پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۲۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۱۶–

علی مصری نام بنویس علی مصری گفت ایملک زمان چون من بازرگان دامادی ملک را نشاید ملک گفت منصب وزارت نیز بتو دادم پس علی مصری در حال خلعت وزارت بپوشید و بکرسی وزارت بنشست و گفت ایملک جهان تو این نعمت بمن عطا فرمودی و مرا بانعام خود بنواختی ولی مرا سخنی هست که آن سخن با تو بگویم ملک گفت بگو و هراس مکن علی مصری گفت اکنون که مرا با تزویج دختر خودخواهی نواخت سزاوار اینست که دختر بپسر من دهی ملک گفت مگر ترا پسری هست گفت آری ملک فرمود همین ساعت او را حاضر آور علی مصری یکی از خادمان خود را فرستاده پسر را در پیشگاه ملک حاضر آورد چون پسر بحضور ملک آمد زمین ببوسید و با ادب بایستاد ملک او را نظاره کرده دید که از دختر خویش نکوروی تر و بهتر است ملک باو گفت ای فرزند نام تو چیست گفت ای ملک جهان نام من حسن است و در آن هنگام او چهارده ساله بود پس ملک بقاضی گفت صیغه دختر من حسن الوجود را از برای حسن بن علی مصری بخوان قاضی صیغه بخواند و باریافتگان از دیوان بازگشته و بازرگانان از پی علی مصری روان شدند و بمنزل او بیامدند و وزارت او را تهنیت گفته بازگشتند علی مصری بنزد زن خود در آمد زن دید که او را خلعت وزارت در بر است از چگونگی باز پرسید علی مصری حکایت از آغاز تا انجام بیان کرد و با و گفت ملک دختر خویش را بحسن تزویج کرد پس زن علی مصری از این بشارت فرحناک شد و آنشب را بشادی بروز آوردند چون بامداد شد علی مصری ببارگاه ملک حاضر شد ملک او را بنواخت و در پهلوی خویشتن بنشاند پس از آن فرمود شهر را بیاراستند و عیش برپا کردند تا سی روز هنگامۀ عیش بر پا بود چون سی روز تمام شد حسن بن علی مصری از دختر پادشاه تمتع بر گرفت و اما زن ملک چون شوهر دختر را بدید او را بسی دوست داشت پس از آن ملک از برای حسن بن علی بناکردن قصری فرمود بزودی از برای او قصری بزرگ در پهلوی قصر ملک بنا کردند پسر وزیر در آن قصر جای گرفت پس از آن ملک فرمود قصر دیگر در پهلوی قصر خود در اندک زمانی از برای وزیر بنا کردند وزیر نیز در آن قصر جای گرفت و هر سه قصر بیکدیگر راه داشتند و پیوسته با حالت خوش و عیش تمام بسر بردند تا ملک را بیماری روی داد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب چهارصد و سی ام برآمد

گفت ایملک جوانبخت ملک را بیماری روی داد و رنجوریش افزون گشت بزرگان دولت را حاضر آورد بایشان گفت مرا بیماری سخت روی داده بسا هست که این بیماری مرک باشد شمارا حاضر آوردم که در امری مشورت کنم ایشان گفتند ایها الملک چه مشورت خواهی کرد ملک گفت اگر بمیرم بمملکت خود از دشمنان بیم دارم قصد من اینست که همه شما بیک کس اتفاق کنید تا من در زندگی او را بیعت کنم همگی بیکبار گفتند که ما بداماد تو حسن بن علی وزیر راضی هستیم که او را خداوند عقل و کمال یافته ایم و او مقام و رتبت خورد و بزرک بشناسد ملک گفت آبا باین راضی شدید گفتند آری در این امر متفق هستیم ملک گفت شاید این سخن را در پیش من برای دل خوشی من میگوئید و در خارج جزاین سخن خواهید گفت همگی گفتند بخدا سوگند سخنان ما در آشکار و پنهان یکی است ملک فرمود فردا قاضی شرع شریف و حجاب ونواب را حاضر آورید تا کار بخوبی انجام پذیرد ایشان گفتند سمعا وطاعة آنگاه از نزد ملک بازگشتند و عالمان و امیران شهر را از این واقعه آگاه کردند چون بامداد شد ببارگاه ملک بشتافتند چون در نزد ملک حاضر آمدند ملک دوباره از ایشان سئوال کرد که ای بزرگان بغداد پس از من بپادشاهی که راضی هستید تا من در حیات خود باو بیعت کنم ایشان همگی گفتند بسلطنت حسن بن علی وزیر اتفاق کرده ایم ملک بایشان گفت چون کار چنین است بروید و او را در نزد من حاضر آورید همگی بر خاسته بقصر حسن بن علی وزیر آمدند و او را از ماجری آگاه کردند حسن با ایشان بنزد ملک آمد و پای تخت ملک بوسه دادند ملک او را امر بنشستن نمود و باو گفت همه بزرگان اتفاق کردند که ترا بعد از من پادشاه کنند و قصد من اینست که در زندگی ترا بیعت کنم در حال حسن برخاسته زمین ببوسید و گفت ایملک در میان بزرگان دولت از من سالخوردتر و از من بلند قدر تر کسی هست او را بسلطنت بنشانید و مرا از این کار معاف دارید تمامت امرا گفتند جز تو بپادشاهی کسی راضی نیستیم حسن بایشان گفت پدر من از من بهتر است و من و او یکی هستیم مرا نباید باو ترجیح داد آنگاه پدرش با و گفت ای فرزند من راضی نیستم مگر بآنچه برادران من راضی شدند تو فرمان ملک را مخالفت مکن پس حسن از شرم سربزیر اندخت ملک بحاضران گفت آیا بسلطنت او راضی شدید همگی گفتند راضی هستیم پس هفت الحمد بخواندند و ملک بقاضی گفت چیزی بنویس که امرا بسلطنت حسن اتفاق کردند و پس از من حسن پادشا هست قاضی محضر بنوشت نخست ملک او را بیعت کرد از آن پس حاضران یک یک او را بیعت کردند آنگاه بتخت مملکت بنشست آنروز را بحمکرانی مشغول شد و بزرگان دولت را خلعت فاخر داد چون دیوان منقضی شد حسن نزد ملک قدیم در آمد و دست او را ببوسید ملک قدیم بوی گفت ای حسن در میان رعیت عدالت کن چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب چهارصد و سی و یکم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت ملک قدیم باو گفت ای حسن در میان رعیت عدالت کن و پرهیز کار باش پس از آن حسن برخاسته بقصر پدر بیامد در آنجا شادیها کردند و شکر خدایتعالی بجا آوردند و پدرش او را بپرهیزکاری و مهربانی با رعیت وصیت کرد و آنشب را بفرح و شادی بروز آوردند چون با مداد شد ملک حسن دو گانه بجای آورد آنگاه بیرون رفته با یوان بر نشست سپاهیان و خداوندان مناصب در پیش او حاضر شدند و او بحکم رانی مشغول شد و پیوسته حکومت میکرد تا دیوان منقضی شد و سپاهیان باز گشتند و خود بر خاسته نزد ملک قدیم رفت دید که او را بیماری سخت گشته ملک چشم بگشود و گفت ای حسن مرا اجل نزدیک گشته ترا و جفت ترا به پرهیز کاری و نیکو کاری وصیت میکنم که از هیبت ملک دیان ترسان باش و بدانکه خدایتعالی بعدل و احسان امر فرموده ملک حسن گفت سمعا وطاعة پس از آن ملک قدیم سه روز زنده بود پس از سه روز از این جهان در گذشت او را تجهیز و تکفین کردند تا چهل روز مراسم عزا داری بجا آوردند و ملک حسن بن وزیر در