پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۲۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۲۲۴-

ساز کرده پسر ترا از این رنج برهاند زن والی گفت کیست که چنین حیلت تواند کرد عجوز گفت مرا پسری است احمد قماقم السراقش گویند و او بزندان اندر است و در قید او نوشته اند که تا زمان مرگ در زندان مخلد بماند پس تو اکنون برخیز و خویش را بیارای و جامۀ نیکو در برکن و با جبین گشاده نزد شوهر رو و بگو حاجتی دارم با تو بگوید که حاجت تو چیست بگو تا بطلاق سوگند نخوری حاجت نگویم چون سوگند بطلاق یاد کند باو بگو که در زندان احمد نامیست مادر مسکینه ای دارد و مرا شفیع کرده که از تو در خواهم تا در پیش خلیفه شفاعتش کنی که خدا ترا پاداش نیکو دهاد زن بعجوز گفت سمعا وطاعة پس چون والی بنزد جفت خود درآمد . چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و شصت و دوم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت چون والی بخانه درآمد زن او سخنی را که عجوز یاد داه بود بشوهر بگفت و او را بطلاق سوگند بداد چون صبح شد والی بزندان در آمده باحمد گفت آیا از کردار نا صواب خود توبه خواهی کرد احمد گفت من بسوی خدا بازگشت کرده ام و بدل و زبان همی گویم استغفر الله پس والی او را از زندان بدر آورد ولی قید اندر پای داشت و او را بقصر خلیفه برد و در پیش روی خلیفه آستان بوسه داد خلیفه گفت ای امیر خالد چه حاجت داری پس امیر خالد احمد قماقم را در قید و زنجیر پیش خلیفه بداشت خلیفه گفت ای قماقم تو تا اکنون زنده هستی احمد گفت ای خلیفه بدبختان را عمر دراز است خلیفه گفت ای امیر خالد او را از بهرچه بدینجا آورده خالد گفت ای خلیفه زمان او را مادریست پیر و رنجور که جز این پسر در جهان هیچکس ندارد و این غلامک را شفیع کرده خلیفه قید از پسر او بر دارد و منصب امارت دزدگیران که پیشتر داشت باز بدو بدهد بشرط آنکه توبه کند و دیگر گرد اینگونه کردارها نگردد خلیفه باحمد قماقم گفت آیا از کردارهای بد خود توبه کرده ای یا نه گفت ای خلیفه بسوی خدا بازگشت کرده ام خلیفه فرمود آهنگر حاضر آوردند و قید ازو برداشتند آنگاه خلیفه منصبی بدو داده خلعتش بخشود و او را به درست راه رفتن بفرمود پس احمد پای خلیفه را بوسیده از قصر بدر آمد و زمانی ازین بگذشت روزی مادر احمد بنزد زن والی بیامد زن والی باو گفت حمد خدای را که پسرت از زندان خلاص شد و اکنون بصحت و راحت اندر است پس چرا تو باو نمیگوئی که در آوردن یاسمین برای پسر من تدبیر کند مادر احمد گفت بزودی بگویم پس از نزد زن والی برخاسته پیش احمد بیامد در حالتیکه احمد مست بود به احمد گفت ای فرزند سبب خلاصی تو نبوده است مگر زن والی و از تو میخواهد که در کشتن علاء الدین تدبیری کرده کنیزک او یاسمن را از برای پسر والی حیظلم بظاظه بیاوری احمد با مادرش گفت اینکاریست بس آسان همین شب درین کار تدبیر کنم و آنشب غره ماه بود خلیفه را عادت این بود که شب غره هر ماه را نزد زبیده بروز میآورد و در وقت رفتن نزد زبیده بذله و خاتم و دستار خلافت را در آورده با سبحه گوهر در ایوان حکومت بفراز کرسی بر می نهاد و خلیفه را مصباحی بود زرین که سه گوهر گران با رشته زرین از آن آویخته بودند و آن مصباح در نزد او بسی عزیز بود پس خلیفه خواجه سرایان بدان مصباح و خاتم و دستار و بدله و سبحه بر گماشته خود بقصر زبیده در آمد و احمد قماقم صبر کرد تا اینکه شب از نیمه بگذشت و ستاره سهیل سر بر زد و همه کس بخفتند آنگاه تیغ بر کشیده کمند برداشت و رو بقصر خلیفه آورد کمند بحصار قصر بینداخت و بدو آویخته بفراز رفت پس از آن با کمند فرود آمده در ایوان بگشود خواجه سرایان خفته یافت و ایشان را بداروی بیهوشی بیخود کرد و بدله و سبحه و خاتم و دستار خلیفه را با مصباح زرین برداشته از همانجا که بقصر در آمده بود بیرون رفته بسوی خانه علاء الدین روان شد و آن شب علاء الدین با یاسمین دست در آغوش یکدیگر خفته بودند و یاسمین را در آن شب آبستنی روی داده بود پس احمد قماقم از دیوار حصار بساحت خانه علاء الدین فرود آمد و لوحی از فرش خانه بدر آورد و زمین آن را بر کنده پاره ای از آنچیزها که از قصر خلیفه آورده بود بدانجا بنهاد و پارۀ با خود برداشت پس از آن رخام بجای خود بر گردانید و بدانسانش کرد که بود و از دیوار حصار بدر آمده با خود میگفت چون بباده گساری بنشینیم همین مصباح را در پیش روی خود بگذارم پس چون روز برآمد خلیفه روی بایوان نهاد خواجه سرایان را بیخود یافت ایشان را بخود آورد آنگاه نظر کرد بدله وسبحه و خاتم و دستار و مصباح را بدانجا ندیده در خشم شد و جامه غضب بپوشید و در دیوان بنشست وزیر پیش آمده آستان بوسه داد و گفت ایها الخلیفه چه روی داده خلیفه حادثه بوزیر باز گفت که ناگاه والی درآمد و احمد قاقم در رکاب او بود خلیفه را در خشم یافت چون خلیفه را نظر بوالی افتاد گفت ای امیر خالد بغداد چگونه است والی گفت الحمد الله به امن وامان اندر است خلیفه گفت دروغ همی گوئی والی گفت ای خلیفه چه روی داده خلیفه قصه با او بیان کرد و او را گفت که بر تو لازم کردم که این چیزها بیاوری والی گفت ای خلیفه کرم درخت از خود پدید آید بیگانگان قدرت آمدن بدینجا ندارند خلیفه فرمود که اگر این چیزها نیاوری ترا بکشم والی گفت پیش از آنکه کشته شوم من نیز احمد قماقم را بکشم از آنکه حرامی را نتواند پدید آورد مگر امیر دزد گیران پس احمد قماقم آستان خلیفه را بوسه داد و گفت پدید آوردن این دزد بعهده منست و لکن خلیفه دو تن از خادمان قاضی و دو تن از خارمان والی همراه من کند از آنکه هر کس که این کار کرده نه از والی بیم دارد و نه از خلیفه بهراس اندر است خلیفه فرمود با هر کس که خواهی همراه باش ولی نخست جستجوی قصر من بکن پس از آن خانۀ رئیس ستین تفتیش کن که بجان خودم سوگند این کار از هر کس که ظاهر شود ناچار او را بکشم اگر چه پسر من باشد پس از آن احمد قماقم فرمان از خلیفه بگرفت که بخانه ها در آمده تفتیش کند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و شصت و سوم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت احمد قماقم فرمان از خلیفه گرفت که بخانها در آمده تفتیش کند پس سه میخ مسین و سه میخ آهنین و سه میخ فولادین بدست گرفته نخست