پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۷۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۶۸–

ملک طیقموس شفاعت سیده بپذیرفت و بحاضر آوردن ملک کفید بفرمود و ملک کفید را در بند زنجیر حاضر آوردند و در پیشگاه ملک طیقموسش بداشتند ملک کفید زمین ببوسید ملک طیقموس فرمود که بند ازو بردارند خادمان بند ازو برداشتند و باو گفت سیده شمسه از تو شفاعت کرد ما شفاعت او بپذیرفتیم اکنون بشهر خویشتن شو اگر دوباره بدی کنی و بفساد خویشتن باز گردی بعفریتی بفرماید که ترا بذلت و خواری بیاورد آنگاه ملک کفید با حالت زبون راه شهر خوبش پیش گرفت چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شپ پانصد و بیست و هفتم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت پس از آن جانشاه با سیده شمسه بخرمی و خوش وقتی میبردند و تمامت این حکایتها را جوانی که در میان دو قیر نشسته بود از بهر بلوقیا حدیث میکرد چون حکایتها بدینجا رسانید به بلوقیا گفت همان جانشاه منم إی برادر ای بلوقیا تمامت این ماجری بمن رفته و همۀ اینها را من دیده ام بلوقیا از حکایت او در عجب شدو بفکرت فرورفت پس از آن بلوقیا بجانشاه گفت ای برادر این دو قبر چیست و از بهر چه درینمکان نشسته و سبب گریستن تو چیست جانشاه گفت ای بلوقیا من و سیده شمسه در نزد پدر و مادر با خرمی و خوشوقتی عیشی تمام داشتیم سالی در شهر کابل و سالی در قلعۀ جوهر نگین بسر میبردیم و رفتن و آمدن ما چنان بود که بر آن تخت می نشستیم و عفریتان او را برداشته بهوا میپریدند و در هر روز سی ماهه راه طی می کردند و دو روز از کابل بقلعه جوهر نگین و از قلعه جوهر نگین بکابل همیرفتند وهمی آمدند و سالیان دراز درینحالت بودیم اتفاقاً سالی از سالها بعادت معهود سفر کردیم و بدین مکان رسیدیم تخت را در ینمکان فرود آوردند که بر آسائیم و در جزیره تفرج کنیم پس در کنار این نهر نشسته بخوردیم و بنوشیدیم آنگاه سیده شمسه جامه های خود بر کند و از بهر غسل بنهر اندر فرورفت و کنیزکان نیز جامه های خویش بر کنده در نهر فرو شدند و شنا همی کردند که ناگاه جانوری از جانوران دریا از پای سیده شمسه بزد در حال سیده شمسه فریادی برآورده بمرد کنیزکان از جانوران بگریختند و پاره ای از آن کنیزکان سیده را بر داشته بسوی خیمه بیاوردند من چون او را مرده یافتم بیخود بیفتادم چون بخود آمدم بگریستم و عفاریت را گفتم که تخت برداشته بسوی پیوندان سیده روان شوند و ایشانرا از ماجرا بیاگاهانند عفاریت برفتند سه روز بگذشت که پیوندان سیده حاضر شدند سیده را غسل داده کفن کردند و درینمکان بخاکش سپردند و خواستند که مرا با خویشتن بسوی قلعۀ جوهر نگین برند من از پدر سیده تمنا کردم که قبری در پهلوی قبر سیده از بهر من بکنند و مرا درین مکان گذاشته بروند که هر وقت بمیرم در پهلوی او مدفون شوم ملک خادمانرا فرمود تمنای من بجای آوردند و مرا درین مکان گذاشته برفتند و من در اینجا پیوسته گریان و نالانم و انتظار مرگ همی کشم و قصه من و سبب نشستنم در میان این دو قبر همینست پس جانشاه سرشک از دیدگان بریخت و این دو بیت بر خواند

  هر روز باد میبرد از بوستان گلی مجروح میکند دل مسکین بلبلی  
  روئی است ماه پیکر و موئی است مشک بوی هر لاله ای که میدمد از خاک و سنبلی  

بلوقیا چون این سخن از جانشاه بشنید شگفت ماند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصدو بیست و هشتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت بلوقیا از سخنان جانشاه شگفت مانده گفت بخدا سوگند گمان من این بود که تنها من در روی زمین سیاحت کرده ام و در آفاق بسی گردیده ام اکنون که قصه ترا شنیدم آنچه دیده بودم فراموشم شد پس از آن جانشاه گفت ای برادر تمنای من از فضل و احسان تو اینست که مرا براه سلامت دلالت کنی بلونیا راه بر وی بنمود و او را وداع کرده روان گشت

(باقی حکایت بلوقیا)

وهمه اینسخنانراملکه ماران بحاسب کریم الدین حکایت میکرد چون ملکه ماران حکایت بدینجا رسانید حاسب کریم الدین باو گفت ایملکه تو این خبرها از کجا دانستی ملکه بحاسب گفت بدانکه من پانزده سال پیش ازین ماری بزرک بشهر مصر فرستادم و با او کتابی ببلوقیا نوشتم آنمار بمصر رفته کتابرا بدختر شموخ رسانید دختر شموخ کتابرا گرفته از بلوقیا جویان گشت او را ببلوقیا دلالت کردند نزد بلوقیا رفته کتاب با و رسانید بلوقیا کتاب من بخواند و مضمون آن بدانست بدختر شموخ گفت آیا تو از نزد ملکه ماران آمده ای گفت آری از نزد او آمده ام بلوقیا گفت همی خواهم که با تو بسوی ملکه روان شوم که مرا باو حاجتی هست آنمار گفت سمعا و طاعة پس او را گرفته باو گفت چشمان خود بر هم نه بلوقیا چشم بر هم نهاد وقتی که چشم بگشود خود را در همین کوهی که من هستم بدید و بنزد آنماریکه کتاب من باو رسانده بود برفت و او را سلام داد و از ملکه ماران جویان شد آنمار گفت ملکه با لشگر خود بکوه قاف رفته چون تابستان بشود بدین سر زمین باز آید و هر وقت که بکوه قاف رود مرا در جای خویش بگذارد و اگر ترا باو حاجتی هست بمن بگو که حاجت تو برآورم بلوقیا گفت از تو میخواهم که آنگیاه بمن بدهی که هر کس او را بکوبد و آنرا فشرده بنوشد رنجور نگردد و پیر نشود و هر گز نمیرد آنمار گفت من آن گیاه بتو ننمایم تا اینکه از ماجرای خود مرا بیاگاهانی که از روزیکه از ملکه جدا گشتی و با عفان بسوی مدفن سلیمان علیه السلام رفتی بر تو چه گذشت آنگاه بلوقیا قصه خود از آغاز تا انجام بر آن مار فرو خواند و حکایت جانشاه را بدانسان که شنیده بود باو باز گفت پس از آن گفت اکنون حاجت من روا کن تا بسوی شهر خود باز گردم آنمار گفت بسلیمان علیه السلام سوگند که من آن گیاه را ندانم و نشناسم پس بآنمار که بلوقیا را آورده بود فرمود که او را برداشته بشهر خویشتن برسان در حال آنمار بر خاسته بلوقیا را پیش خود خواند و باو گفت چشم بر هم نه بلوقیا چشم بر هم نهاد چون چشم بگشود خود را در منزل یافت پس از آن ملکه ماران از کوه قاف باز گشت ماری که قایم مقام او بود بسوی او رفته او را سلام داد و به او گفت بلوقیا ترا سلام رسانید پس سر گذشت بلوقیا را بملکه ماران حدیث کرد پس از آن ملکه بحاسب گفت سبب دانستن من