آنگاه امرا و وزرا و سرهنگان لشگر و بزرگان دولت از بهر تهنیت ملک حاضر آمدند ملک بایشان گفت ای طائفة وزرا و ای سرهنگان لشگر و بزرگان دولت وزیر من این حاسب کریم الدین است که مرا معالجت کرده بدانید که من او را در جای وزیر شمهور وزیر بزرک خود گردانیدم: چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب پانصد و سی و ششم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک گفت حاسب را وزیر خود گردانیدم هر که او را طاعت کند طاعت من بجا آورده در حال حاضران برخاسته دست حاسب کریم الدین ببوسیدند و او را به وزارت تهنیت گفتند پس از آن ملک خلعت گران قیمت که از زر سرخش بافته بودند و با در و گوهر گرانبها مرصع بود که پست ترین آن گوهرها پنجهزار دینار زر سرخ قیمت داشت باو داد و سیصد کنیز رومی زهره جبین و سیصدکنیزک حبشی و پانصد استر با بارهای آنها که همگی مال گرانبها بودند برو عطا کرد و او را از گوسفندان و چارپایان و گاوان چندان بداد که در شمار نمیآمد و پس از همه اینها وزرا و امرا و بزرگان دولت و تمامت رعیت را فرمود که از بهر او هدیتها بفرستند آنگاه حاسب کریم الدین سوار گشته وزرا و امرا و بزرگان دولت و تمامت لشکریان سوار گشته از دنبال او همی رفتند تا بخانه ای که ملک از بهر حاسب کریم الدین فرموده بود برسیدند آنگاه حاسب بر کرسی بنشست و امرا و وزرا پیش آمده دست او را بوسه دادند و او وا بوزارت تهنیت گفتند و پیوندان حاسب را فرحی سخت روی داد پس از آن هیزم فروشان که یاران حاسب کریم الدین بودند حاضر آمدند و او را بوزارت تهنیت گفتند آنگاه حاسب کریم الدین سوار گشته بسوی خانه وزیر شمهور رفت و آنچه که در خانه او بود بخانه خویشتن بیاورد و در حالتی که از علوم چیزی نمیدانست بقدرت پروردگار بهمه علوم دانا گشت و علم و حکمتش در همه اقالیم شیوع یافت پس از آن روزی از روزها بمادر خود گفت ای مادر پدر من دانیال مردی بود عالم و فاضل مرا خبر ده که از کتابها و چیزهای دیگر چه بر جا گذاشته مادرش چون اینسخن بشنید صندوقی را که پدرش آن پنج ورقه که از کتابهای غرق شده باقی مانده و در آن صندوق گذاشته بود پیش آورد و بحاسب گفت پدرت جز این پنج ورق چیزی برجا نگذاشته در حال حاسب صندوق بگشود ورقها برداشته بخواند و گفت ایمادر این ورقها از ورقهای کتابی است بزرک بازگو بقیت آن کتاب در کجاست مادر حاسب گفت ای فرزند پدرت با تمامت کتابهای خود در دریا سفر کرد و کشتی او در دریا بشکست و کتابهای او غرق گشت خدایتعالی پدر ترا نجات داد ولی از کتابهای او جز این پنج ورق چیزی برجای نماند چون پدرت از سفر بازآمد من بتو آبستن بودم بمن گفت بسا هست که فرزندی نرینه از تو بوجود آید این ورقها در نزد خود نگاهدار در وقتیکه آن پسر بزرگ شود و از میراث باز پرسد تو باو بگو که پدرت جز این پنج ورق چیزی بر جای نگذاشته پس از آن حاسب کریم الدین در بهترین عیشها و بزرگترین شادیها بسر میبرد تا اینکه بر هم زننده لذتها و پراکنده کننده جماعتها برو بتاخت فسبحان من لا یموت
(حکایت سندباد)
شهرزاد چون حکایت حاسب کریم الدین را با نجام رسانید گفت ایملک جوانبخت این حکایت عجیبتر از حکایت سند باد نیست ملک شهر باز گفت چگونه است حکایت سندباد شهرزاد گفت چنین گویند که در عهد خلافت هرون الرشید در شهر بغداد مردی بود بی چیز و پریشان حال که سند باد حمالش میگفتند پیوسته بارهای گران میبرد و از مزد حمالی روزی میخورد اتفاقا روزی از روزها که از اثر آفتاب آهن میگداخت و از گرمی هوا جگر حربا میسوخت سندباد پشته گران برداشته میرفت و از شدت گرما و گرانی بار مانده و رنجور گشته خوی از جبینش میریخت تا اینکه بدرخانه بازرگانی رسید که آب زده و رفته بودند هوائی داشت چون هوای بهشت و در پهلوی در خانه مصطبه ای بود بزرگ بار بر آن مصطبه گذاشت که لختی بر آساید چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب پانصد و سی و هفتم برآمد
گفت ایملک جوانبخت سند باد حمال از بهر راحت چون بار بر آن مصطبه گذاشت نسیمی معطر بر وی بیامد از آن نسیم خوش وقت شده در کناره مصطبه بنشست و از آنخانه نغمه و آوازهای نشاط انگیز و الحان مرغان نغمه سنج بگوشش آمد بنشاط اندر شد در حال برخاسته بخانه درون رفت در میان خانه باغی دید بزرگ و در آن باغ غلامان و خادمان و همه گونه اسباب عیش و بزرگی آماده یافت و رایحه طعام خوشبو بمشامش آمد آنگاه سر بآسمان کرده گفت ای پروردگار و آفریدگار و ای روزی دهنده جانوران از همه گناهان طلب آمرزش کنم و از تمامت عیوب بسوی تو باز میگردم که کسی را در حکم تو اعتراض نیست و از کرده توسئوال نتوان کرد توئی آن ذات پاک که هر کس را خواهی بی نیاز کنی و هر کرا خواهی محتاج گردانی یکیرا عزت دهی و بر یکی ذلت نهی ترا سلطنت قوی و تدبیر نیکوست بهر که خواهی روزی بسیار و نعمت بی شمار دهی چنانکه خداوند اینخانه را راحت بی پایان و نعمت فروان داده که از هوای خوب و مطعوم ومشروب گوارا لذت برو تمام است و عیش او در غایت انتظام و بندگان خود را بهر که هر چه سزا دیده آن داده یکی در عیش و طربست و یکی در رنج و تعب یکی را بخت پیروز است یکی چون من تیره روز پس از آن این ابیات بر خواند
| چگویم ازین گنبد تیز گرد | که هرگز نیاساید از کار کرد | |||||
| یکی را همی تاج شاهی دهد | یکی را بدریا بماهی دهد | |||||
| یکی را دهد توشه از شهدو شیر | بپوشد بدیبا و خز و حریر | |||||
| چنین است کردار گردنده دهر | نگه کن کز و چند یابی تو بهر | |||||
چون حمال، ابیات بانجام رسانید خواست که بار برداشته روان شود ناگاه پسری خورد سال و نیکو رو و زیبا قد و پرنیان پوش از آنجا بدر آمد و آستین حمال گرفته باو گفت بخانه اندر آی که خواجه ام ترا میخواهد حمال دید که از گفته پسر سر نتواند پیچید و جز رفتن نزد خواجه گریزی نیست در حال بار در دهلیز خانه بدربان سپرده خود با همان پسر بخانه اندر آمد خانه ای دید که بنای او از نشاط ریخته و هوای او با طرب آمیخته است در آنجا بزمی یافت خرم و مجلسی خوشتر از باغ ارم که برادران صفا و خداوندان وفا در آن مجلس نشسته و بحدیث در پیوسته اند و از همه گونه نقل و میوه و گل و ریحان و خوردنیهای لذیذ و باده صاف