-۲۲۵-
قصر خلیفه را تفتیش کرد پس از آن خانه وزیر جستجو نمود و بخانهای حجاب و نواب نیز گذر کرد تا بخانه علاءالدین رئیس ستین برسیدند چون علاءالدین آواز ایشان بشنید از نزد یاسمین برخاسته بدر آمد والی را با کوکبه بدید و باو گفت ای امیر خالد چه خبر است والی تمامت حکایت باو بیان کرد علاءالدین گفت بخانه من نیز در آئید والی گفت ای خواجه تو امین هستی چگونه گمان بد بتو توان برد( جبرئیل مؤتمن و آنگاه دزد )علاءالدین گفت ناچار باید خانه من جستجو کنید پس قاضی و والی بخانه در آمدند و احمد قماقم پیش رفته بلوحهای رخام که بخانه گسترده بودند نظاره میکرد تا بدان لوح برسید که چیزها را خود در زیر او خاک کرده بود پس سیخ به رخام گذاشته بتوانائی تمام فرو برد در حال رخام بشکست و از زیر او چیزی بدرخشید احمد گفت ما شاء الله از برکت قدوم ما درین مکان گنج پدید آمد پس قاضی و والی پیش رفته نظاره کردند تمامت آن چیزها در خانه علاء الدین یافته شد آنگاه ورقه را بمهرهای خود مهر کردند و علاء الدین را گرفته دستار از سر او بر داشتند و همۀ مال او را ضبط کردند و احمد قماقم کنیز او یاسمین بگرفت و او آبستن بود پس او را بمادر خود رسانید و بمادرش گفت این را به خاتون زن والی برسان آنگاه عجوز یاسیمین را گرفته بنزد زن والی بیاورد چون حیظلم بظاظه کنیزک را بدید عافیت بدو راه یافته در حال از بستر برخاست و فرحناک شد و بنزدیک یاسمین رفت پس یاسمین خنجر بگرفت و باو گفت از من دور شو و گرنه ترا بکشم و خود را نیز بکشم مادر حیظلم به یاسمین گفت ای روسبی بگذار تا پسرم از تو بمراد خویشتن برسد یاسمین گفت ای پلیدک و ای سگ نصرانیان در کدام مذهب جایز است که یک زن دو شوهر بگیرد و چگونه شده است که سگان همی خواهند که بمکان شیران بنشینند پس حیظلم را عشق افزون گشت و شوق و وجد بیقرارش کرد و خورد و خوابش بریده شد و به بستر در افتاد زن والی به یاسمین گفت ای روسبی چرا پسرم را باندوه و عسرت گرفتار کرده ناچار ترا بیازارم و در کشتن علاء الدین بکوشم یاسمین گفت اگر من در هوای علاء الدین بمیرم بر من گوارا تر است که با حیظلم سخن بگویم پس خاتون زن والی برخاسته جامه حریر و زرینه اسباب را از یاسمین بر کند و جامه درشت و پشمینه اش بپوشانید و بمطبخش فرستاد و در خیل کنیزکان خدمت جای داد و باو گفت مستوجب همینی که هیزم بشکنی و پیاز خورد کنی و در زیر دیک آتش بیفروزی یاسمین گفت بهمه اینها راضی و خشنودم ولی طاقت دیدن پسرت ندارم پس دل مطبخیان را خدا بدو مهربان کرد و بجای او خدمت میکردند و رنجش او را نمیخواستند یاسیمین را کار بدینجا رسید و اما علاء الدین را گرفته با متاعهای خلیفه بدیوان بردند خلیفه بر کرسی خلافت نشسته بود که ناگاه والی و احمد و خادمان علاء الدین را با متاعهای خلیفه حاضر آوردند خلیفه گفت اینها را در کجا پدید آوردید گفتند در میان خانه علاء الدین یافتیم پس خلیفه غضب آلود شده و متاعها را بگرفت و مصباح را در میان آنها ندید با علاء الدین گفت مصباح کجاست علاء الدین گفت ای خلیفه من ندزدیده ام و مرا خبر از جایی نیست خلیفه باو گفت ای خیانتکار چگونه من ترا نزدیک بخود میکنم و تو مرا از خود دور میکنی و من ترا امین میشمارم و تو بمن خیانت همیکنی پس از آن فرمود که علاءالدین را بر دار کنند آنگاه والی علاء الدین را بدر آورد و منادی ندا داد که این کمتر پاداش آنکسی است که بخلیفه خیانت کند چون مردمان این ندا بشنیدند در پای او بتفرج برآمدند علاء الدین را کار بدینگونه شد و اما احمد دنف با زیردستان خود در باغی بعیش و نشاط نشسته بودند که ناگاه مردی از مقربان دیوان بنزد ایشان در آمد و دست احمد دنف را ببوسید و گفت ای احمد دنف ای سر سرهنگان خلیفه تو در عیش و نوش نشسته و آب اندر زیر پای تو بسته اند و از حادثه ای که روی داده آگاه نیستی احمد گفت چه حادثه داده سقا گفت علاء الدین را که به فرزندی گرفته بودی بیای دارش بردند و همیخواهند که بر دارش کنند احمد دنف با حسن شومان گفت ای برادر چه حیلت داری و چه تدبیر ترا بخاطر میرسد حسن شومان گفت علاءالدین از این گناه بری و ازین کار بیخبر است یکی از دشمنان دام نیرنگ بدو گسترده احمد گفت اکنون ترا رای چیست حسن شومان گفت خلاص او انشاء الله دست ما خواهد بود پس حسن شومان بر خاسته بزندان رفت و بزندانبان گفت یکی از زندانیان را که بکشتن سزا وار است بیاور زندانیان کسی را که بعلاء الدین بسیار شبیه بود از زندان بدر آورده بحسن شومانش بداد حسن شومان سر او را پوشیده با احمد دنف و علی زیبق مصری بمیان گرفته بیاوردند و علاء الدین را جلاد همیخواست که بدارش کشد احمد دنف پیش رفته پای بر روی جلاد بگذاشت جلاد گفت کنار که من کار بانجام رسانم احمد باو گفت ای پلید این مرد را بگیر و بجای علاءالدین بر دارش کن که او مظلوم است جلاد آن مرد را گرفته بجای علاءالدین بردارش کشید پس از آن احمد دنف و علی زیبق مصری علاءالدین را برداشته بخانه احمد دنف بردند چون او را به خانه در آوردند علاء الدین با احمد گفت ای پدر خدا ترا پاداش نیکو دهاد احمد گفت ای علاء الدین این چه کار است که از تو سر زده است چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب دویست و شصت و چهارم برآمد
گفت ایملک جوانبخت احمد گفت این چکار است که از تو سرزده است خدا بیامرزد آنکه این مثل گفته من ائتمنک لا تخنه و لو کنت خائنا یعنی آنکسی که ترا امین بداند او را خیانت مکن اگر چه خائن باشی با اینکه خلیفه ترا در نزد خود جایگاه بلند و رتبت بر تر بداد و ترا ثقه و امین نام نهاده چگونه تو باو این کار کردی و متاعهای او را بگرفتی علاءالدین گفت ای پدر بنام خدا سوگند که این کار کار من نیست و مرا گناهی نباشد و آنکس که این کار کرده نشناسم احمد دنف گفت این کار نکرده است مگر یکی از دشمنان و ای فرزند هر کس کاری کند بپاداش آن برسد و لکن ای علاءالدین دیگر ترا اقامت در بغداد نشاید از آنکه با ملوک دشمنی نتوان کرد و آنکس را که ملوک در قصد او باشند رنجش دراز کشد علاءالدین گفت ای پدر کجا بایدم رفت احمد دنف گفت