پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۷۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۶۹–

گذشت بلوقیا را این بود که گفتم حاسب کریم الدین گفت ای ملکه مرا خبر ده که بلوقیا پس از آنکه جانشاه را وداع کرد او را چه بسر گذشت ملکه گفت ای حاسب بدانکه وقتی که بلوقیا از جانشاه جدا گشت شبانروز همی رفت تا بدریائی بزرگ رسید آنگاه از آب آن گیاه بزیر قدمهای خود مالید و در روی آب روان شد تا بجزیره برسید که درختان بسیار و چشمهای روان داشت و در آن جزیره تفرج میکرد که بدرختی رسید بزرگ که برگهای آندرخت چون بادبانهای کشتیها بود چون بدان درخت نزدیک شد در زیر آندرخت سفره ای یافت گسترده که در آن سفره همه گونه خوردنی های فاخر بود و در فراز آندرخت پرنده ای دید بزرک که از لؤلؤ و زمرد سبز بود و پاهای او از نقره و منقارش از یاقوت سرخ بود و پرهای او از گوهرهای گران قیمت و آن پرنده خدایتعالی را تسبیح میکرد و بمحمد علیه السلام درود می گفت چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و بیست و نهم برآمد

گفت ایملک جوانبخت چون بلوقیا آن پرنده بزرگ بدید باو گفت تو کیستی و کار تو چیست پرنده گفت از پرندگان بهشتم ای برادر بدانکه خدایتعالی چون آدم علیه السلام را از بهشت بیرون کرد چهار ورق از برگهای درختان بهشت با او بیرون فرستاد که خویشتن را بآن برگها بپوشد آن برگها بزمین بیفتادند یکی از آنها را کرم بخورد و از او ابریشم پدید آمد و یکی دیگر از آن برگها را غزالان بخوردند که مشک از ایشان پدید آمد و سیمین را مگس نحل خورد که عسل ازو پدید شد و چهارمین در هند بیفتاد و بهار از و پدید آمد و اما من تمامت روی زمین سیاحت کردم تا اینکه خدایتعالی باین مکان شریف بر من منت نهاد و من در این مکان بنشستم و در هر شب جمعه اولیا و اقطابیکه در دنیا هستند بدین مکان آیند و اینمکان را زیارت کنند و از این طعام بخورند و این ضیافت از خدایتعالی است ایشان را در هر شب جمعه پس از آن سفره بسوی بهشت برداشته شود و هرگز نقصان و تغییر نپذیرد آنگاه بلوقیا از آن طعام بخورد چون فارغ شد حمد خدایتعالی بجا آورد ناگاه خضر علیه السلام پدید گشت بلوقیا برپای خاسته او را سلام داد خواست که برود آن پرنده باو گفت ای بلوقیا در حضرت خضر علیه السلام بنشین بلوقیا بنشست خضر علیه السلام باو گفت مرا از کار خود خبر ده و از حکایت خود بمن باز گوی بلوقیا تمامت سرگذشت خود را از روزیکه از خانه خود بیرون رفته بود تا برسیدن در آنمکانی که در آنجا نشسته بودند باز گفت پس از آن با خضر علیه السلام گفت یا سیدی از اینجا تا مصر چه مقدار مسافتست خضر باو گفت نود و پنج ساله راه است بلو قیا چون این سخن بشنید بر پای خضر افتاد پای او را ببوسید و بگریست و باو گفت مرا از این غربت برهان که پاداش تو با خدایتعالی است از آنکه من بهلاکت نزدیک شده ام و مرا بخلاصی خود حیلتی نمانده خضر علیه السلم باو گفت خدایتعالی را بخوان تا مرا دستوری دهد که ترا بمصر رسانم بلوقیا بگریست و دست تضرع بدرگاه خدایتعالی برداشت خدایتعالی دعوت او را اجابت کرد و بخضر علیه السلام وحی کرد که بلوقیا را به پیوندان او برساند خضر علیه السلام فرمود ای بلوقیا بدان که خدایتعالی دعوت ترا اجابت کرد و بمن الهام فرمود که ترا بمصر رسانم اکنون تو بر من بیاویز و با دو دست خود مرا گرفته چشم بر هم نه در حال بلوقیا در وی آویخته با دو دست او را بگرفت و چشمها بر هم نهاد خضر علیه السلام گامی برداشته ببلوقیا گفت چشم بگشا چون بلوقیا چشم بگشود خود را بر در خانه خویشتن یافت و خواست که خضر را وداع کند اثری ازو ندید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و سی ام برآمد

گفت ایملک جوانبخت چون بلوقیا خضر را نیافت بخانه خود درآمد چون مادرش او را بدید فریادی زده از غایت فرح بیخود بیفتاد گلاب بروی بفشاندند تا بخود آمد آنگاه پسر را در آغوش گرفته سخت بگریست و بلوقیا گاهی میخندید و گاهی میگریست پیوندان او بر او گرد آمدند و بسلامتی او تهنیت گفتند خبر او در تمامت شهر شیوع یافت از همه سوی هدیتها از برای او بیاوردند و طبلهای شادی بزدند آنگاه بلوقیا تمامت حکایت خویشتن بآنان باز گفت و ایشانرا از تمامت سرگذشت خود بیا گاهانید که چگونه او را خضر علیه السلام آورده بدر خانه او برسانید پس مردمان در عجب شدند

باقی حکایت حاسب کریم الدین

و همۀ این حکایتها را ملکه ماران بحاسب کریم الدین می گفت حاسب را از شنیدن این حکایات غایت تعجب روی داد و سخت بگریست پس از آن ملکه ماران گفت ایحاسب مرا بیم از آنست که چون تو بشهر خود برسی عهد فراموش کنی و پیمان بشکنی و بگرمابه اندر شوی حاسب کریم الدین سوگندهای محکمتر از نخستین یاد کرد که در تمامت عمر بگرمابه اندر نشود آنگاه ملکه ماران ماری را فرمود که حاسب کریم الدین را بر روی زمین بیرون بر در حال مار اورا گرفته از مکانی بمکانی همی رفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست


چون شب پانصد و سی و یکم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت یکی از آن مارها حاسب کریم الدین را بر داشته همیرفت تا اینکه بر روی زمین بیرون آورد و حاسب کریم الدین بسوی منزل خود روان گشت هنگام غروب آفتاب بود که بمنزل خود برسید و در بکوفت مادرش بدر آمده در بگشود پسر خود را بر در یافت از شدت فرح فریادی بزد و خویشتن بر او انداخته بگریست و زن حاسب چون آواز گریستن او را بشنید بیرون آمد شوهر خود را نزد مادر ایستاده دید او را سلام داده دست او را ببوسید و بلقای یکدیگر شادمان شدند و بخانه در آمدند آنگاه حاسب کریم الدین از هیزم فروشانی که با او بودند و او را در چاه گذاشتند جویان شد مادرش باو گفت ایشان نزد من آمده با من گفتند که پسر ترا گرک خورده است و اکنون ایشان بازرگانان و خداوندان ملکها و و دکانها هستند و روزی ایشان فراخ است از جمله توانگرانند و همه روزه بسوی ما بیایند و در اینجا خوردنیها و نوشیدنیها بخورند و بنوشند و تا اکنون ایشان را کار همین است حاسب کریم الدین با مادر گفت پایشان بگو که حاسب کریم الدین