برفت و مانند دیوانگان بودند و در میان آن چشمه گونه گونه گوهرها و یاقوتها و لؤلؤهای بزرگ دیدم که مانند ریک نهرها ریخته بود و تمامت زمین آنچشمه بسبب آن چیزهایی که درو بود چون ستارگان میدرخشید و در آنجزیره چیزهای بسیار از عود چینی و عود قماری دیدم و در آنجا چشمۀ دیدم از عنبر که میجوشید و مانند موم گداخته تا بساحل دریا روان میشد و در آنجا جانوران از دریا بدر آمده او را میبلعیدند و بدریا فرو میرفتند آنگاه آن عنبر در شکم جانوران کرم میشد و او را از دهانشان بآب میانداختند فی الفور در روی دریا منجمد میگشت و دگرگون میشد و موج او را بکنار دریا انداخته سیاحان و بازرگانان او را جمع میکردند و اما عنبریکه خالص باشد و جانوران او را فرو نبرده باشند در زمین همان جزیره منجمد میشد و در آنمکان که عنبر خالص و خام هست کس نتواند رفت از آنکه جزیره در میان کوههاست کس بر آن کوهها نتواند بالا رفت و از هیچ سوی راهی بجزیره نیست الفرض ما در آن جزیره میگشتیم و بچیزهائیکه خدایتعالی آفریده بود تفرج میکردیم و در کار خویش حیران بودیم و بسی هراس اندر دل داشتیم و توشه کمی در یکسوی جمع آورده و در هر روز یا دو روز یکدفعه خوردنی میخوردیم و هر کس از ما میمرد او را غسل داده در آن حله ها که دریا آنها را بساحل افکنده بود کفن میکردیم تا اینکه بسیاری از ما بمردند و جز معدودی باقی نماندند و بسبب دریا بناخوشی شکم گرفتار شدیم چون مدتی قلیل بگذشت همه یاران من یکی یکی بمردند جز من کسی نماند و توشه کمی با من بود آنگاه بحالت خود بگریستم و گفتم کاش من پیش از باران خود میمردم که مرا غسل داده کفن میکردند و بخاکم میسپردند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و شصت و یکم برآمد
گفت ایملک جوانبخت سندباد بحری گفت چون من در آنجزیره تنها ماندم پس از آن برخاسته گودالی عمیق در یکسوی جزیره از برای خود بکندم و با خود گفتم که هروقت رنجوری من سخت شود و بدانم که مرک من در رسیده باین گودال در آیم و در اینجا بخوابم تا بمیرم آنگاه بادها ریک بر من ریخته مرا بپوشاند پس بر سر آن گودال نشسته خود را ملامت میکردم که چرا از شهر خود بدر آمدم و پس از آن همه رنجها و مشقتها و محنت و خطرها که برای من در سفرهای پیش بوده است باز از بهر چه سفر کردم و حال آنکه حاجت بسفر نداشتم و از مال بی نیاز بودم مرا چندان بضاعت بود که من او را در بقیه عمر نمیتوانستم تمام کرد