پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۵۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۴۹–

نزد ملک براخیا بسر برد ملکه ماران چون حکایت بدینجا رسانید حاسب کریم الدین را تعجب زیاده شد و بملکه گفت از فضل و احسان تو همی خواهم که یکی از اعوان خود را بفرمایی که مرا بروی زمین بیرون برد تا سوی پیوندان خود شوم ملکه ماران گفت ایحاسب کریم الدین بدان که چون تو ازین خانه بیرون شوی و بسوی پیوندان روی بگرمابه اندر خواهی شد و غسل خواهی کرد و چون از غسل فارغ شوی من در حال بمیرم که سبب مرک من همین است حاسب کریم الدین گفت من سوگند یاد کنم تا زنده ام بگرمانه اندر نشوم و اگر غسل بمن واجب شود در خانه خود غسل کنم ملکه ماران با و گفت اگر تو از برای من صد سوگند یاد کنی من هر گز باور نکنم که این کار نخواهد شد و بدانکه تو آدمیزادی ترا عهد پاینده نباشد که پدر تو آدم با خدایتعالی عهد کرد و عهد را بشکست حاسب کریم الدین چون این سخن بشنید خاموش شد و بگریست و تا ده روز در نزد ملکه ماران بسر برده میگریست پس از آن بملکه گفت مرا خبر ده که بلوقیا را بر سر چه گذشت ملکه ماران گفت ای حاسب بدان که چون دو ماه نزد ملک براخیا بسر برد آنگاه او را وداع گفته شبانروز در بیابانها همیرفت تا بکوهی بلند برسید بفر از آنکوه بر شد و در آنجا فرشته دید بزرگ که در آنکوه نشسته خدایتعالی را پرستش میکرد و بمحمد علیه السلام صلوات میفرستاد و در پیش آن فرشته لوحی بود و در آن لوح چیزی بود سفید و چیزی بود سیاه در لوح نظر میکرد و او را دو بال بود یکی بمشرق کشیده و دیگری بمغرب بلوقیا پیش رفته او را سلام داد و او رد سلام کرده از بلوقیا پرسید که کیستی و از کجا بکجا خواهی رفت و نام تو چیست بلوقیا گفت من آدمیزادم و نامم بلوقیاست و در دوستی محمد عبد السلام همیگردم آن فرشته پرسید تا آمدن بدینمکان چه بر تو گذشت بلوقیا تمامت ماجری باو حکایت کرد و آنچه که در سیاحت خود دیده بود باو باز گفت چون فرشته از بلوقیا این سخنان بشنید در عجب شد پس از آن بلوقیا از فرشته پرسید تو کیستی و این لوح چیست و درو چه نوشته اند فرشته گفت نام من مخائیل است و من بگردانیدن روزوشب گماشته شده ام و تا روز رستخیز کار من همینست بلوقیا از صورت آن فرشته و بزرگی آن در عجب شد پس از آن بلوقیا فرشته را وداع کرده شبانروز همیرفت تا بمرغزاری وسیع رسید و در آنمرغزار تفرج میکرد و در آنجا هفت نهر روان دید و درختان بسیار در آنجا دید و در اطراف جزیره میگشت که درختی دید بزرگ و چهار فرشته در زیر آندرخت بودند بسوی ایشان نظر کرد یکی از ایشانرا بصورت بنی آدم یافت و دومین را بصورت وحشیان دید و سیمین را بصورت پرنده و چهار مین را شیری دید که جملگی یاد خدایتعالی همی کردند و میگفتند الهی و سیدی و مولای بحقک و بجاه نبیک محمد علیه السلام ان تغفر لکل مخلوق خلقته علی صورتی و تسامحه انک علی کل شی قدیر چون بلوقیا اینسخن از ایشان بشنید اشتیاقش بمحمد علیه السلام افزون گشت و از نزد ایشان روان شد و شبانه روز همیرفت تا بکوه قاف رسید بفراز کوه رفته در آنجا فرشته ای دید بزرک که بخدایتعالی تسبیح و تقدیس همی کرد و بمحمد علیه السلام صلوات میفرستاد و آن فرشته را دید همی پیچد و همی گشاید بلوقیا او را سلام داد و فرشته رد سلام کرد و باو گفت تو چیستی و از کجائی و بکجا خواهی رفت و نام تو چیست بلوقیا گفت من از بنی اسرائیلم و آدمیزاد هستم و نام من بلوقیاست و در جستجوی محمد علیه السلام همی گردم ولی راه گم کرده ام پس تمامت حکایت خود را از برای فرشته باز گفت چون حکایت بانجام رسانید از فرشته سؤال کرد که تو کیستی و این کوه کجاست و این مشغلت که تو داری چیست فرشته گفت ای بلوقیا این کوه قافست که دنیا را احاطت کرده است و هر زمینی که خدایتعالی او را آفریده در قبضه منست هر گاه خدایتعالی از بهر زمینی چیزی از زلزله و گرانی و فراوانی و جنگ و صلح اراده کند مرا بپدید آوردن آن چیز بفرماید من در حال آنچیز پدید آورم بی آنکه از جای خود جنبشی کنم و بدانکه رگهای زمین در دست منست چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب چهار صد و نود و سیم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت فرشته گفت رگهای زمین در دست من است بلوقیا گفت آیا خدایتعالی زمینی بجز این زمین معهود آفریده فرشته گفت آری خدایتعالی را زمینیست که ارض بیضا نام دارد و ساکنان آنز مین همه فرشتگانند و اکل و شرب ایشان تسبیح و تقدیس پروردگار و صلوات بر محمد (ع) است و در هر شب جمعه بدینکوه بیایند و تا صبح گاهان پرستش پروردگار کنند و ثواب آن تسبیح و تقدیس به بگناهکاران امت محمد علیه السلام هدیت نمایند خاصه بکسی که غسل جمعه بجا آورد و آن فرشتگان را تا روز رستخیز کار همینست آنگاه بلوقیا از آن فرشته سئوال کرد که آیا خدای تعالی در پشت کوه قاف نیز کوهی آفریده است یا نه فرشته گفت آری در پشت کوه قاف کوهی است که بلندی او پانصد سال راهست و او را از برف و تگرگ آفریده همان کوه گرمی دوزخ از دنیا بازداشته و گرنه دنیا از گرمی دوزخ بسوزد و در پشت کوه قاف هزار زمینست که هر یک از آنها چهل برابر این زمینست و پاره ای از آنها از سیم است و پاره ای از یا قوت است و هر یکی از آنزمین ها رنگی جداگانه دارد و خدای تعالی را در آن زمین فرشتگانند که ایشانرا کاری جز تسبیح وتقدیس وتهلیل وتکبیر نیست و پیوسته پروردگار را بآمرزیدن امت محمد علیه السلام همی خوانند و آن فرشتگان نه حوا شنا سند و نه آدم نه روز شناسند و نه شب ای بلوقیا بدانکه زمینها هفت طبقه اند در روی هم و خدا یتغالی فرشته ای آفریده که صفت او و بزرگی او را جز خدایتعالی کسی نمیداند و آن فرشته هفت زمین را بدوش برداشته و در زیر آن فرشته سنگی آفریده و در زیر آنسنگ گاو و ماهی آفریده و در زیرآن ماهی دریائیست بزرک و خدایتعالی عیسی علیه السلام را بر آنماهی آگاه کرده در وقتی که عیسی علیه السلام گفت پروردگارا آنماهی را بمن بنمای تا او را نظاره کنم پس آنگاه خدایتعالی فرشته فرمود که عیسی را بسوی آنهاهی برد تا او را نظاره کند پس فرشته عیسی علیه السلام را برداشته برد و باو گفت ای عیسی بماهی نظر کن عیسی بماهی نظر کرد سر آنماهی مانند برق بعیسی علیه السلام بگذشت عیسی از وحشت بیخود افتاد چون بخود آمد وحی