پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۵۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۵۰–

از خدایتعالی در رسید یا عیسی آیا ماهی را دیدی و طول و عرض او را دانستی یانه عیسی علیه السلام جوابداد خداوندا بعزت و جلال تو سوگند که من ماهی ندیدم و لکن پرتوی بزرگ چون برق بر من بگذشت که بزرگی او سه روزه مسافت بود و ندانستم که آن نور چیست خدایتعالی فرموده ای عیسی آنچه بر تو گذشت آن سر یک ماهی بود که من هر روز چهل ماهی بدانسان بیافرینم و همه آنماهیان در چاشت آنماهی که زمین بر دوش اوست صرف کنم بلوقیا چون این سخن بشنید از قدرت خدای تعالی در عجب شد پس از آن بلوقیا از فرشته سئوال کرد که خدایتعالی زیر آن دریا چه آفریده فرشته گفت خدایتعالی در زیر آن دریا هوا آفریده و در زیر هوا آتش آفریده و در زیر آتش ماری بزرگ آفریده که نام او قلق است و اگر مار از پروردگار هراس نکند همه آنچیزها که در روی اوست بیکدفعه فرو برد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب چهار صد و نود و چهارم برآمد

گفت ایملک جوانبخت چون خدایتعالی آنمار را بیافرید بسوی او وحی فرستاد که همی خواهم در نزد تو امانتی بودیعت بگذارم که تو او را نگاهداری مار عرض کرد ای پروردگار من هر آنچه خواهی بکن خدایتعالی بمار گفت دهان بگشای چون مار دهن بگشود خدایتعالی دوزخ را در شکم او جای داد و با و گفت این را تا روز رستخیز نگاه دار پس چون رستخیز برآید خدایتعالی فرشتگان را بفرماید که با زنجیرها دوزخرا بسوی محشر بیاورند آنگاه بگشودن درهای دوزخ بفرماید چون درهای دوزخ گشوده شود شررهای بزرگتر از کوه از دوزخ همیپرند چون بلوقیا این سخن از فرشته بشنید سخت بگریست و فرشته را وداع کرده بسوی مغرب روان شد و همیرفت تا اینکه دو شخص دید که در نزد دری بزرگ نشسته بودند چون بایشان نزدیک شد یکی از ایشانرا بصورت شیر یافت و دیگریرا بصورت گاوی دید ایشانرا سلام داد ایشان رد سلام کردند و از بلوقیا پرسیدند که تو چیستی و از کجائی و یکجا خواهی رفت بلو قیا بایشان گفت من آدمیزادم و در دوستی محمد علیه السلام میگردم ولکن راه گم کرده ام پس از آن بلوقیا از ایشان پرسید که شما کیستید و این در چیست ایشان گفتند ما پاسبان این دریم و ما را کاری جز تسبیح و تقدیس و صلوات بر محمد علیه السلام نیست بلوقیا گفت بدرون این در چیست گفتند نمیدانیم بلوقیا گفت شما را بخدای بزرک سوگند میدهم که این در از برای من بگشائید تا نظاره کنم گفتند هیچکس از آفرینش نتواند این در بگشاید مگر جبرئیل بلوقیا چون این سخن بشنید بدرگاه پروردگار بنالید و گفت ای پروردگار من جبرئیل امین را برسان که این در از برای من بگشاید تا ببینم درون در چیست خدایتعالی دعوت او را اجابت کرد و جبرئیل را فرمود که بزمین فرود آید و در مجمع البحرین را از بهر او بگشاید در حال جبرئیل بسوی بلوقیا باز آمد او را سلام داد و در بگشود و ببلوقیا گفت درون شو که خدای تعالی مرا فرمود که در از برای تو بگشایم پس بلوقیا درون شد و جبرئیل در را بسته بآسمان رفت و بلوقیا در آنجا دریائی دید بزرگ که نیمه آن شور و نیمه آنشیرین بود و در کنار آن دریا دو کوه از یاقوت سرخ بودند بلوقیا بر آن کوه برآمد و در آنجا فرشتگان دید که به تسبیح و تقدیس مشغول بودند بلوقیا بر ایشان سلام کرد ایشان رد جواب نمودند بلوقیا از آن دریا و از آن دو کوه باز پرسید فرشتگان گفتند این دریا همۀ دریاهای روی زمین را مدد کند و ما ازین دریا آب بهر سرزمین بفرستیم و این دو کوه را خدایتعالی از برای آن آفریده که این آب را نگاه دارد و کار ما تا روز رستخیز همین است آنگاه ایشان از بلوقیا سؤال کردند که از کجائی و بکجا خواهی رفت بلوقیا قصه خود از آغاز تا انجام بر ایشان فرو خواند و راه باز پرسید ایشان گفتند راه تو از روی این دریا همیرود در حال بلوقیا از آب آنگیاهی که با خود داشت بزیر قدمهای خود بمالید و فرشتگان را وداع کرده بروی دریا روان شد و شبانروز همی رفت که چهار تن فرشتگان دید که بر روی آب روان بودند و رفتن ایشان مانند برق جهنده بود بلوقیا پیش رفته در سر راه ایشان بایستاد چون فرشتگان برسیدند بلوقیا ایشان را سلام داد و بایشان گفت شما را بخداوند عزیز و بزرک سوگند میدهم که نام شما چیست و از کجائید و بکجا خواهید رفت یکی از ایشان گفت نام من جبرئیل و دیگری اسرافیل و سیمین میکائیل و چهارمین عزرائیل است در بلاد مشرق اژدهائی بزرگ پدید گشته که هزار شهر ویران کرده و اهل آنشهرها را خورده است و بدانسبب خدایتعالی ما را فرمود که بسوی اژدها رویم و او را گرفته بدوزخ افکنیم بلوقیا از بزرگی جثه ایشان در عجب شد و ایشان را وداع کرده شبانروز همیرفت تا بجزیره رسید و ساعتی در جزیره بگشت چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب چهارصد و نود و پنجم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت بلوقیا بجزیره درآمد و ساعتی در آنجا بگشت جوانی دید نکوروی بدان جوان نزدیک شد دید که در کنار دو قبر نشسته نوحه میکند بلوقیا او را سلام داد آنجوان رد سلام کرد بلوقیا از کار او و نام او باز پرسید و گفت این دو قبر چیستند که در میان آنها نشسته و گریستن تو از بهر کیست جوان بسوی بلوقیا نگاه کرده چنان بگریست که جامهایش از آب دیده تر شده و ببلوقیا گفت بدان ای برادر که حکایت من طرفه حکایت و حدیث من خوش حدیثیست و همی خواهم که در نزد من بنشینی و آنچه که در تمامت عمر خود دیده با من حدیث کنی و سبب آمدن بدینمکان بازگوئی تا من نیز حکانت خود بر تو فروخوانم بلوقیا در نزد آنجوان بنشست و تمامت آنچه از برای او روی داده بود بیان کرد گفت که در دوستی محمد علیه السلام همیگردم و تاکنون مرا حکایت همین بود و نمیدانم پس از این بر من چه خواهد رفت جوان چون سخن او را بشنید آهی برکشید و گفت ای مسکین تو در عمر خود چیزی ندیده ای بلوقیا بدانکه من سلیمان علیه السلام را دیده ام و چیزهایی که بشمار اندر نیاید دیده ام من حکایتی عجب دارم و قصه من غریبست و از تو همی خواهم که در نزد من چندان بمانی که حکایت خود با تو باز گویم و ترا از سبب نشستنم درین مکان آگاه گردانم چون منکه ماران حکایت بدینجای رسانیده حاسب کریم الدین ازینسخنان در عجب شد و گفت ایملکه ماران