نزد ملک باز گردد و از تو شیشه دومین بخواهد تو شیشه نخستین باو ده و ببین که بروی چه خواهد رفت چون قصه بدینجا با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب با نصد و سی و چهارم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت ملکه ماران گفت پس از آن تو شیشه دومین بنوش چون تو او را بنوشی دل تو خانه حکمت شود پس از آن گوشت از دیک مسین بدر آور و در ظرف مسین بگذار و او را بده تا ملک بخورد چون ملک اورا بخورد و گوشت در شکم او جای گیرد تو روی ملک را بدستارچه فروبند و تا هنگام ظهر صبر کن تا شکم او خنک شود پس از آن چیزی از شراب بروی بنوشان که او در حال بهبودی یابد و رنجوری او بقدرت خدایتعالی برود و این وصیت را که بتو گفتم نگاه دار و از این پند در مگذر پس ایشان برفتند تا بخانه وزیر برسیدند وزیر بحاسب گفت با من بخانه اندرآی چون وزیر و حاسب بخانه اندر شدند امرا و لشکریان پراکنده گشته هر یک از پیکار خود برفتند حاسب طبقی را که ملکه ماران در آن بود از سر بزمین نهاد آنگاه وزیر باو گفت ملکه را ذبح کن حاسب گفت من ذبح کردن نتوانم و در تمامت عمر چیزی ذبح نکرده ام اگر ترا در ذبح او غرضی است خود او را ذبح کن آنگاه وزیر شمهور بر پای خاسته ملکه ماران را از طبق بگرفت و او را ذبح کرد چون حاسب اینحالت بدید سخت بگریت وزیر شهور همی خندید و بحاسب میگفت ای کم خرد از بهر کشتن مار چرا گریانی پس وزیر گوشت ملکه را سه پاره ببرید و در دیک مسین بگذاشت و دیک بر آتش نهاد در حال مملوکی از نزد ملک در رسید و بوزیر گفت ملک ترا در همین ساعت طلبیده است وزیر بر خاسته دو شیشه حاضر آورد و بحاسب کریم الدین گفت آتش در زیر این دیک بیفروز تا از گوشت چربی بدرآید آنگاه تو آن چربی از روی گوشت جمع کن و در یکی از این شیشه ها بگذار و ساعتی صبر کن تا خنک شود آنگاه تو او را بنوش پس چون تو او را بنوشی در تن تو هیچگونه ناخوشی نماند چون دوباره چربی از روی گوشت بدر آید تو او را نیز از روی گوشت جمع کن و در شیشه بگذار و او را در نزد خود نگاه دار تا من از نزد ملک باز گردم و او را بنوشم که مرا در کمر دردی هست شاید آن درد از کمر من برود پس از آن وزیر بسوی ملک روانشد و حاسب آتش در زیر دیک همی کرد تا اینکه چربی از گوشت بدر آمد پس از آن چربی از روی گوشت آورده در یکی از آن دو شیشه در نزد خود نگاه داشت پس چون پخته شد دیک از آتش برداشت و بانتظار وزیر بنشست چون وزیر از نزد ملک بازگشت بحاسب گفت چه کار کرده ای حاسب گفت شغل با نجام رسانده ام وزیر گفت شیشه نخستین را چه کردی حاسب گفت او را بنوشیدم وزیر گفت در تن تو ازو تغییری نمی بینم حاسب گفت تن من از فرق تا بقدم از اثر آن بسان شعله آتش است پس از آن وزیر بحاسب گفت آن شیشه دیگر در کجاست حاسب شیشه نخستین حاضر آورد وزیر را گمان این بود که آن شیشه دومین است در حال او را بنوشید هنوز از گلوی او فرو نرفته بود که تن او آماس کرد و برزمین بیفتاد و صاحب مثل را سخن راست گشت من حفر بئر الاخیه وقع فیه آنگاه حاسب با خود گفت اگر آنچه شیشه دومینست ضرر میداشت وزیر او را از بهر خود نمی گزید آنگاه توکل بر خدایتعالی کرده آنچه در شیشه دومین بود بنوشید در حال سینه او خانه حکمت شد و درهای دانش از برای او بگشود پس گوشتی که در دیک بود گرفته بظرف مسین بگذاشت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب پانصد و سی و پنجم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت حاسب کریم الدین گوشت را در ظرف مسین گذاشته او را از خانه وزیر بیرون آورد آنگاه سر بآسمان برداشت هفت آسمانرا و ثوابت و سیار را بدید و چگونگی سیر کواکب بدانست و حقیقت بر و بحر مشاهده کرد و بعلم هندسه و علم ستاره و علم هیئت و علم فلک و علم شماره آگاهی یافت و احکام کسوف و خسوف و خبر آنها را بدانست آنگاه بسوی زمین نظاره کرده هر چه در آنها از معادن و گیاهان بود بدید و زبان همه را بدانست و بعلم طب و سیمیا و کیمیا آگاهی یافت و آن گوشت را همی برد تا بقصر ملک گرزوان رسید و بنزد ملک حاضر گشته زمین ببوسید و باو گفت اگر وزیر شمهور بمرد ملک زنده باد ملک از اینسخن خشمگین شد و بمردن وزیر سخت بگریست و امرا و بزرگان دولت بگریستند آنگاه ملک گفت اکنون وزیر شمهور در غایت تندرستی نزد من بود و او رفت که گوشت از برای من بیاورد سبب مرک او چه شد و او را چه حادثه روی داد حاسب کریم الدین آنچه از خوردن چربی مار بوزیر رفته بود بملک بازگفت ملک را اندوهی سخت روی داد و بحاسب گفت پس از وزیر شمهور حالت من چگونه خواهد بود حاسب گفت ایملک زمان اندوهگین مباش که من در سه روز ترا معالجت کنم و در تن تو چیزی از ناخوشیها برجا نگذارم ملک گرزوان را از شنیدن اینخبر خاطر بگشود و بحاسب گفت قصد من اینست که از این بلیت خلاص شوم اگرچه پس از یکسال باشد آنگاه حاسب برخاسته گوشت ملکه ماران پیش آورد پارۀ از و گرفته بملک بخورانید و دستارچه بروی ملک بینداخت و او را بخفتن بفرمود ملک از هنگام عصر تا وقت مغرب بخفت تا اینکه آن گوشت در شکم او بگردید پس از آن حاسب ملک را بیدار کرده چیزی از شراب بوی بنوشانید و او را باز بخفتن بفرمود ملک تا بامداد بخفت چون بامداد شد باو چنان کرد که روز پیش کرده بود تا اینکه در سه روز هر سه باره گوشت باو بخورانید در آنهنگام ملک را خون از فرق تا قدم بگرفت و تا ساعتی خون از تن او همی رفت تا اینکه ناخوشیهای او برفت و در تن او از رنجوری چیزی نماند پس از آن حاسب کریم الدین با و گفت اکنون باید بگرمابه اندر شوی پس ملک را بگرما به اندر برده تن او را بشست و او را از گرمابه بدرآورد ملک را اندام چون نقره خام شد و حالتش از حالت نخستین بهتر بود آنگاه ملک جامه فاخر پوشیده بر تخت بنشست و حاسب کریم الدین را جواز داد که با او بنشیند حاسب در پهلوی او بنشست پس از آن ملک فرمود سفره بگستردند با حاسب خوردنی بخوردند نوشیدنی بنوشیدند