پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۹۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۸۸–

بدر آمدم که شهر را تفرج کنم کمی درنک کردم وقتی که بسوی کشتی بازگشتم از کشتی اثری نیافتم آنمرد بمن گفت برخیز با ما بکشتی یا زورق بنشین که اگر تو امشب در شهر بمانی بوزینگان ترا هلاک سازند در حال برخاسته بزورقی بنشستیم زورق را بقدر یکفرسخ از ساحل دور بردند و شب در آنجا خفتند من نیز با ایشان بودم چون با مداد شد زورق باز گردانده بشهر آمدند هر کس از زورق بدر آمده از پی کار خود شد و ایشانرا عادت همین بود اگر یکی از ایشان تخلف کرده در شهر می ماند بوزینگان از کوهها بشهر میآمدند و او را هلاک میکردند و چون روز میشد بوزینگان بخارج شهر رفته از میوه های باغها میخوردند و تا وقت شام در کوهها میخفتند باز چون هنگام شام میشد بشهر اندر میشدند و آن شهر در اقصی بلاد سودانست از جمله عجایب که در آنشهر بمن روی داد این بود که شخصی از آنجماعت که شب در زورق بسر می بردند بمن گفت تو درین شهر غریبی آیا ترا صنعتی هست که بدو مشغول شوی گفتم لا والله مرا صنعتی نیست و شغلی ندانم جز اینکه مردی ام بازرگان و خداوند مال یکی کشتی از خود داشتم پر از بضاعتهای گران قیمت کشتی من در دریا بشکست و هر چه در کشتی بود غرق شد خدایتعالی تخته ای از تختهای کشتی بمن رسانید که آن تخته سبب نجات من شد آنمرد چون این سخن از من بشنید انبانی پیش من آورده بمن گفت این انبان بگیر و او را از سنگهای زلاطیه که در این شهر است پرکن و من ترا با جماعتی که از این شهر بیرون خواهند رفت همراه کنم و ترا بایشان بسپارم تو با ایشان بیرون رو هر چه ایشان کنند تو نیز چنان کن که شاید ترا منفعتی بدست آید که بآن مفنعت سفر توانی کرد و بشهر خویشتن توانی رسید آنگاه آنمرد مرا برداشته بخارج شهر آورد من سنگهای ریزه بر چیده در انبان کردم ناگاه جماعتی را دیدم که از شهر بدر شدند آنمرد مرا با ایشان همراه کرد و مرا بایشان سپرده گفت اینمردیست غریب اینرا با خویشتن ببرید و برچیدن سنک زلاطیه بدو بیاموزید شاید که از این کار قوتی بدست آورد که پاداش احسان شما از خدایتعالی بزودی خواهد رسید ایشان گفتند سمعاً وطاعة آنگاه مرا با خویشتن ببردند و با هر یک از ایشان انبانی بود چون انبان من پر از سنگهای زلاطیه و با همدیگر همیرفتیم تا ببادیه وسیع برسیدیم که درختان انبوه و بلند داشت که کسی بفراز آنها نتواند برسد و در آن بادیه بوزینگان بسیار بودند چون بوزینگان ما را بدیدند از ما گریخته بدرختان فراز رفتند پس یاران من سنگهائی که در انبان داشتند ببوزینگان میانداختند و بوزینگان از میوه های درختان برچیده بیاران من میانداختند چون من نظاره کردم دیدم آنمیوه ها که بوزینگان میاندازند جوز هندیست آنگاه من نیز بپای درختی بزرگ که بوزینگان بسیار برو بودند بیامدم وسنک ببوزینگان همی انداختم و آنها جوز هندی برچیده از برای من میانداختند من جوزها جمع کردم و هنوز سنگ از انبان تمام نشده بود که جوزی بسیار جمع آوردم یاران من کار بانجام رسانیدند هر یکی باندازه طاقت از جوزها بر داشته در همانروز بسوی شهر بازگشتیم من بنزد آنمرد که مرا با جماعت فرستاده بود رفتم آنچه آورده بودم باو داده شکر احسان او را بجا آوردم آنمرد بمن گفت که از اینها بقدر قوت امروز بفروش و کلیدی بمن داده گفت این کلید فلان مکان است باقی جوزها در آنجا بگذار و همه روز با آنجماعت بیرون شو و چنان کن که امروز کردی آنگاه پست ترین آنها را جدا کن بفروش و مابقی را در ینمکان گرد کن شاید از برای تومعین سفر گشته بشهر خویشتن برساند من آنمرد را دعا گفتم و بدانسان که سپرده بود همه روزه انبان از آن سنگها پر کرده با جماعت بیرون میرفتیم و آنچه که ایشان میکردند من نیز میکردم و دیر گاهی بدین حالت بودم تا اینکه در نزد من جوز هندی بسیار جمع آمد و بسیارهم فروخته قیمت آنرا جمع آوردم و اگر متاعی خوب میدیدم میخریدم مرا وقت خوش بود و مردمان شهر مرا میشناختند و مرا گرامی میداشتند و پیوسته مشغله من همان بود تا اینکه روزی در کنار دریا ایستاده بودم که کشتی بسوی شهر بیامد و در ساحل بایستاد بازرگانان بسیار از کشتی بدر آمدند به بیع وشری مشغول شدند من بنزد رفیق خود آمده او را از آمدن کشتی بیاگاهانیدم و باو گفتم قصد سفر دارم که وطن واهل وطن را بسی مشتاق گشتم گفت رأی رای تست پس من او را وداع کرده احسان او را شکر گزاردم و بسوی کشتی آمده از خداوند کشتی مکان کرایه کردم آنچه که جوز و متاع دیگر داشتم بکشتی بگذاشتم و کشتی همانروز روان شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شدو شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب پانصد و پنجاه و نهم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت سند باد بحری با حاضران مجلس گفت که همان روز کشتی روان شد و از جزیره بجریرۀ همیرفتم و در هر جزیره بیع و شری میکردیم و سودها بر میداشتیمتا اینکه خدایتعالی زیاده بر آن مالی که از من تلف شده بود بمن رسانیده در آنروزها بجزیره ای بگذشتیم که در آنجا قرنفل و فلفل بسیار بود و جماعتی چنین گفتند که در پهلوی هر یکی از خوشهای فلفل برگی میباشد بزرگ که بر آن خوشه سایه میاندازد و او را از باران نگاه میدارد و چون باران باز ایستد آن برک از روی خوشه بیکسو شود و در پهلوی او بیفتد و از آن جزیره بجزیره عسرات گذشتیم که در آنجا عود قماری بود پس از آن بجزیره دیگر گذشتیم که پنجروزه راه مسافت آنجزیره بود و آنجزیره بسی عود چینی داشت که از عود قماری بهتر و گرانبهای تر است ولی مردمان آنجزیره در دین و دنیا پست تر و بدتر از مردمان جزیره عود قماری بودند از آنکه فساد دوست میداشتند و شراب مینوشیدند و از شعار اسلام و آداب دین بچیزی آگاه نبودند پس از آن بمکانهای لؤلؤ در آمدیم غواسانرا جوزهندی دادیم که بخت ما عوض کنند چون غوص کردند لؤلؤهای بزرک و گران قیمت بدر آوردند و مرا لؤلؤ ها از همگنان بهتر و بزرگتر بود غواصان گفتند یا سیدی بخدا سوگند که ترا بخت یار است و اقبال سازگار که هیچ گاهی اینگونه لؤلؤ در نیاورده بودیم پس لؤلؤ گرفته بکشتی در آمدیم و ببرکت پروردگار کشتی براندیم و شبانروز همیآمدیم تا ببصره برسیدیم در آنجا از کشتی بدر آمده اندک زمانی در آنجا بماندم پس از آن روی ببغداد کرده بمحلت خود برسیدیم و بخانه خود در آمدم یاران و پیوندان بسلامت من شادان گشته مرا تهنیت گفتند من بدوستان و یاران و پیوندان هدیه فرستادم و یتیمان و بیوه زنان را نان و