مملکت مستقل شد و رعیت با و شادمان گشت و پدرش او را وزیر بزرگ بود و دیرگاهی در بغداد پادشاهی کرد و از دختر ملک بسه فرزند نرینه مرزوق گشت که فرزندان او بعد از او وارث مملکت شدند و بعیش و نوش بسر بردند تا اینکه بر هم زننده لذات و پراکنده کنندۀ جماعات بر ایشان بتاخت فسجان من له الدوام
حکایت عجوز پرهیزکار
و از جمله حکایات اینست که قافله از حاج بسفر مکه میرفتند مردی از حاجیان بر سر راه دیر گاهی بخفت چون از خواب بیدار شد اثری از حاجیان نیافت برخاسته همی رفت تا راه گم کرد و به بیراه روان شد از دور خیمه ای دید بر در خیمه رفته عجوزی یافت که در نزد آن عجوز سگی خفته بود پس به آن خیمه نزدیک شده به آن عجوز سلام داده و از و طعام خواست عجوزه گفت باین صحرا شو و مارها صید کن تا من مارها برای تو بریان کنم آنمرد گفت مرا جرأت صید کردن و خوردن مار نیست عجوز گفت بیم مدار که من با تو میآیم و از آن مارها صید کنم پس عجوز برخاست و با او برفت و سگ از پی ایشان روان شد عجوز از مارها بقدر کفایت صید کرده و بریان ساخت آنمرد حاجی گفته است چاره بجز خوردن مار بریان کرده ندیدم از آن مارها بخوردم و تشنه شدم و از عجوز آب خواستم عجوز بمن گفت بنزد چشمه شو و از آن چشمه آب بنوش من بسوی آن چشمه رفته آب او را تلخ یافتم و لی جز خوردن چاره ندیدم پس از آن بسوی عجوز باز گشتم و با و گفتم ای عجوز عجب از تو که در چنین مکان جای گرفته چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب چهار صد و سی و دوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت آنمرد گفت ای عجوز عجب از تو که در چنین مکان مقام داری و طعام تو اینگونه خوردنیهاست و ترا آب از این چشمه تلخ است عجوز گفت مگر بلاد شما چگونه است آنمرد گفت در بلاد ما خانهای وسیع و میوه های لذیذ و شیرین و آبهای گوارا و خوردنیهای خوش و گوشتهای فربه و سایر چیزهای نیکو چندانست که جز بهشت در جای دیگر یافت نمیشود عجوز گفت من اینها را شنیده ام و لکن بمن بگو آیا شما را سلطانی هست که بشما جور کند و اگر از یکی از شماها گناهی سرزند مال او را بگیرد و او را تلف کند و اگر بخواهد شما را از خانه خویشتن بیرون کند تواند کرد مرد حاجی بآنعجوزه گفت آری اینگونه چیزها اتفاق میافتد عجوزه گفت بخدا سوگند چون چنین است آن طعامهای لطیف و آبهای گوارا و میوهای لذیذ بآن ظلم و ستم زهر مذابی است کشنده و ما را عادت گرفتن باینگونه طعامها تریاقی است سودمند آیا نشنیده ای که بزرگترین نعمتها بعد از اسلام صحت و امن است و اینهم از عدالت سلطان روی زمین دست دهد و از حسن سیاست سلطان امن و امان پدید آید و سلاطین پیشین دوست میداشتند که ایشانرا هیبتی باشد که رعیت آنرا ببینند و ازو بترسند ولکن پادشاه این زمان را فرض است که برای او سیاست تمام و هیبت بزرگ باشد از آنکه مردمان این روزگار چون پیشینیان نیستند که اینها دل سخت و لجوج و خیانت کارند اگر خدا نکرده سلطان در میان ایشان ضعیف باشد و یا اینکه خداوند سیاست و هیبت نباشد شک نیست که بلاد خراب خواهد شد و در امثال گفته اند چیزیکه مضمون آن اینست که اگر پادشاه صد سال ستم کند بهتر از آنستکه رعیت با یکدیگر یکروز ستم کاری کنند و هر وقت که رعیت ستم کاری پیش گیرند خدایتعالی سلطان جبار و ملک قهار بر ایشان مسلط کند چنانچه در اخبار وارد شده است که حجاج بن یوسف روزی از روز ها لوحی پدید آورد که در آن لوح نوشته بودند که پرهیز کار باش و بندگان خدا را ستم مکن چون حجاج لوح بخواند بفراز منبر رفت و او بسی فصیح بود آنگاه گفت ایها الناس خدایتعالی مرا بجهت اعمال شما بشما مسلط کرده چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب چهار صد و سی و سوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت حجاج گفت خداوند مرا بجهت اعمال شما بشما مسلط کرده اگر من بمیرم شما باین اعمال زشت از جور و ستم خلاص نخواهید یافت کسی از من ستمکار تر سلطان شما خواهد بود که شاعر گفته است
| یکی میرود دیگر آید بجای | جهانرا نمانند بی کدخدای | |||||
(حکایت کنیز بی نظیر)
و از جمله حکایتها این است که در بغداد مردی بود خداوند رتبت و ثروت و او از بزرگان بازرگانان بود و روزی فراوان داشت ولی او را فرزندی نبود او را پیری روی داده و قدش خمیده گشت و حزن و اندوه او افزون شد و از آنکه او را وارثی نبود بیم داشت که مال او برود و نام او در جهان گم شود پس دست تضرع بسوی خدایتعالی دراز کرد روز ها روزه گرفت و شبها بیدار بروز آورد و صالحانرا زیارت کرد خدایتعالی دعوت او را اجابت نمود و چند روزی از آن بگذشت که با یکی از زنان خود خلوت کرد و زن آبستن شد چون ایام آبستنی بسر رسید پسر ماه منظری بزائید بشکرانه او نذور و صدقات بدادند و زنان بیوه و یتیمانرا بپوشانیدند و در روز هفتم ولادت او را ابوالحسن نام نهادند و بدایگان سپردند تا آنکه نشو و نما کرد و قرآن مجید و فرایض اسلام و امور دین و خط و شعر و حساب و تیر اندازی بیاموخت و آن یگانه روزگار و بهترین اهل زمان بود روئی ملیح و زبانی فصیح داشت و او را تنی بود چون دیبای ششتری و میانی چون حلقه انگشتری بدانسان که شاعر گفته
| حلقه زلف تو چون حلقه انگشتری است | هم توانی گر از آن حلقه کمر خواهی کرد | |||||
پس ابوالحسن روزی از روزها در پیش پدر نشسته بود پدر باو گفت ای فرزند مرا اجل نزدیک شده و مرگ من در رسیده جز لقای الهی آرزویی ندارم و از برای تو چندان مال گذاشته ام که از برای پسران تو کفایت خواهند کرد ولی تو پرهیز کار باش و پیروی هوا و هوس مکن چندروزی بگذشت که مرد بازرگان بیمار شد و پسرش ابوالحسن او را تجهیز کرده بخاکش سپرد و بمنزل باز گشته بعزا بنشست پس از چند روز یاران او آمده با و گفتند کسی که چون تو پسر دارد او نمرده است و عزا نشستن از برای زنان و دختران خوبست و پیوسته این سخنان با و میگفتند تا اینکه او را بگرمابه بردند و جامه حزن و اندوه از برش برکندند